کی فکرش رو میکرد ازدواجهای اجباری حتی توی اعماق اقیانوس

کی فکرش رو میکرد ازدواج‌های اجباری حتی توی اعماق اقیانوس هم وجود داشته باشن؟
اون یه پری دریایی بود؛ یه پری دریایی مذکر که بویی از ضخامت و مردونگی نبرده بود.
برای خانواده‌ش مایه‌ی ننگ بود و حتی یک خواستگار هم داشت. عجیب بود، نه؟
مشخص نبود اون پری دریایی مذکر و حال بهم‌زن برای چی دنبال دم فلیکس راه افتاده بود و هربار با شعرهای عاشقانه، سعی داشت مخش رو بزنه.
اما مگه کاری از دست فلیکس برمیومد؟ تا به خودش اومد، متوجه شد روز عروسی رسیده.
پس فرار کرد.
شبِ قبل از روز مشخص شده، فرار کرد و انقدر شنا کرد تا تقریبا گم شد.
نمیدونست کجاست. حتی وقتی میرفت، ماهی‌ها و پری دریایی‌های غریبه‌ای رو میدید که مطمئن بودن اون دیوونه شده؛ چون هیچکس جرعت نداشت سمت گودال ماریانا بره.
حتی یکی گفت
" کجا میری دختر؟ اونجا خطرناکه! "
اما فلیکس اهمیت نداد، خب چون دختر نبود. شاید اصلا مخاطب اون مرد، فلیکس نبود.
تاحالا انقدر از خونه دور نشده بود و راجع به چیز خطرناکی باهاش صحبت نکرده بودن، پس به گودال رفت و کمی داخل تر از ورودی، روی سنگ‌ نشست و کمی سرفه کرد.
فشار آب انقدر زیاد بود که فلیکس داشت دچار تنگی نفس میشد، دستی به گلوش کشید و سرفه‌ی محکم‌تری کرد.
" کی اونجاست؟ "
با صدای شخص دیگه‌ای از جا پرید و به تاریکی مطلق خیره شد.
ترسناک بود. نمیدونست توی اون تاریکی مطلق، چی یا کی زندگی میکنه و ممکنه چطور بهش آسیب بزنه.
" نمیدونی اینجا خطرناکه؟ "
فلیکس نمیدونست باید چه جوابی بده
" نکنه لالی؟ "
اون صدا زیادی گستاخانه رفتار میکرد و فلیکس به عنوان زیباترین پری دریایی مذکر، چنین رفتاری رو برای خودش نمیپسندید‌؛ اخم کرد و خواست جواب بده که صدا گفت
" اشکال نداره، همه‌مون یه نقص‌هایی داریم. منم تو روشنایی کور میشم. "
اخم‌های فلیکس باز شد، به نظر نمیرسید اون صدا قرار باشه بهش آسیب بزنه
" بیا جلو. اونجا ورودی گوداله، نمیتونم ببینمت "
خب، این جمله به اندازه‌ی کافی خطرناک به نظر میرسید. اما اگه یک درصد هم خطرناک بود، اون صدای کم سن و سال با عشوه‌های فلیکس گول میخورد. مگه نه؟
" هی. هنوز اونجایی یا رفتی؟ "
فلیکس با تردید به جلو شنا کرد و وارد تاریکی مطلق شد.
نامطمئن زمزمه کرد " چیزی نمیبینم.. "
که نور ضعیفی دید و سمتش شنا کرد.
اون نور، معلق بود. انگشت اشاره‌ی دست راست فلیکس تمایل داشت لمسش کنه که نور شدت پیدا کرد و فلیکس خودش رو در چند سانتی متری یک جفت چشم دید‌.
با وحشت عقب کشید که دمش توی چنگ موجود، گیر افتاد.
" ولم کن! "
" فکر میکردم دختری، پس تو همون شاهزاده‌ای هستی که میگن؟ "
فلیکس به دمش پیچ و تاب میداد و سعی داشت فرار کنه؛ اما حتی لیز بودن پولک‌هاش هم به کارش نمیومد.
" نمیخوام بهت آسیب بزنم.. فقط چشماتو میخوام. "
چشم‌ها همون چیزی بودن که چراغ‌ماهی ها پس میزدن، پس این موجود چی میخواست؟
فلیکس نمیدونست اون یه چراغ‌ماهی نیست، بلکه حاصل جفت گیری انسان و چراغ‌ماهی بود؛ چقدر چندش.
" شاهزاده کجا بود ولم کن برم! "
و وقتی نگاهش به نگاه موجود گره خورد، برای ثانیه‌ای از حرکت ایستاد.
چیزی که انگار مثل یه تیکه سنگ نورانی چسبیده بود به پیشونیش، باعث میشد بهتر بتونه چهره‌ش رو ببینه.
لعنتی، اون موجود با اون چشم‌های کشیده و صورت جدی‌ش، زیادی فلیکس رو تسلیم خودش کرده بود. اون از دلقک‌ ماهی‌ها هم زیبا تر بود؛ اون احتمالا دلیلی برای عاشقی بود.
" من.. م- "
" ششش. میتونی چشم‌هاتو بهم قرض بدی؟ یه شاهزاده هست که بیرون از گودال زندگی میکنه و دلم میخواد برای خودم داشته باشمش.
#هیونلیکس #سناریو
       #scenario  ֪  #hyunlix  ֪  #cross
دیدگاه ها (۰)

پسرک هی با انگشتاش بازی میکرد و ور میرفت، انگار دلش اصلا آرو...

- دوم آپریل -بابونه‌ی من خیلی خوشگله.اون میخنده، اون... میرق...

جیک جیک گنجشک های داخل باغ سکوت دل انگیز صبح به اون زیبایی ر...

Part 15 — No Escapeدختر سریع خودش رو از بغل فلیکس جدا کرد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط