پدرم مرد دانایی بود ، گه گداری پندم میداد

پدرم مرد دانایی بود ، گه گداری پندم میداد
همیشه میگفت :
پسر جان مبادا با آبروی کسی بازی کنی
مبادا دختر مردم بشه چرک نویس احساساتت
مبادا دختری رو دلبسته خودت کنی و فرداها نتونی جوابگو باشی
یک روز در جواب همه ی نصیحت هاش ، نیشخندی زدم و گفتم :
ای بابا ؛ دوره ی این حرفا گذشته
دخترای این دوره زمونه خودشون چراغ سبز میدن
خودشون دلشونه…
خودشون از خداشونه…
پدرم تو چشمام نگاه کرد و گفت :
پسر جان زلـیـخـا زیاده ، تو ” یـوسـف ” باش…!!!
همین که این جمله رو شنیدم
مو به تنم سیخ شد
زبونم بند اومد
دیگه هیچ جوابی نداشتم که بدم
واقعا هم حق میگفت
همیشه زلـیـخـا زیاد بوده و هست ؛
اون منم که باید ” یـوسـف ” باشم.
دیدگاه ها (۳)

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﻍ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﺎﻧﻮﻣﻬﺎ ﺭﻭ ﺟﻮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﻤﻪ ...

به سوسکه ميگن آرزوت چيه؟ميگه:يه بار با زنها بشينيم مشکلاتمون...

ﺍﺑﻮﺑﮑﺮ ﺑﻐﺪﺍﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪﺷﯿﺸﻪ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺨﭽﺎﻝ،ﺩﯾﺪﻩ ﺟ...

تو به اسلام مادری کردیتو به توحید یاوری کردیعصمت از دامنت چن...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 4| 2021 فلش بک |برای...

پسر جان زلـیـخـا زیاده ، تو ” یـوسـف ” باش…!!! پدرم مرد دان...

داداشا حتما بخونیـد⇩پدر میگفت پسر جان مبادا با ابروی کسـی با...

🌹 وصیت نامه شهید محسن حججی🌹 بسم الله النور...صَلی الله علیک ...

وصیت نامه شهید محسن حججی برای بانوی صبرالسلام ای بانوی سلطان...

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:2تو همین فکر بودم که نفهمیدم کِی به در ورودی باغ ...

⬇ #دلنوشته #آنلاین :97/5/3#چهارشنبه #صحن_آزادیساعت : 23:00 "...

سید علی کرامتی مقدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط