پارت ۶
پارت ۶
اسم سوکوکو :کدمن
از آن سوی راهرو، صدایی آشنا در فضای سرد عمارت طنینانداز شد:
«پل! پل ورلن! بجنب، از این طرف!»
مردی سیاهپوش با قدمهای تند به سمتی اشاره کرد و به سرعت دور شد. پل ورلن، در حالی که رمبو را پشت سر داشت و گهوارهی حاوی کودک (آزمایش ۲۵۸/اراهاباکی) را با احتیاط در آغوش گرفته بود، به دنبال او به راه افتاد.
پس از عبور از راهرویی طولانی، مقابل دری چوبی ایستادند. رمبو با تردیدی کوتاه، ضربهای به در زد.
صدایی آرام و نافذ از پشت در شنیده شد: «بیا داخل.»
پل وارد شد، کودک را با دقت روی میز بزرگ اتاق گذاشت و با لحنی رسمی گفت: «بفرمایید رئیس این همان بچهای است که اراهاباکی در وجودش نهفته است.»
رئیس، بدون اینکه نگاهش را از پنجره بگیرد، به دازای اشاره کرد: «دازای، این بچه را ببر و بیدارش کن.»
دازای با برقِ اشتیاقی در چشمانش، کودک را مانند یک بستهی سبک روی دوشش انداخت و با خنده از اتاق خارج شد.
سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. رئیس چرخید و نگاه سردش را به رمبو دوخت: «رمبو، تو که به او دست نزدی ؟»
رمبو با تعجبی ساختگی پاسخ داد: «نـه! قربان، مگر دیوانهام؟»
رئیس سرد پاسخ داد: «از تو بعید نبود. حالا برو پیش لوئیس و بگو مبلغ توافق شده را به تو بدهد.»
رمبو با لبخندی گشاده که از طمعِ پولِ پیشرو بود، سری به نشانه احترام خم کرد و از اتاق بیرون رفت.
اسم سوکوکو :کدمن
از آن سوی راهرو، صدایی آشنا در فضای سرد عمارت طنینانداز شد:
«پل! پل ورلن! بجنب، از این طرف!»
مردی سیاهپوش با قدمهای تند به سمتی اشاره کرد و به سرعت دور شد. پل ورلن، در حالی که رمبو را پشت سر داشت و گهوارهی حاوی کودک (آزمایش ۲۵۸/اراهاباکی) را با احتیاط در آغوش گرفته بود، به دنبال او به راه افتاد.
پس از عبور از راهرویی طولانی، مقابل دری چوبی ایستادند. رمبو با تردیدی کوتاه، ضربهای به در زد.
صدایی آرام و نافذ از پشت در شنیده شد: «بیا داخل.»
پل وارد شد، کودک را با دقت روی میز بزرگ اتاق گذاشت و با لحنی رسمی گفت: «بفرمایید رئیس این همان بچهای است که اراهاباکی در وجودش نهفته است.»
رئیس، بدون اینکه نگاهش را از پنجره بگیرد، به دازای اشاره کرد: «دازای، این بچه را ببر و بیدارش کن.»
دازای با برقِ اشتیاقی در چشمانش، کودک را مانند یک بستهی سبک روی دوشش انداخت و با خنده از اتاق خارج شد.
سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. رئیس چرخید و نگاه سردش را به رمبو دوخت: «رمبو، تو که به او دست نزدی ؟»
رمبو با تعجبی ساختگی پاسخ داد: «نـه! قربان، مگر دیوانهام؟»
رئیس سرد پاسخ داد: «از تو بعید نبود. حالا برو پیش لوئیس و بگو مبلغ توافق شده را به تو بدهد.»
رمبو با لبخندی گشاده که از طمعِ پولِ پیشرو بود، سری به نشانه احترام خم کرد و از اتاق بیرون رفت.
- ۱۹۹
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط