بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳۴
خورشید کمکم پشت ساختمانهای بلند سئول غروب میکرد و آسمان به رنگ نارنجی و بنفش درآمده بود. جونگ کوک طبق معمول با ماشین آئودی مشکیاش جلوی خانهی آوا ایستاد. اما این بار، به جای لباسهای رسمی، یک هودی مشکی و شلوار جین مشکی پوشیده بود و لبخندی آرام روی صورتش دیده میشد و به ماشین تکیه داده بود.
آوا با دیدنش خندید و گفت: «امروز هم قراره منو غافلگیر کنی؟» جونگ کوک در را برایش باز کرد و جواب داد: «از این به بعد، دوست دارم بیشتر لبخندت رو غافلگیر کنم تا خودت رو.»
(جونگ کوک مولانا رو قورت دادی نه؟ )
آنها به یک شهربازی کنار رودخانهی هان رفتند. جایی که صدای خندهی بچهها، بوی ذرت بوداده و نور چرخوفلک، حالوهوای کاملاً متفاوتی با زندگی چند ماه قبلشان داشت. آوا با ذوق دست جونگ کوک را گرفت و تقریباً او را تا جلوی چرخوفلک کشید.
وقتی کابین آرام از زمین فاصله گرفت، منظرهی شهر زیر پایشان گسترده شد. آوا به چراغهای سئول نگاه کرد و لبخند زد. «هر بار این شهر رو از بالا میبینم، یاد اون شب روی تپه میافتم... شبی که زندگیمون عوض شد.»
جونگ کوک نگاهش را از آوا برنداشت. «اون شب، بهترین تصمیم زندگیم رو گرفتم.» آوا با لبخند پرسید: «کدوم تصمیم؟» جونگ کوک خیلی آرام جواب داد: «اینکه دیگه احساساتم رو ازت پنهان نکنم.»
گونههای آوا سرخ شد. آرام دستش را روی دست جونگ کوک گذاشت و گفت: «منم از همون شب، هر روز بیشتر از دیروز عاشقت شدم.» صدایش آنقدر آرام بود که انگار فقط خودش و جونگ کوک اجازهی شنیدنش را داشتند.
وقتی چرخوفلک به بالاترین نقطه رسید، چند ثانیه هر دو فقط به منظره خیره ماندند. نسیم ملایمی از پنجرهی نیمهباز داخل میآمد. جونگ کوک دست آوا را بلند کرد و خیلی آرام روی پشت دستش بوسهای کوتاه زد. آوا خندید و زیر لب گفت: «هنوزم باعث میشی قلبم تندتر بزنه.»
جونگ کوک با شیطنت گفت: «فقط قلبت؟» آوا خندهاش گرفت و آرام مشت کوچکی به بازوی او زد. لحظهای بعد، خودش به او نزدیک شد و سرش را روی شانهی جونگ کوک گذاشت. سکوت بینشان، از هر گفتوگویی شیرینتر بود.
وقتی کابین دوباره به حرکت درآمد، آوا سرش را بالا آورد. نگاهشان در هم گره خورد. جونگ کوک با مکثی کوتاه و لبخندی گرم، گونهی آوا را نوازش کرد و بعد بوسهای آرام و عاشقانه روی لبهایش نشاند. آوا چشمهایش را بست و لبخندش میان آن بوسه گم شد؛ لحظهای که انگار زمان برایشان ایستاده بود.
بعد از پیاده شدن، هر دو کنار رودخانه قدم میزدند. آوا دستش را دور بازوی جونگ کوک حلقه کرده بود و هر چند دقیقه، سرش را روی شانهی او میگذاشت. جونگ کوک با نگاهی پر از عشق به او گفت: «هر روز بیشتر مطمئن میشم که میخوام تمام فرداهام کنار تو باشه.»
( بخدا من یک کاری دسته این می دم )
آوا ایستاد، روبهروی او قرار گرفت و با لبخندی که از خوشحالی میلرزید، گفت: «پس منم یه قول میدم... هر جا بری، هر اتفاقی بیفته، همیشه کنارت میمونم.» جونگ کوک او را در آغوش گرفت و برای چند لحظه، فقط سکوت و صدای آرام رودخانه همراهشان بود.
وقتی خواستند به سمت ماشین برگردند، جونگ کوک برای لحظهای دستش را داخل جیب کتش برد. انگشتانش دور جعبهی مخملی کوچکی حلقه شد. لبخند زد و با خودش گفت:
«فکر کنم... وقتش رسیده.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳۴
خورشید کمکم پشت ساختمانهای بلند سئول غروب میکرد و آسمان به رنگ نارنجی و بنفش درآمده بود. جونگ کوک طبق معمول با ماشین آئودی مشکیاش جلوی خانهی آوا ایستاد. اما این بار، به جای لباسهای رسمی، یک هودی مشکی و شلوار جین مشکی پوشیده بود و لبخندی آرام روی صورتش دیده میشد و به ماشین تکیه داده بود.
آوا با دیدنش خندید و گفت: «امروز هم قراره منو غافلگیر کنی؟» جونگ کوک در را برایش باز کرد و جواب داد: «از این به بعد، دوست دارم بیشتر لبخندت رو غافلگیر کنم تا خودت رو.»
(جونگ کوک مولانا رو قورت دادی نه؟ )
آنها به یک شهربازی کنار رودخانهی هان رفتند. جایی که صدای خندهی بچهها، بوی ذرت بوداده و نور چرخوفلک، حالوهوای کاملاً متفاوتی با زندگی چند ماه قبلشان داشت. آوا با ذوق دست جونگ کوک را گرفت و تقریباً او را تا جلوی چرخوفلک کشید.
وقتی کابین آرام از زمین فاصله گرفت، منظرهی شهر زیر پایشان گسترده شد. آوا به چراغهای سئول نگاه کرد و لبخند زد. «هر بار این شهر رو از بالا میبینم، یاد اون شب روی تپه میافتم... شبی که زندگیمون عوض شد.»
جونگ کوک نگاهش را از آوا برنداشت. «اون شب، بهترین تصمیم زندگیم رو گرفتم.» آوا با لبخند پرسید: «کدوم تصمیم؟» جونگ کوک خیلی آرام جواب داد: «اینکه دیگه احساساتم رو ازت پنهان نکنم.»
گونههای آوا سرخ شد. آرام دستش را روی دست جونگ کوک گذاشت و گفت: «منم از همون شب، هر روز بیشتر از دیروز عاشقت شدم.» صدایش آنقدر آرام بود که انگار فقط خودش و جونگ کوک اجازهی شنیدنش را داشتند.
وقتی چرخوفلک به بالاترین نقطه رسید، چند ثانیه هر دو فقط به منظره خیره ماندند. نسیم ملایمی از پنجرهی نیمهباز داخل میآمد. جونگ کوک دست آوا را بلند کرد و خیلی آرام روی پشت دستش بوسهای کوتاه زد. آوا خندید و زیر لب گفت: «هنوزم باعث میشی قلبم تندتر بزنه.»
جونگ کوک با شیطنت گفت: «فقط قلبت؟» آوا خندهاش گرفت و آرام مشت کوچکی به بازوی او زد. لحظهای بعد، خودش به او نزدیک شد و سرش را روی شانهی جونگ کوک گذاشت. سکوت بینشان، از هر گفتوگویی شیرینتر بود.
وقتی کابین دوباره به حرکت درآمد، آوا سرش را بالا آورد. نگاهشان در هم گره خورد. جونگ کوک با مکثی کوتاه و لبخندی گرم، گونهی آوا را نوازش کرد و بعد بوسهای آرام و عاشقانه روی لبهایش نشاند. آوا چشمهایش را بست و لبخندش میان آن بوسه گم شد؛ لحظهای که انگار زمان برایشان ایستاده بود.
بعد از پیاده شدن، هر دو کنار رودخانه قدم میزدند. آوا دستش را دور بازوی جونگ کوک حلقه کرده بود و هر چند دقیقه، سرش را روی شانهی او میگذاشت. جونگ کوک با نگاهی پر از عشق به او گفت: «هر روز بیشتر مطمئن میشم که میخوام تمام فرداهام کنار تو باشه.»
( بخدا من یک کاری دسته این می دم )
آوا ایستاد، روبهروی او قرار گرفت و با لبخندی که از خوشحالی میلرزید، گفت: «پس منم یه قول میدم... هر جا بری، هر اتفاقی بیفته، همیشه کنارت میمونم.» جونگ کوک او را در آغوش گرفت و برای چند لحظه، فقط سکوت و صدای آرام رودخانه همراهشان بود.
وقتی خواستند به سمت ماشین برگردند، جونگ کوک برای لحظهای دستش را داخل جیب کتش برد. انگشتانش دور جعبهی مخملی کوچکی حلقه شد. لبخند زد و با خودش گفت:
«فکر کنم... وقتش رسیده.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۵۳
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط