قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ
پارت نوزدهم

جیمین: پدرت واسه کانگ کار می‌کرد؟

دو-هیون: آره. من نمی‌دونستم. تا دیروز. وقتی پوشه رو دیدم، فهمیدم چرا همیشه می‌گفت "مواظب باش با کی دوست میشی". (نگاه به من) لی لی... می‌دونم کارام بد بود. ولی الان می‌خوام جبران کنم.

لی لی: (مردد) چرا باورمون بشه؟

دو-هیون: چون تنها کسی که می‌تونه شما رو به کانگ برسونه، منم.

---

بعد از کلی بحث، جیمین قبول کرد دو-هیون بمونه. ولی تهیونگ و جونگکوک هنوز بهش شک داشتن.

جیمین گفت تا فردا صبر کنیم. شب رو همون جا بمونیم. هانا و تهیونگ توی یه اتاق، من و جونگکوک توی اتاق بغلی.

---

اتاق من و جونگکوک - شب

اتاق کوچیک بود. دو تا تخت، یه میز تحریر، یه پنجره با میله‌های آهنی که به حیاط خلوت باز می‌شد. چراغ رو خاموش کردیم. نور مهتاب از لای میله‌ها می‌اومد تو.

هر کدوم روی تخت خودمون دراز کشیده بودیم. سکوت سنگینی بود.

لی لی: جونگکوک... خوابی؟

جونگکوک: نه.

لی لی: من می‌ترسم.

جونگکوک: از چی؟

لی لی: از فردا. از اینکه نکنه نتونیم. از اینکه یه اتفاقی بیفته...

جونگکوک: (بلند شد نشست) لی لی.

لی لی: جان؟

.............
دیدگاه ها (۱۱)

☕️قهوه تلخ پارت بیستمجونگکوک: اومد کنار تخت من نشست. تو نور ...

☕️قهوه تلخ پارت بیست یکمبوی عطرش رو حس کردم. بوی بارون و چو...

☕ قهوه تلخ پارت هجدهم همین جا بود که یه نگاه بین من و جونگکو...

☕ قهوه تلخ پارت هفدهم تهیونگ: مأمور مخفی؟ برای کی؟جیمین: بر...

☕️قهوه تلخپارت بیست دوم---صبح - ساعت ۵با صدای تقه به در بیدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط