قهوه های جاویدان
قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۱۵
ناگهان سپهر وارد اتاق شد ، مانند بچه های دوساله که تازه راه رفتن را آموخته باشند ، تلک تلک به سمت تژا آمد ، مسخره بازی اش گل کرده بود و با حالتی حماسی سینه سپر کرد و گفت :« چه میکنی ای تژا؟» تژا خدا را شکر کرد که قبل از آمدن او سریع با صدای در، دفترچه را سرجایش گذاشته بود . گفت :
ــ من عاشق کتابام ، دیدم کتاب داری نتونستم تحمل کنم سریع اومدم از نزدیک ببینمشون . میشه بردارم ببینمشون ؟
ــ راحت باش
تژا شروع به ورق زدن کرد ، جوری بود که حتی پسر لب به سخن گشود و گفت:
ــ چرا جوری نگاه میکنی انگار چیزی بینشون جا گذاشتی ؟
ــ چیزی بینشون جا نذاشتم ، دنبال چیزی میگردم .
ــ دنبال چی ؟
ــ یه کلمه ، که نمیدونم چیه ، یه کلمه « سرد ، کوتاه و عمیق »
کلمه ای که ... راستش واقعا نمیدونم ، فقط از سرد و کوتاه و عمیق بودنش میدونم .
ــ مثل ... عشق ؟
ــ فکر نمیکنم ، درسته کوتاه و عمیقه ولی...
حرفش را قطع کرد ، اینبار کاملا جدی بود:
ــ ولی سرد نیست ، درسته ، خیلی گرمه... داغه ، اونقدر داغ که داره منو میسوزونه
ــ خسته نشدی ؟
ــ کسی که داره میسوزه فکر نکنم از تقلا کردن خسته بشه ، داره میسوزه ، می فهمی ؟
این را گفت و رفت آشپزخانه ، سراغ قهوه ساز ، همیشه همین بود ، همیشه برایش قهوه درست میکرد ، همین بود که تژای لجبار هیچگاه برایش قهوه نمی آورد ، همیشه چای برایش دم میکرد اما گویا پسر از کار او خوشنود بود . آنقدر که با هر لیوان لبخندی گوشه ی لبش جمع میشد .
تژا نفس عمیقی کشید ، کار های با او کرده بود که حتی قابل توصیف نبود ، کاری که با او کرده بود در معطل نگه داشتن او خلاصه نمیشد . خودش هم سراسر ، لب به لب از غم بود . اما چه میشد کرد ؟ شاید برای یاد آوری کارهایی که با او کرده بود باید دوباره سری به دفتر نوشته های قدیمی اش میزد ، آری ... همان دفتری که سرآغاز اتفاقاتی بود که در آن شادی بسیار و غمی در پایان عجیب بود .
قسمت ۱۵
ناگهان سپهر وارد اتاق شد ، مانند بچه های دوساله که تازه راه رفتن را آموخته باشند ، تلک تلک به سمت تژا آمد ، مسخره بازی اش گل کرده بود و با حالتی حماسی سینه سپر کرد و گفت :« چه میکنی ای تژا؟» تژا خدا را شکر کرد که قبل از آمدن او سریع با صدای در، دفترچه را سرجایش گذاشته بود . گفت :
ــ من عاشق کتابام ، دیدم کتاب داری نتونستم تحمل کنم سریع اومدم از نزدیک ببینمشون . میشه بردارم ببینمشون ؟
ــ راحت باش
تژا شروع به ورق زدن کرد ، جوری بود که حتی پسر لب به سخن گشود و گفت:
ــ چرا جوری نگاه میکنی انگار چیزی بینشون جا گذاشتی ؟
ــ چیزی بینشون جا نذاشتم ، دنبال چیزی میگردم .
ــ دنبال چی ؟
ــ یه کلمه ، که نمیدونم چیه ، یه کلمه « سرد ، کوتاه و عمیق »
کلمه ای که ... راستش واقعا نمیدونم ، فقط از سرد و کوتاه و عمیق بودنش میدونم .
ــ مثل ... عشق ؟
ــ فکر نمیکنم ، درسته کوتاه و عمیقه ولی...
حرفش را قطع کرد ، اینبار کاملا جدی بود:
ــ ولی سرد نیست ، درسته ، خیلی گرمه... داغه ، اونقدر داغ که داره منو میسوزونه
ــ خسته نشدی ؟
ــ کسی که داره میسوزه فکر نکنم از تقلا کردن خسته بشه ، داره میسوزه ، می فهمی ؟
این را گفت و رفت آشپزخانه ، سراغ قهوه ساز ، همیشه همین بود ، همیشه برایش قهوه درست میکرد ، همین بود که تژای لجبار هیچگاه برایش قهوه نمی آورد ، همیشه چای برایش دم میکرد اما گویا پسر از کار او خوشنود بود . آنقدر که با هر لیوان لبخندی گوشه ی لبش جمع میشد .
تژا نفس عمیقی کشید ، کار های با او کرده بود که حتی قابل توصیف نبود ، کاری که با او کرده بود در معطل نگه داشتن او خلاصه نمیشد . خودش هم سراسر ، لب به لب از غم بود . اما چه میشد کرد ؟ شاید برای یاد آوری کارهایی که با او کرده بود باید دوباره سری به دفتر نوشته های قدیمی اش میزد ، آری ... همان دفتری که سرآغاز اتفاقاتی بود که در آن شادی بسیار و غمی در پایان عجیب بود .
- ۳.۹k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط