دروغ شیرین

دروغ شیرین
چپتر هفدهم

یکباره در باز میشود و جسم کوچکی باسرعت و صدای بلند خنده به سمت ما می اید . و پشت سرش خدمتکاری که قرار بود همراه یونا باشد با اشفتگی وارد میشود و بلند میگوید : یونا اجازه نداری بیای اینجا
و وقتی متوجه ما و نگاه های متعجب‌مان میشود و سریع به خودش میاید و تعضیمی رو به چان میکند .
و بلافاصله شروع به توضیح میکند : ببخشید ارباب من بهش گفتم نیاد اما گوش ندا_
یونا خودش را در بغلم می اندازد و حرف خدمتکار را قطع میکند و با لبخندی درخشان رو به من میگوید : اونییی دلم برات تنگ شده بوددد
و دستانش را دور کمرم حلقه میکند
کریس لبخند ارومی میزند و بلافاصله با لحنی سرد و جدی روبه خدمتکار میگوید : مشکلی نیست میتونی بری .
و اون ندیمه که از لحن چان ترسیده بود سریع پس از تعضیم کوتاهی بیرون میرود و ما را تنها میگذارد .
× عمو کریس بهتری؟
چان لبخندی میزند و میگوید : اره خوبم کوچولو
+ یونا قرار نبود اذیت کنی
× خب اون خانومه نمیزاشت که من بیام پیشتون ... نگران چانی بودم
دستی به سرش میکشم و لبخندی راهش را به لب هایم باز میکند .
دیدگاه ها (۱)

دروغ شیرینچپتر هجدهمزمان به سرعت میگذرد و ما مثل یک خانواده ...

دروغ شیرینپارت نوزدهماین لقب توی دفتر هم بود ! این ترسناکه !...

دروغ شیرینچپتر شانزدهمفقط به خاطر یک لبخند ؟ یک لبخند و دستی...

دروغ شیرینچپتر پانزدهم+ چانا ... چیکار کردی؟ چطور این اتفاق ...

مافیای عزیز منp4

اهوی گریز پا

سلامممم به همگی چطورین؟امیدوارم همطون حالتون خوب باشه خیله خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط