Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۸
Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۸
یه سول میانه روز بود و میسو هنوزم بیدار نشده بود یه سول دیگه نگران شده بود میسو رو از گهواره اش برداشت تا سرش رو بلند کرد
از دهان بچه کف سفیدی بیرون ریخت یه سول جیغ خفیفی کشید و سریع سرش رو پایین گرفت ترسیده سریع به صورتش نگاه کرد
چشم های بچه سفید شده بودند و رنگ صورتش آبی
ترس. و وحشت در قلب یه سول جمع شد با چشم های گریان پست و پاهای لرزان سر دخترش داد زد : میسو .. دخترم.. چت شده
سریع سمته تخت رفت و میسو را روی تخت گذاشت بغض بدی راه گلویش را گرفت با دست های لرزانی شماره جونگ کوک را گرفت ولی تلفنش در دسترس نبود گوشی از دست بر زمین افتاد یاداشت روی عسلی توجه است را حلب کرد سریع برداشتش و متنش را خواند
با بغض رهایش کرد و میسو را در آغوشش گرفت
به سالن رفت اما هیچکس آنجا نبود : مادر .... زن عمو نایون .... آری ...
کجایین میسو حالش خوب نیست ..
صدای بغضی اش دردناک بود طنینی میانداخت بر دیوار های عمارت خالی
با بغض دوید سمته ماشین اش و سوارش شد دخترش که فکر میکرد نفسی در آن نیست را توی بغلش محکم گرفت و با یه دستش فرمون را به دست گرفت با آخرین سرعت رانندگی میکرد...
دربین راه به صورت آبی و چشم های سفید نوازدش خیره شد
اشک هایش جاری شدند و هق هق هایش بلند شد با گریه داد زد : لعنت بهش جئون جونگ کوک امروز باید میرفتی سفر کاری .... توف بزنم توی ... کارت.... خدایا دخترم چیزیش نشه ... خواهش میکنم ....
اشک هایش بیاختیار روی گونه اش سر میخورند حال به قدری از جونگ کوک عصبی بود که نمیتوانست بهش فکر کند ....
ـــــــــــــــــــــــــــــ
هویون کیف ورزشی چرمی و بزرگش را با بیخیالی روی شانهی راستش انداخت و با قدمهای بلند و شمرده به سمت انتهای عمارت رفت
حیاط در خلوتی فرو رفته بود هویون به سالن رفت اما آنجا هم کسی را نیافت، شک و ترس در دلش افتاد، بی سرو صدا به آشپزخانه رفت و چاقوی تیزی در جیبش گذاشت، خونسرد بیرون آمد سکوت سنگین عمارت، مثل آرامش قبل از طوفان، بوی خطر میداد. هویون با قدمهایی تردیدآمیز وارد اتاق شد، اما به محض اینکه به سمت پنجره چرخید، در با صدایی خشک باز شد. هویون برای لحظهای خشکش زد صدای مرد بلند شد : تکون بخوری میکشمت دستاتو بیار بالا زود ... چشمان هویون از حدقه بیرون زده بود و ضربان قلبش را در گلو حس میکرد. این آدمها از کجا آمده بودند؟
یه سول میانه روز بود و میسو هنوزم بیدار نشده بود یه سول دیگه نگران شده بود میسو رو از گهواره اش برداشت تا سرش رو بلند کرد
از دهان بچه کف سفیدی بیرون ریخت یه سول جیغ خفیفی کشید و سریع سرش رو پایین گرفت ترسیده سریع به صورتش نگاه کرد
چشم های بچه سفید شده بودند و رنگ صورتش آبی
ترس. و وحشت در قلب یه سول جمع شد با چشم های گریان پست و پاهای لرزان سر دخترش داد زد : میسو .. دخترم.. چت شده
سریع سمته تخت رفت و میسو را روی تخت گذاشت بغض بدی راه گلویش را گرفت با دست های لرزانی شماره جونگ کوک را گرفت ولی تلفنش در دسترس نبود گوشی از دست بر زمین افتاد یاداشت روی عسلی توجه است را حلب کرد سریع برداشتش و متنش را خواند
با بغض رهایش کرد و میسو را در آغوشش گرفت
به سالن رفت اما هیچکس آنجا نبود : مادر .... زن عمو نایون .... آری ...
کجایین میسو حالش خوب نیست ..
صدای بغضی اش دردناک بود طنینی میانداخت بر دیوار های عمارت خالی
با بغض دوید سمته ماشین اش و سوارش شد دخترش که فکر میکرد نفسی در آن نیست را توی بغلش محکم گرفت و با یه دستش فرمون را به دست گرفت با آخرین سرعت رانندگی میکرد...
دربین راه به صورت آبی و چشم های سفید نوازدش خیره شد
اشک هایش جاری شدند و هق هق هایش بلند شد با گریه داد زد : لعنت بهش جئون جونگ کوک امروز باید میرفتی سفر کاری .... توف بزنم توی ... کارت.... خدایا دخترم چیزیش نشه ... خواهش میکنم ....
اشک هایش بیاختیار روی گونه اش سر میخورند حال به قدری از جونگ کوک عصبی بود که نمیتوانست بهش فکر کند ....
ـــــــــــــــــــــــــــــ
هویون کیف ورزشی چرمی و بزرگش را با بیخیالی روی شانهی راستش انداخت و با قدمهای بلند و شمرده به سمت انتهای عمارت رفت
حیاط در خلوتی فرو رفته بود هویون به سالن رفت اما آنجا هم کسی را نیافت، شک و ترس در دلش افتاد، بی سرو صدا به آشپزخانه رفت و چاقوی تیزی در جیبش گذاشت، خونسرد بیرون آمد سکوت سنگین عمارت، مثل آرامش قبل از طوفان، بوی خطر میداد. هویون با قدمهایی تردیدآمیز وارد اتاق شد، اما به محض اینکه به سمت پنجره چرخید، در با صدایی خشک باز شد. هویون برای لحظهای خشکش زد صدای مرد بلند شد : تکون بخوری میکشمت دستاتو بیار بالا زود ... چشمان هویون از حدقه بیرون زده بود و ضربان قلبش را در گلو حس میکرد. این آدمها از کجا آمده بودند؟
- ۱.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط