____[Stirring Ashes]____

تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ¹⁸

جونگ‌کوک ویو:
سریع از اتاق خارج شد...
ولی بر خلاف چهرم و رفتارم که خیلی سرد و خونسرد بود خودم از خوشحالی که دوباره دیدمش توی پوست خودم نمیگنجیدم...
من عاشق این دختر بودم ....
عاشق همه چیزش....
عاشق اینکه چقدر وقتی نقاشی میکشه چهرش بامزه میشه....
عاشق خنده‌اش....
عاشق سبک لباس پوشیدنش....
عاشق موهای پریشونش....
حتی عاشق لجبازیاش....
حتی با فکر کردن بهش یه لبخند پهن رو صورتم مینشست
شاید براتون عجیب باشه اما من فکر میکردم عشق فقط برای آدمای به درد نخور و ضعیفه
فکر میکردم عشق آدمو ضعیف میکنه
ولی با دیدن اون توی 7 سال پیش فهمیدم وقتی عاشق کسی باشی حاضری غمگین باشی تا اون خوشحال باشه
تو ضعیف و شکننده بشی تا اون قوی به راهش ادامه بده
حتی من الان حاضر بودم برای این دختر، برای دختر خودم، کوچولوی بامزه‌ی خودم، جونمم بدم.
اون جوری منو دیوونه خودش کرده که حاضرم براش کل دنیا رو به آتیش بکشم!
آره همه دنیا، حتی اگر دنیا دیگه‌ای هم باشه اون هم براش به آتیش میکشم!
فقط و فقط برای اون!
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگر اون روز تنهایی به شکار نمیرفتم چی میشد؟
شاید عشق باعث دلشکستگی و غم بشه...
ولی وقتی اونقدر عاشقش باشی حتی حاضری دلشکستگی و غمش رو تحمل کنی!
حتی اگر هزار بار هم به عقب برگردم باز هم عاشق تو میشم...
بل من، عشق من، کوچولوی من، با تمام وجودم عاشقت هستم جوری که حتی واژه «عشق» هم توصیف خوبی برای عشقم نسبت به تو نیست! (رمانتیک کی بودم منننن؟!😂)
منی که حتی به عشق باور نداشتم توی نگاه اول عاشق تو شدم...
غرق در افکار رمانتیکم بودم و به راهرویی که بل ازش رد شد خیره شده بودم که صدای تهیونگ منو به خودم آورد:
%جناب عاشق‌پیشه 7 سال تمام دهن منو سرویس کردی الان خوشحالی دیدیش؟
+خوشحالی واژه مناسبی نیستتت(هنور تو فکره)
% اهههه دیگه حالمو بهم نزنااا
مرتیکه چندش
بدبخت بل که گیر توی دیوونه، روانی افتاده
+آره من دیوونه اونم(با خنده رو لبش و هنوز تو فکره)
%اییی تا نیاوردم بالا برم به کارام برسم(با خنده)
من کارهای زیادی کردم تا بل زندگی خوبی داشته باشه بزرگترینش هم این بود که اون الکساندر عوضی رو دست به سر کردم و پول دزدیده شده رو بهش دادم و دهنش رو بستم و البته ناگفته نمونه به جرم بی احترامی و شکنجه خدمتکارش و همینطور ندادن حقوق به خدمتکار حسابشو گذاشتم کف دستش جوری که آرزوی مرگ میکرد..
ولی اینا اصلا چیزی نبود...
من حاضرم کل فرانسه رو به خاطر یه لبخند بل نابود کنم!(واقعا مطمئن شدم تا ابد سینگل به گور هستم😂)
توی همین فکر خیال ها بودم که مادرم به اتاق اومد
علامت مادر کوک: (
( خب پسر قشنگم چیکار میکنه( با مهربونی )
+الان نقاش داشت پرتره‌مو میکشید و تازه رفت
( ببینم بچه تو منو خر فرض کردی هاااا( با خنده و کنایه)
-نه بابا این چه حرفیه مادر
( آها مثلا نفهمیدم که ده دقیقه هست نقاش رفته و انگار عاشق پیشه ها به راهرویی که ازش رد شده نگاه میکنییی ( با خنده)
-ای بابااا نه تو فکر بودم
( تو فکر نقاش خوشگلمون؟
-فقط خنده
( بیخیال خبر دارم چرا اونو آوردی اینجا
نمیدونم چطوری ولی خوب میدونم حسابی عاشقش شدی
-از کجاااا فهمیدیدننن
( مگه میشه نفهمم بچه
از یه هفته قبل از اینکه بل خانم تشریف بیارن شما بسات خنده از رو لبت جمع نمیکردی
الانم که اومده انگار میخوای بال در بیاری
از همین الان بگم ازش خیلی خوشم میاد
خیلی مهربونه و خشگل
عین ماه میموننههه
-ماماننن انگار شما بیشتر خوشتون اومده هااا
( میبینم حسود هم هستیااا
-خنده
داشتن میخندیدن که یهو.....


لایک کنیددددد

#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگ‌کوک #Stirring_Ashes
دیدگاه ها (۷)

dark life = 40

امروز یه روز عادی نیست.

اون بی‌تفاوت بودنتو بذار برای آدمایی که حتی یه ذره توجهتم بر...

🖤🥀 مَـن هَـمیشـه پـایِـت بـودَم...بـالـا سَـرِت مِـثـل سـایـ...

★彡   Part 20 彡★ آخخخ. من باز هم برای این خنده هاش ضعف رفتم.ا...

اینو بگم دیگه آخریه ایشالا تا چپتر های بعد دوباره میامحقیقتا...

خلاصه رمان : آنجلینا دختری که همبازی بجگیش تبدیل به کسی میش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط