تک‌پارتی‌ ‌جیهوپ

تک‌پارتی‌ ‌جیهوپ
«وقتی‌دعواتون‌میشه‌و...»

صدای موسیقی ملایم سالن، با صدایِ بلند و خشنِ جیهوپ در هم شکست. اتاق خواب، حالا بیشتر شبیه به یک میدانِ نبرد بود تا یک فضای امن.
من، مقابل آینه‌ی قدی ایستاده بودم. لباسم خیره‌کننده بود؛ زرشکیِ عمیق با بافتی که زیر نور اتاق می‌درخشید، با یقه‌ای که شانه‌هایم را کاملاً به نمایش می‌گذاشت و دامنِ کوتاه و چین‌داری که با هر حرکتِ کوچکی، خیره‌کننده‌تر می‌شد. اما جیهوپ حتی به زیبایی لباس نگاه هم نمی‌کرد؛ او فقط «میزانِ باز بودن» آن را می‌دید.

- «فکر کردی کجا داری می‌ری با این؟» صدایش مثل شلاق در فضا پیچید.

برگشتم و با خونسردیِ ساختگی گفتم: «یه مهمونی ساده‌ست، جیهوپ. همه همین‌جوری لباس می‌پوشن.»

او یک قدم به جلو برداشت، چهره‌اش در سایه-روشنِ اتاق، ترسناک‌تر از همیشه بود. «اونا مهم نیستن! تو برایِ اونا این رو نپوشیدی. تو این رو پوشیدی که دیده بشی... که بقیه بهت زل بزنن. و من از این متنفرم.»

او ناگهان مچ دستم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید. پارچه‌ی ظریفِ لباس زیر انگشتان خشنش جمع شد. «این یقه... این چاکِ دامن... داری سعی می‌کنی کی رو دیوونه کنی؟ من رو؟ یا هر مردِ دیگه‌ای که اونجا راه میره؟»
درست در همان لحظه، صدایِ هق‌هقِ ریزی از گوشه‌ی اتاق آمد. «بابا... مامان...»
هر دو خشکمان زد. پسرمان، سوبین، با چشم‌های خیس و دست‌های کوچکش که عروسکِ پارچه‌ای‌اش را به سینه فشرده بود، کنار در ایستاده بود. صورت کوچکش از ترس، رنگ پریده بود و لرزشِ شونه‌هاش قلبم رو از جا کند.
من سعی کردم دستم را از چنگ جیهوپ رها کنم، اما او حتی به پسرمان نگاه هم نکرد. تمامِ تمرکزِ جنون‌آمیزش روی من بود. سوبین دوباره با صدای بلندتری گریه کرد: «نکن... بابا... مامان رو اذیت نکن...»

جیهوپ بالاخره سرش را چرخاند. نگاهش به سوبین افتاد، اما در چشمانش هنوز ردی از آن خشمِ فروخورده بود. او به سمتِ پسرمان رفت، اما نه با آغوشِ باز؛ بلکه با قدم‌هایی که هنوز هم ترسناک بودند. او مقابل سوبین زانو زد، اما دستش را پشت سرش قایم کرد تا لرزشِ انگشتانش را که از شدت عصبانیت بود، نبینم.
سوبین عقب‌عقب رفت و پشتِ پایِ من پناه گرفت. «بابا ترسناکه... لباسِ مامان رو پاره نکن...»

جیهوپ مکث کرد. انگار ضربه‌ی کلماتِ کودکانه، مثل یک تازیانه به خودش برخورد کرده باشد. او به من نگاه کرد؛ به لباسِ زرشکی‌ام، به شانه‌های لختم، و بعد به چشم‌های وحشت‌زده‌ی پسرش.
لحنِ صدایش ناگهان تغییر کرد؛ آرام شد، اما این آرامش، سردتر و ترسناک‌تر از داد و فریاد بود. دستش را دراز کرد و با نوک انگشتانش، بندِ دور گردنم که متعلق به یقه هالترِ لباس بود را به آرامی لمس کرد.

- «می‌بینی سوبین؟» جیهوپ با صدایی خش‌دار گفت، بدون اینکه نگاهش را از چشم‌های من بگیرد.
«مامانِ تو زیادی قشنگه... انقدر قشنگ که همه می‌خوان صاحبش باشن. و این، پسر، بزرگترین اشتباهِ منه که اجازه می‌دم تو دنیایِ بیرون قدم بزنه.»

او بلند شد، دوباره همان لبخندِ کج و ترسناک روی لبش نشست. دستی به سرِ سوبین کشید، اما چشمانش هنوز روی من بود: «برو تو اتاقت، سوبین. مامان باید یه لباسِ دیگه بپوشه... یه لباسی که فقط من بتونم رنگش رو ببینم.»

وقتی سوبین با ترس از اتاق بیرون دوید، جیهوپ در را پشت سرش بست و قفل کرد. صدایِ کلیکِ قفل، در فضای ساکتِ اتاق طنین‌انداز شد. او به سمت من برگشت و با لحنی که هیچ راهِ فراری باقی نمی‌گذاشت، زمزمه کرد:

- «امشب هیچ‌کس قرار نیست تو رو ببینه. چون امشب... تو اصلاً قرار نیست از این خونه بیرون بری.»

امیدوارم خوشتون بیاد ✨🦦
و اینکه دارم سعی میکنم تا قلمم رو بهتر کنم و یکم ادبی بنویسم امیدوارم دوستش داشته باشید🦦🎀
دیدگاه ها (۱۴)

تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به شیشه‌های پن...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩p6جونگکوک درحالی که نفس نفس میزد کلید موتور رو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط