╔════════════════════════════╗
╔════════════════════════════╗
پارت ۱۱۰ | «روزی که همه فهمیدند...» 🤍
╚════════════════════════════╝
چند هفته بعد...
رابطهی مانلی و تهیونگ دیگر مثل قبل پنهانی و پر از نگرانی نبود.
آنها هنوز آرام پیش میرفتند...
اما دیگر همهی اعضای BTS از خوشحالیشان خبر داشتند.
---
آن روز...
مانلی برای تحویل لباسهای جدید به سالن تمرین رفت.
همین که وارد شد...
صدای جین بلند شد:
«بالاخره اومد!»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«چی شده؟»
جین با خنده گفت:
«هیچی... فقط میخواستیم ببینیم امروز هم تهیونگ با دیدنت لبخند میزنه یا نه.»
مانلی سریع به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم که خندهاش گرفته بود، گفت:
«هیونگ...»
جیمین خندید.
«چیه؟ حقیقت رو گفت.»
مانلی با خجالت گفت:
«شماها چرا همیشه ما رو اذیت میکنید؟»
جونگکوک جواب داد:
«چون واکنشهاتون خیلی بامزهست.»
همه خندیدند.
حتی مانلی هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
بعد از کمی شوخی...
اعضا برای تمرین رفتند.
مانلی و تهیونگ چند دقیقه تنها ماندند.
تهیونگ آرام گفت:
«ببخشید که همیشه اذیتت میکنن.»
مانلی لبخند زد.
«نه... راستش خوبه.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«خوبه؟»
مانلی گفت:
«آره.»
«چون میبینم آدمهایی که برات مهمن، خوشحالی تو رو دوست دارن.»
تهیونگ لبخند زد.
---
عصر...
بعد از پایان کار...
تهیونگ یک پاکت کوچک به مانلی داد.
مانلی با تعجب پرسید:
«این چیه؟»
تهیونگ گفت:
«باز کن.»
داخل پاکت...
یک عکس کوچک بود.
عکسی از همان روزی که کنار دریا بودند.
مانلی لبخند زد.
«کی گرفتی؟»
تهیونگ گفت:
«همون روز.»
«چون اون روز خیلی خوشحال بودی.»
مانلی عکس را نگاه کرد.
«پس نگهش داشتی؟»
تهیونگ آرام گفت:
«آره.»
«چون دوست دارم لحظههایی که خوشحالت میکنن رو یادم بمونه.»
مانلی چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
«تو واقعاً آدم عجیبی هستی.»
تهیونگ خندید.
«خوب یا بد؟»
مانلی گفت:
«خوب... خیلی خوب.»
---
شب...
وقتی مانلی به خانه رسید، عکس را کنار وسایل مورد علاقهاش گذاشت.
---
و همان لحظه فهمید...
تهیونگ فقط کسی نبود که دوستش داشت.
او کسی بود که با جزئیات کوچک...
به او یادآوری میکرد چقدر برایش مهم است.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۰ ✨
«بعضی آدمها با هدیههای بزرگ ماندگار نمیشوند؛ با توجه به کوچکترین چیزها در قلبت جا میگیرند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
پارت ۱۱۰ | «روزی که همه فهمیدند...» 🤍
╚════════════════════════════╝
چند هفته بعد...
رابطهی مانلی و تهیونگ دیگر مثل قبل پنهانی و پر از نگرانی نبود.
آنها هنوز آرام پیش میرفتند...
اما دیگر همهی اعضای BTS از خوشحالیشان خبر داشتند.
---
آن روز...
مانلی برای تحویل لباسهای جدید به سالن تمرین رفت.
همین که وارد شد...
صدای جین بلند شد:
«بالاخره اومد!»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«چی شده؟»
جین با خنده گفت:
«هیچی... فقط میخواستیم ببینیم امروز هم تهیونگ با دیدنت لبخند میزنه یا نه.»
مانلی سریع به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم که خندهاش گرفته بود، گفت:
«هیونگ...»
جیمین خندید.
«چیه؟ حقیقت رو گفت.»
مانلی با خجالت گفت:
«شماها چرا همیشه ما رو اذیت میکنید؟»
جونگکوک جواب داد:
«چون واکنشهاتون خیلی بامزهست.»
همه خندیدند.
حتی مانلی هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
بعد از کمی شوخی...
اعضا برای تمرین رفتند.
مانلی و تهیونگ چند دقیقه تنها ماندند.
تهیونگ آرام گفت:
«ببخشید که همیشه اذیتت میکنن.»
مانلی لبخند زد.
«نه... راستش خوبه.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«خوبه؟»
مانلی گفت:
«آره.»
«چون میبینم آدمهایی که برات مهمن، خوشحالی تو رو دوست دارن.»
تهیونگ لبخند زد.
---
عصر...
بعد از پایان کار...
تهیونگ یک پاکت کوچک به مانلی داد.
مانلی با تعجب پرسید:
«این چیه؟»
تهیونگ گفت:
«باز کن.»
داخل پاکت...
یک عکس کوچک بود.
عکسی از همان روزی که کنار دریا بودند.
مانلی لبخند زد.
«کی گرفتی؟»
تهیونگ گفت:
«همون روز.»
«چون اون روز خیلی خوشحال بودی.»
مانلی عکس را نگاه کرد.
«پس نگهش داشتی؟»
تهیونگ آرام گفت:
«آره.»
«چون دوست دارم لحظههایی که خوشحالت میکنن رو یادم بمونه.»
مانلی چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
«تو واقعاً آدم عجیبی هستی.»
تهیونگ خندید.
«خوب یا بد؟»
مانلی گفت:
«خوب... خیلی خوب.»
---
شب...
وقتی مانلی به خانه رسید، عکس را کنار وسایل مورد علاقهاش گذاشت.
---
و همان لحظه فهمید...
تهیونگ فقط کسی نبود که دوستش داشت.
او کسی بود که با جزئیات کوچک...
به او یادآوری میکرد چقدر برایش مهم است.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۰ ✨
«بعضی آدمها با هدیههای بزرگ ماندگار نمیشوند؛ با توجه به کوچکترین چیزها در قلبت جا میگیرند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
- ۲۷۴
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط