پارت35
پارت35
رایان:چرا رفتی زیر پتو بیا بیرون رفته
من:از خجالت مردم بهخداا
وای چقدر بد بودش
رایان:اه تو هم خجالت بلد بودی ما نمی دونستیم
من:گمشوبیرون
پتو کشید پایین
گونمو بوسید
رایان:میرم برنامه برای ایران رفتن اماده کنم
بعد رفت
باورم نمی شد بعد 6سال برگردم به ایران منی که با چه حالی فرار کرده بودم الان دوساعته دارم با خودم کلنجار می رم
انی:اجازه هست
من:انی میترسم
انی:باورم نمیشه واقعا داری میری
من:انی اشتباه میکنم نه نباید برم اصلا گور پدر عشق
انی:انا هرچی باشه باید با واقعیت رو به رو بشی
من:اگه بابا اونجا بگیرتم چی
انی:انا هیچ وقت یادت نره که تو انا مری هستی تو همه جا اشنا داری تو ادم کسی نیستی تو دخترک منی انا یادت باشه هر وقت نیاز به کمک داشتی فقدر به مایکل بگو اون کمکت می کنه هر وقت فکر کردی نیازع برگردی برگرد باشه فقدر نزار رایان غرورتو بشکنه یادت نره تو کی هستی تو جانشین منی باشه
من:انی اگه رایان ازم سیر بشه دیگه نخواهد منو چیکار کنم
انی:اگه عشق باشه همیشه می خواهدت
من:بس میرم
انی:افرین
من:دلم برات تنگ میشه
انی:من بیشتر از هرکسی
انی رفتش به فیا پیام دادم : فیا من دارم میرم ایران تا با رایان ازدواج کنم نمی دونم کجای اما امیدوارم سالم باشی درسته ازادت کردم اما هر وقت نیاز بهم داشتی بهم بگو بای
همیشه فیا بعد مدتی گم می شد خودشو قایم می کرد کجا خدا می دونه
رایان پیام داد فردا ساعت شیش صبح پرواز داریم به انی گفتم گفت برای عروسی میادش با مامان نرگس هم صحبت کردش چمدونمو جمع کردم یه شال برداشتم رفتم که بخوابم
ساعت 4صبح بیدار شدم
امی و دنیکا بالا سرم بودن
من:اینجا چیکار می کنین
امی:خیلی بی معرفتی بدون که به ما بگی داری میری
من:نه
دنیکا:خیلی لاشی به مولا
من:این چمدونا برای کین
دنیکا:فکر نکن برای تو میاما نه برای دانیال جونم میام
امی:منم برای مراقبت ازتون
من:واقعا خیلی خوشحالم
جلو اینه واستادم یه تاپ سفید با شروار لی ابی کمرنگ با یه مانتو لی شالم سفید بود کتونی پوشیدم یه ارایش دخترونه کردم سرویس نقره امو گذاشتم یه ساعت باحال مارک گذاشتم موهامو یه طرف ریختم جون چی شدم
امی و دنیکا هم مثل من پوشیده بودن با فرق مدل مو و ارایش چمدونو برداشتم بردیم تو سالن
انی:بگیریش
من:پول دارم
امیکا:هی بچه بگیر توش اینقدر پوله که رقم اشم نتونی بشموری تازه هر ماه برات پول میزنیم از اون شوهرت پول نگیریا
من:ممنون پدر
امیکا:ایش مگه چند سالمه بهم میگی پدر
تو چشام اشک جمع شده بود من بدون انی می میرم
انی:وای انا گریه نکن دیگه بغلم کرد
رایان اومد تو
از بغل انی اومدم بیرون
انی رفت جلوی رایان:ببین نمی دونم چجور ادمی هستی اما اگه دل انامو بشکنی جونتو میگیرم بهت گفتم تا بدونی
جوری گفت ترسیدم
رایان:چرا رفتی زیر پتو بیا بیرون رفته
من:از خجالت مردم بهخداا
وای چقدر بد بودش
رایان:اه تو هم خجالت بلد بودی ما نمی دونستیم
من:گمشوبیرون
پتو کشید پایین
گونمو بوسید
رایان:میرم برنامه برای ایران رفتن اماده کنم
بعد رفت
باورم نمی شد بعد 6سال برگردم به ایران منی که با چه حالی فرار کرده بودم الان دوساعته دارم با خودم کلنجار می رم
انی:اجازه هست
من:انی میترسم
انی:باورم نمیشه واقعا داری میری
من:انی اشتباه میکنم نه نباید برم اصلا گور پدر عشق
انی:انا هرچی باشه باید با واقعیت رو به رو بشی
من:اگه بابا اونجا بگیرتم چی
انی:انا هیچ وقت یادت نره که تو انا مری هستی تو همه جا اشنا داری تو ادم کسی نیستی تو دخترک منی انا یادت باشه هر وقت نیاز به کمک داشتی فقدر به مایکل بگو اون کمکت می کنه هر وقت فکر کردی نیازع برگردی برگرد باشه فقدر نزار رایان غرورتو بشکنه یادت نره تو کی هستی تو جانشین منی باشه
من:انی اگه رایان ازم سیر بشه دیگه نخواهد منو چیکار کنم
انی:اگه عشق باشه همیشه می خواهدت
من:بس میرم
انی:افرین
من:دلم برات تنگ میشه
انی:من بیشتر از هرکسی
انی رفتش به فیا پیام دادم : فیا من دارم میرم ایران تا با رایان ازدواج کنم نمی دونم کجای اما امیدوارم سالم باشی درسته ازادت کردم اما هر وقت نیاز بهم داشتی بهم بگو بای
همیشه فیا بعد مدتی گم می شد خودشو قایم می کرد کجا خدا می دونه
رایان پیام داد فردا ساعت شیش صبح پرواز داریم به انی گفتم گفت برای عروسی میادش با مامان نرگس هم صحبت کردش چمدونمو جمع کردم یه شال برداشتم رفتم که بخوابم
ساعت 4صبح بیدار شدم
امی و دنیکا بالا سرم بودن
من:اینجا چیکار می کنین
امی:خیلی بی معرفتی بدون که به ما بگی داری میری
من:نه
دنیکا:خیلی لاشی به مولا
من:این چمدونا برای کین
دنیکا:فکر نکن برای تو میاما نه برای دانیال جونم میام
امی:منم برای مراقبت ازتون
من:واقعا خیلی خوشحالم
جلو اینه واستادم یه تاپ سفید با شروار لی ابی کمرنگ با یه مانتو لی شالم سفید بود کتونی پوشیدم یه ارایش دخترونه کردم سرویس نقره امو گذاشتم یه ساعت باحال مارک گذاشتم موهامو یه طرف ریختم جون چی شدم
امی و دنیکا هم مثل من پوشیده بودن با فرق مدل مو و ارایش چمدونو برداشتم بردیم تو سالن
انی:بگیریش
من:پول دارم
امیکا:هی بچه بگیر توش اینقدر پوله که رقم اشم نتونی بشموری تازه هر ماه برات پول میزنیم از اون شوهرت پول نگیریا
من:ممنون پدر
امیکا:ایش مگه چند سالمه بهم میگی پدر
تو چشام اشک جمع شده بود من بدون انی می میرم
انی:وای انا گریه نکن دیگه بغلم کرد
رایان اومد تو
از بغل انی اومدم بیرون
انی رفت جلوی رایان:ببین نمی دونم چجور ادمی هستی اما اگه دل انامو بشکنی جونتو میگیرم بهت گفتم تا بدونی
جوری گفت ترسیدم
- ۸.۵k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط