My professor
My professor
Part:86
معنی حرکتشو فهمیدم .... گوشیمو بی هیچ حرفی تو دستش گذاشتم و اون با اخم پیامای جيمينو بالا پایین کرد ... دلم لرزید
هیزل:جونگ کوک....
هر چقد بیشتر میخوند دندوناشو محکمتر به هم میسایید ... حس کردم الانه که موبایلم لای انگشتاش خورد بشه هر چقد صداش زدم تاثیر نداشت....اگه ازم میپرسید جیمین درمورد چه معامله ای صحبت میکنه چی داشتم که بگم؟!
مشغول تایپ کردن شد و من با وحشت صفحه ی گوشیو نگاه کردم ....
اما کجش کرد به یه طرف تا نبینم و پشت بهم ایستاد
هیزل:چیکار میکنی ؟!
سعی کردم گوشیو ازش بقاپم ولی دستشو بالا برد و قدم نرسید که بگیرمش .
بدون اینکه ذره ای به دست و پا زدنم توجه بکنه به تایپ کردنش ادامه داد اخماشو نگاه کردم
هیزل:جونگ کوک نکن !
پیامو ارسال کرد ... چتو دلیت زد و گوشیو بهم برگردوند
جونگکوک:دیگه پیام نمیده اگرم این غلطو کرد حتما بهم بگو
از شدت ناباوری خندهی عصبی ای سر دادم
هیزل:بگم؟ بازم باید بهت چیزیو بگم؟ .... وقتی بعدش اینطور میکنی؟!
سمتم قدم برداشت و من با دیدن اخماش عقب رفتم ... پام به میزش برخورد کرد سريع لبه ی میزو چنگ زدم که نیفتم ... بهم نزدیک شد و هر دو تا دستشو به میز تکیه داد...
و بله ... با یه ژست هم میشه آدمو کشت!
جونگکوک :من خیلی امروزی به نظر میام؟
از اینکه جواب غلطی به سوالش بدم ترسیدم و دو دل گفتم :
هیزل:ف..فکر کنم.
سرشو کج کرد
جونگکوک:هوم.. اشتباه فکر میکنی من در مورد دختر مورد علاقم اصلا امروزی نیستم... روزی که چیزیو از ترس عصبی شدنم ازم مخفی کنی...هیزل! خدا رو شاهد میگیرم ! زندانیت میکنم تو یه اتاق و نمیزارم دست هیچ بنی بشری بهت برسه....نزار اون روز بیاد.
دلم براش پر کشید تو همون نقطه ای بودم
که میترسی ولی غرق قدرت چیزی شدی که تو رو ترسونده
دلم برای تک تک اجزاء اون صورت بی نقص رفت . دستمو بردم سمت خط فکی که امروز دو ساعت تمام تو فاصله ی ده متریم بود و نمیتونستم لمسش کنم .
بدون اینکه نگاه اخموش رو از چشمام برداره مچمو بین راه گرفت و اجازه نداد
بغض کردم و آب دهنمو قورت دادم
هیزل:چرا...
جونگکوک :گفته بودم نمیتونیم با هم باشیم
نگاهم رو لباش سر خورد و دیگه نتونستم چیزی ببینم لبای خوش فرمی که مثل یه دروازه به دنیای دیگه بود یه دنیای ناشناخته و پیچیده.
لبهای دعوت کننده ای که تصویری از مفهوم اولین تجربه بودن
اولین کشش من به سمت لبهای یک مرد درست مثل خطوط روی یه نقشه که راهو بهم نشون میداد
بوسیدن کشف قاره ای جدید که همیشه در دسترس بوده اما هرگز مورد توجه واقع نشده حرف میزد...
اما من نمیشنیدم فقط نگاه میکردم .... مثل یه بچه ی تنها تو شب کریسمس که جلوی ویترین پر زرق و برق به اسباب بازی فروشی خشکش زده
اون لحظه من در مرز بین دو جهان ایستاده بودم
جهانی که تا به امروز توی اون بزرگ شده بودم... و جهانی که میتونستم با اون مرد واردش بشم...
لب هاش مثل نقطه ی عطفی تو داستان زندگی من بود نقطه ای که از اون به بعد،هیچ چیزی مثل قبل نیست...
جهان بعدی برای من دروازه ای داشت که تو فاصله ی چند سانتی متریم قرار گرفته بود جهانی که داخل اون هر ،بوسه هر نگاه و هر لمس میتونست سرآغازی برای فصلی نو از کتاب زندگیم باشه
کف دستشو جلوی چشمام تکون داد انگار که میخواست از به خواب عمیق بیدارم کنه...
صداش همراه با نگاهی تیز و ،نافذ، فضا رو پر کرد :
جونگکوک:چقد چشم چرونی میکنی بچه...حواست اینجاست؟ .
نگاهم به اخمهاش دوخته شد. تو ذهنم با خودم کلنجار رفتم «اگر یک لحظه بپرم و ببوسمش چه واکنشی نشون میده؟!»
اما سریعاً به خودم اومدم مهم نیست به امتحانش می ارزه...»
این فکر مثل یه جرقه شور و هیجان تازه ای رو تو قلبم کاشت.
داستان ما داستانی از شبهه و دو دلی بود که یکی در پی اتصال بود و دیگری در پی فاصله.... اما دختربچه ی درونم با نگاهی پر از شوق و امید میخواست به هر قیمتی که شده،این فاصله رو پر بکنه...
اون لحظات هر دو میون به رقص نامرئی قرار داشتیم رقصی بین کشش و دفع بین عشق و ترس ... و دختر من با هر نگاهی که به اون میانداخت با هر تپش قلبی که توی سینهش جا داشت بهش میفهموند که حاضره برای رسیدن به قلبش هر مرزی رو رد بکنه
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌊
#رمان #فیک #فیکشن
Part:86
معنی حرکتشو فهمیدم .... گوشیمو بی هیچ حرفی تو دستش گذاشتم و اون با اخم پیامای جيمينو بالا پایین کرد ... دلم لرزید
هیزل:جونگ کوک....
هر چقد بیشتر میخوند دندوناشو محکمتر به هم میسایید ... حس کردم الانه که موبایلم لای انگشتاش خورد بشه هر چقد صداش زدم تاثیر نداشت....اگه ازم میپرسید جیمین درمورد چه معامله ای صحبت میکنه چی داشتم که بگم؟!
مشغول تایپ کردن شد و من با وحشت صفحه ی گوشیو نگاه کردم ....
اما کجش کرد به یه طرف تا نبینم و پشت بهم ایستاد
هیزل:چیکار میکنی ؟!
سعی کردم گوشیو ازش بقاپم ولی دستشو بالا برد و قدم نرسید که بگیرمش .
بدون اینکه ذره ای به دست و پا زدنم توجه بکنه به تایپ کردنش ادامه داد اخماشو نگاه کردم
هیزل:جونگ کوک نکن !
پیامو ارسال کرد ... چتو دلیت زد و گوشیو بهم برگردوند
جونگکوک:دیگه پیام نمیده اگرم این غلطو کرد حتما بهم بگو
از شدت ناباوری خندهی عصبی ای سر دادم
هیزل:بگم؟ بازم باید بهت چیزیو بگم؟ .... وقتی بعدش اینطور میکنی؟!
سمتم قدم برداشت و من با دیدن اخماش عقب رفتم ... پام به میزش برخورد کرد سريع لبه ی میزو چنگ زدم که نیفتم ... بهم نزدیک شد و هر دو تا دستشو به میز تکیه داد...
و بله ... با یه ژست هم میشه آدمو کشت!
جونگکوک :من خیلی امروزی به نظر میام؟
از اینکه جواب غلطی به سوالش بدم ترسیدم و دو دل گفتم :
هیزل:ف..فکر کنم.
سرشو کج کرد
جونگکوک:هوم.. اشتباه فکر میکنی من در مورد دختر مورد علاقم اصلا امروزی نیستم... روزی که چیزیو از ترس عصبی شدنم ازم مخفی کنی...هیزل! خدا رو شاهد میگیرم ! زندانیت میکنم تو یه اتاق و نمیزارم دست هیچ بنی بشری بهت برسه....نزار اون روز بیاد.
دلم براش پر کشید تو همون نقطه ای بودم
که میترسی ولی غرق قدرت چیزی شدی که تو رو ترسونده
دلم برای تک تک اجزاء اون صورت بی نقص رفت . دستمو بردم سمت خط فکی که امروز دو ساعت تمام تو فاصله ی ده متریم بود و نمیتونستم لمسش کنم .
بدون اینکه نگاه اخموش رو از چشمام برداره مچمو بین راه گرفت و اجازه نداد
بغض کردم و آب دهنمو قورت دادم
هیزل:چرا...
جونگکوک :گفته بودم نمیتونیم با هم باشیم
نگاهم رو لباش سر خورد و دیگه نتونستم چیزی ببینم لبای خوش فرمی که مثل یه دروازه به دنیای دیگه بود یه دنیای ناشناخته و پیچیده.
لبهای دعوت کننده ای که تصویری از مفهوم اولین تجربه بودن
اولین کشش من به سمت لبهای یک مرد درست مثل خطوط روی یه نقشه که راهو بهم نشون میداد
بوسیدن کشف قاره ای جدید که همیشه در دسترس بوده اما هرگز مورد توجه واقع نشده حرف میزد...
اما من نمیشنیدم فقط نگاه میکردم .... مثل یه بچه ی تنها تو شب کریسمس که جلوی ویترین پر زرق و برق به اسباب بازی فروشی خشکش زده
اون لحظه من در مرز بین دو جهان ایستاده بودم
جهانی که تا به امروز توی اون بزرگ شده بودم... و جهانی که میتونستم با اون مرد واردش بشم...
لب هاش مثل نقطه ی عطفی تو داستان زندگی من بود نقطه ای که از اون به بعد،هیچ چیزی مثل قبل نیست...
جهان بعدی برای من دروازه ای داشت که تو فاصله ی چند سانتی متریم قرار گرفته بود جهانی که داخل اون هر ،بوسه هر نگاه و هر لمس میتونست سرآغازی برای فصلی نو از کتاب زندگیم باشه
کف دستشو جلوی چشمام تکون داد انگار که میخواست از به خواب عمیق بیدارم کنه...
صداش همراه با نگاهی تیز و ،نافذ، فضا رو پر کرد :
جونگکوک:چقد چشم چرونی میکنی بچه...حواست اینجاست؟ .
نگاهم به اخمهاش دوخته شد. تو ذهنم با خودم کلنجار رفتم «اگر یک لحظه بپرم و ببوسمش چه واکنشی نشون میده؟!»
اما سریعاً به خودم اومدم مهم نیست به امتحانش می ارزه...»
این فکر مثل یه جرقه شور و هیجان تازه ای رو تو قلبم کاشت.
داستان ما داستانی از شبهه و دو دلی بود که یکی در پی اتصال بود و دیگری در پی فاصله.... اما دختربچه ی درونم با نگاهی پر از شوق و امید میخواست به هر قیمتی که شده،این فاصله رو پر بکنه...
اون لحظات هر دو میون به رقص نامرئی قرار داشتیم رقصی بین کشش و دفع بین عشق و ترس ... و دختر من با هر نگاهی که به اون میانداخت با هر تپش قلبی که توی سینهش جا داشت بهش میفهموند که حاضره برای رسیدن به قلبش هر مرزی رو رد بکنه
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌊
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط