part:2

part:2

{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}

روی نیمکت پارک نشستم با دیدن مرغای دریایی از جام بلند شدم و به همشون باگت دادم .....

ای کاش منم مثل این پرنده ها بودم آزاد، باشوق پرواز ، دور از قضاوت مردم....

به دریا سئول خیره شدم بر خلاف روزای دیگه موج ها آروم بودن بیش از حد آروم این آرومی هم به من وایب خوبی رو میداد....

ای کاش زمان متوقف میشد و من باز هم به یاد می آوردم که فقط یک دختر ساده ،با زندگی ساده ام .....

بعد از چند دقیقه که کمی آروم شدم موبایلم رو از کیفم در آوردم از روی حالت پرواز برداشتمش ......

پیام پشت سر پیام ... از بین صدها پیام فقط یک پیام توجهم رو به خودش جلب کرد...

{jk🐇}
آرمیتا لطفا اگه خوبی پیغام بذار .....
آرمیتا کجایی میدونی بابایی طاقت دوریتو نداره لطفا زود برگرد...
لطفا چیزی بگو آرمیتا من تا آخر عمرم هم که شده منتظرت میمونم....🥀

اشک هام مانند دانه مروارید از صورتم سرازیر شد خدا میدونه با خودم چه فکری کردم که جونگکوک رو این همه منتظرش گذاشتم...

با خدای خودم مشورت گرفتم و پیش اون بارها و بارها خودم رو سرزنش کردم...

از روی نیمکت پارک بلند شدم اشکام رو پاک کردم و با دو سمت خونه جونگکوک رفتم ...

قبل از اینکه زنگ در خونشو بزنم کمی مکث کردم الان با چه رویی بهش نگاه کنم و بگم من برگشتم؟


باید برمیگشتم یا نه؟ کلی کلنجار رفتم آخرهم تصمیمو گرفتم زنگ در رو سه بار زدم ولی در رو کسی باز نکرد شاید جونگکوک الان سر تمرین بود....

خواستم برگردم که ناگهان در باز شد و قامت زنی میان چهارچوب در نمایان شد ...

زن با موهای آشفته،لباس خوا'ب قرمز بود نه ..نه جونگکوک اون همچین آدمی نیست اما گوشه ای از قلبم هم اینو میدونست که شاید واقعا یکی دیگه جای منو واسه جونگکوک پُر کرده........

_تو کی هستی؟

_مهم نیست حتی اگر هم با جونگکوک نسبتی داشته باشم از الان دیگه بینمون چیزی نیست روز خوش....

_اما من با جونگکوک فقط....

منتظر حرف بعدی زن نشدم بند کیفم رو محکم گرفتم و از محوطه خونه جونگکوک دور شدم.....


به تنها کسی که میتونستم تکیه کنم اون بود ولی انگار اون مشغول کار های محکم تر از منه .....

البته بهش حق میدم ۴ ماه هست که حتی جواب پیامشم ندادم اونوقت انتظار دارم که باز من رو دوست داشته باشه ؟ واقعا مسخرست....

از بین مخاطب هام شماره یک نفرو گرفتم کمپانی ....بعد از چند ((بوق))کمپانی موبایل رو برداشت...

صداش کمی متعجب آور به نظر میرسید...

_الو آرمیتا خودتی؟؟؟

قاطعانه جوابش رو دادم...

_بله خودمم وقتتون رو زیاد نمیگرم فقط میخوام برای همیشه از شغل آیدلی کنار بکشم....

_اما همینطوری سر خود که نمیشه میدونی بخاطر تو چقدر ضرر کردیم ...

_معذرت میخوام ولی من دیگه...

_خ'فه شو.... تو نمیتونی از شغل آیدل شدن کنار بکشی میدونی چند نفر منتظر توعن؟
چند نفر میخوان صدای تورو بشنون ....


_این بار دیگه برام هیچکس مهم نیست میخوام زندگی آسوده ای داشته باشم جناب ...(والا بخدا اسمی به ذهنم نرسید🗿)

ادامه دارد....

ببخشید اگه این پارت بد شده سرما خوردم اصلا نمیخواستم بنویسم ولی به همتون قول دادم لطفا حمایت هم کنید🙂🙂🥺❤️اگر هم غلط املایی داره به بزرگی خودتون ببخشید💐😆
دیدگاه ها (۶)

My_idol

Destiny part 10

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و سوم"ویو مین جی"فروشنده خ...

سلام قشنگا چطورید🌷بچه ها راستش من دیگه قرار نیست از این رمان...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))Part:12 ویو روای [یونسو و‌لارا ...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

life like hellp:10چند ثانیه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره موندم.نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط