ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 41
از زبان جونگکوک:
هرچی بیشتر میگذشت...
بیشتر مطمئن میشدم جیمین و تهیونگ یه نقشه کثیف جدید دارن.. و متاسفانه...حدسم درست بود.
شب شده بود...همه دور آتیش بزرگ اردو جمع شده بودن صدای خنده دانش آموزا توی جنگل پیچیده بود..
بعضیا آواز میخوندن...بعضیا مارشمالو کباب میکردن...و بعضیا هم مثل جیمین و تهیونگ داشتن یه کارایی میکرد..
برام سواله چطوری تونستن بیان به اوردو.
جیمین آروم:«فکر میکنی جواب بده؟»
تهیونگ:«صد درصد.»
جین:«شما دوتا آخر یه روز کشته میشین.»
جیمین:«برای عشق باید فداکاری کرد.»
جین:«اون عشق نیست ادم رباییه.»
من کنار آتیش نشسته بودم و قهوه میخوردم ات هم اون طرف با چند تا دختر حرف میزد یه لحظه چشممون به هم افتاد سریع نگامو برگردوندم ولی تهیونگ همه چی رو دید..
تهیونگ:«عهههههه نگاهش کرد.»
جیمین:«دیدم.»
تهیونگ:«سه ثانیه کامل.»
جیمین:«پیشرفت عالیه.»
جین:«شماها مریضین.»🚶🏻
یه ساعت بعد...مدیر اردو گف..
مدیر اردو:«بچه ها هر گروه باید برای فردا صبح چندتا هیزم اضافه جمع کنه.»
همه غر زدن:«اهههههه...الان؟!»
مدیر:«آره الان.»
همون موقع جیمین مثل شیطون لبخند زد و من فهمیدم بدبخت شدم.... چند دقیقه بعد..یه برگه آوردن روش اسم گروه ها نوشته شده بود گروه شماره هفت..
جئون جونگکوک ویون ات..
جونگکوک:«نه.»
ات:«عهههههه بلهههههه.»
جونگکوک:«نه.»
ات:«چرا؟»
جونگکوک:«چون اینا برنامه ریزی کردن.»
جیمین:«مدرک داری؟»
جونگکوک:«تو خودت مدرکی.»
تهیونگ:«این توهینه.»
جونگکوک:«نه نیست.»
خلاصه...من و ات وارد جنگل شدیم فقط قرار بود چندتا هیزم جمع کنیم و برگردیم.
یه کار ساده خیلی ساده اما نه وقتی جیمین و تهیونگ دخالت داشته باشن...
از زبان ات:
هوا خیلی قشنگ بود...نور ماه از بین شاخه ها رد میشد و صدای جیرجیرک ها همه جا پیچیده بود منم کنار جونگکوک راه میرفتم.ـ
ات:«استاد.»
جونگکوک:«بله؟»
ات:«اگر الان گم بشیم چی؟»
جونگکوک:«گم نمیشیم.»
ات:«اگر بشیم چی؟»
جونگکوک:«نمیشیم.»
ات:«اگر بشیم چی؟»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«بله؟»
جونگکوک:«ده ثانیه ساکت باش.»
ات:«باشه.»
سه ثانیه گذشت...
ات:«استاد.»
جونگکوک:«...»
ات:«ده ثانیه تموم شد.»
جونگکوک:«هنوز سه ثانیه گذشته.»
ات:«من از ثانیه های خودم استفاده میکنم.»
جونگکوک:«خدایا...»
همون موقع...پشت یه درخت...جیمین و تهیونگ قایم شده بودن..
تهیونگ:«حالا؟»
جیمین:«حالا.»
تهیونگ یه تابلو راهنما رو چرخوند جیمین نقشه اردو رو جابه جا کرد جین از دور نگاه میکرد.
جین:«من واقعا شما دوتا رو نمیشناسم.»
ᴘᴀʀᴛ: 41
از زبان جونگکوک:
هرچی بیشتر میگذشت...
بیشتر مطمئن میشدم جیمین و تهیونگ یه نقشه کثیف جدید دارن.. و متاسفانه...حدسم درست بود.
شب شده بود...همه دور آتیش بزرگ اردو جمع شده بودن صدای خنده دانش آموزا توی جنگل پیچیده بود..
بعضیا آواز میخوندن...بعضیا مارشمالو کباب میکردن...و بعضیا هم مثل جیمین و تهیونگ داشتن یه کارایی میکرد..
برام سواله چطوری تونستن بیان به اوردو.
جیمین آروم:«فکر میکنی جواب بده؟»
تهیونگ:«صد درصد.»
جین:«شما دوتا آخر یه روز کشته میشین.»
جیمین:«برای عشق باید فداکاری کرد.»
جین:«اون عشق نیست ادم رباییه.»
من کنار آتیش نشسته بودم و قهوه میخوردم ات هم اون طرف با چند تا دختر حرف میزد یه لحظه چشممون به هم افتاد سریع نگامو برگردوندم ولی تهیونگ همه چی رو دید..
تهیونگ:«عهههههه نگاهش کرد.»
جیمین:«دیدم.»
تهیونگ:«سه ثانیه کامل.»
جیمین:«پیشرفت عالیه.»
جین:«شماها مریضین.»🚶🏻
یه ساعت بعد...مدیر اردو گف..
مدیر اردو:«بچه ها هر گروه باید برای فردا صبح چندتا هیزم اضافه جمع کنه.»
همه غر زدن:«اهههههه...الان؟!»
مدیر:«آره الان.»
همون موقع جیمین مثل شیطون لبخند زد و من فهمیدم بدبخت شدم.... چند دقیقه بعد..یه برگه آوردن روش اسم گروه ها نوشته شده بود گروه شماره هفت..
جئون جونگکوک ویون ات..
جونگکوک:«نه.»
ات:«عهههههه بلهههههه.»
جونگکوک:«نه.»
ات:«چرا؟»
جونگکوک:«چون اینا برنامه ریزی کردن.»
جیمین:«مدرک داری؟»
جونگکوک:«تو خودت مدرکی.»
تهیونگ:«این توهینه.»
جونگکوک:«نه نیست.»
خلاصه...من و ات وارد جنگل شدیم فقط قرار بود چندتا هیزم جمع کنیم و برگردیم.
یه کار ساده خیلی ساده اما نه وقتی جیمین و تهیونگ دخالت داشته باشن...
از زبان ات:
هوا خیلی قشنگ بود...نور ماه از بین شاخه ها رد میشد و صدای جیرجیرک ها همه جا پیچیده بود منم کنار جونگکوک راه میرفتم.ـ
ات:«استاد.»
جونگکوک:«بله؟»
ات:«اگر الان گم بشیم چی؟»
جونگکوک:«گم نمیشیم.»
ات:«اگر بشیم چی؟»
جونگکوک:«نمیشیم.»
ات:«اگر بشیم چی؟»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«بله؟»
جونگکوک:«ده ثانیه ساکت باش.»
ات:«باشه.»
سه ثانیه گذشت...
ات:«استاد.»
جونگکوک:«...»
ات:«ده ثانیه تموم شد.»
جونگکوک:«هنوز سه ثانیه گذشته.»
ات:«من از ثانیه های خودم استفاده میکنم.»
جونگکوک:«خدایا...»
همون موقع...پشت یه درخت...جیمین و تهیونگ قایم شده بودن..
تهیونگ:«حالا؟»
جیمین:«حالا.»
تهیونگ یه تابلو راهنما رو چرخوند جیمین نقشه اردو رو جابه جا کرد جین از دور نگاه میکرد.
جین:«من واقعا شما دوتا رو نمیشناسم.»
- ۳۴۹
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط