کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست
ولی مگه خدا هم گریه می کنه؟!چرا باید دل خدا بگیره!!!!
دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم
تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس میکردم که آدما دل خدا رو شکستند
و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست
ولی حس کودکانه من می گفت:


خدا دلش از دست آدما گرفته
دیدگاه ها (۶)

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺷﮏ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﻣﻮﻥ " ﻫَﺴﺘَﻦ " ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭ...

مثل خودم

چگونه است حال من با غم ها میسازم...با کنایه ها میسوزم ...به ...

خدايا

پارت ۲: نگرانی آلفا🍥هوا تاریک شده بود. ابرهای سنگینی روی دهک...

# سایه محافظ## پارت اول ### دختر کوچولوی جنگل توی دلِ یک جن...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط