عشق در چشمانت
:
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۱
از اتاق که بیرون اومدیم، هنوز گرمای دستاش توی دستم بود. سعی کردم عادی رفتار کنم تا مامان و بابا چیزی نفهمن، اما برق چشمام رو نمیتونستم پنهون کنم. مامان لبخند زد و گفت:
— معلومه خیلی خوشحالی.
گوشام سرخ شد و سریع گفتم:
— آخه کوک کلی چیز بامزه تعریف کرد.
مامان مشکوک نگاهم کرد، اما چیزی نگفت. کوک هم خندهی ریزی زد و رفت کمک بابا که چیزی از انباری بیاره.
وقتی تنها شدم، یه لحظه نفس عمیقی کشیدم. حس میکردم همهچی داره به سمتی میره که دلم میخواست، اما ته دلم یه دلشورهی عجیب بود. انگار هنوز یه سایهی ناپیدا روی خوشبختیم سنگینی میکرد.
شب، وقتی کوک داشت خداحافظی میکرد، بابا بهش گفت:
— فردا شب مهمون ما باش. دوست دارم بیشتر بشناسمت.
کوک با احترام تعظیم کوچیکی کرد و جواب داد:
— باعث افتخاره، عمو.
وقتی در پشت سرش بسته شد، بابا با نگاهی عمیق سمت من برگشت.
— ات… تو مطمئنی؟
لحظهای خشکم زد.
— مطمئن از چی بابا؟
— از اینکه این پسر… همونیه که قراره کنارت بمونه.
چشمامو بستم و یاد نگاه کوک افتادم وقتی گفت میخواد از قلب سادهم مراقبت کنه. لبخندی بیاختیار روی لبم نشست.
— آره بابا. از هر چیزی توی این دنیا مطمئنترم.
بابا آه کوتاهی کشید.
— امیدوارم همینطور باشه. چون نمیخوام دوباره اشکهات رو ببینم.
اون شب توی اتاقم، وقتی روی تخت دراز کشیده بودم، گوشیم روشن شد. پیام کوک بود:
«بیب… هنوز بیداری؟ دلم برایت تنگ شده. خندهت جلوی خونهتون هنوز توی ذهنمه.»
لبخند زدم و جواب دادم:
«خودت هنوز نرفتی که دلت تنگ شده.»
چند ثانیه بعد پیامش اومد:
«تو نمیفهمی… من حتی وقتی کنارت باشم، باز دلم برایت تنگ میشه.»
قلبم دیوونهوار میزد. همون لحظه حس کردم شاید خوشبختی واقعاً همینه… تپشهای بیقرار قلبی که برای کسی میزنه.
که با گوشی توی دستم خوابم گرفته بود، صدای نوتیفیکیشن دوباره بلند شد. با چشمای نیمهبسته صفحه رو نگاه کردم.
«بیب، یه چیزی بگم؟»
انگشتام با عجله تایپ کرد:
«خب بگو.»
جوابش خیلی سریع اومد:
«میترسم از دستت بدم.»
یکدفعه همهی خواب از سرم پرید. صاف نشستم روی تخت و به صفحه زل زدم. برای لحظهای قلبم درد گرفت. انگار همهی اون دلشورهای که از صبح داشتم، توی این یه جمله جمع شده بود.
جواب دادم:
«چرا اینو میگی؟ چیزی شده؟»
چند دقیقه گذشت تا جواب داد:
«نه. فقط… تو خیلی برام باارزشی. بعضی وقتا فکر میکنم شاید این همه خوشبختی حق من نباشه. دلم میخواد مطمئن بشم هیچوقت ترکم نمیکنی.»
دستمو روی قلبم گذاشتم. انگار اون هم با دل من یکی شده بود. لبخندی زدم و نوشتم:
«کوک، من همینجام. قول میدم هر وقت ترسیدی، به جای این فکرای بد، بیای و بغلم کنی. هیچجا نمیرم.»
چند ثانیه بعد تماس تصویری گرفت. وقتی تصویرش روی صفحه ظاهر شد، موهاش نامرتب بود و خندهی خجالتی روی لبش.
— میخواستم اینو مستقیم ازت بشنوم.
لبخند زدم.
— خب شنیدی. حالا میتونی بخوابی.
— فقط اگه تو هم بخوابی.
— باشه، قول.
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم، بدون حرف. همون سکوتی که پر از حرفای نگفته بود. بعد اون گفت:
— شب بخیر، عشق من.
— شب بخیر، کوکم.
وقتی تماس قطع شد، لبخندم هنوز روی لبم بود. اما گوشهی ذهنم یه سوال سمج هی تکرار میشد: چرا انقدر ترسیده بود؟
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۱
از اتاق که بیرون اومدیم، هنوز گرمای دستاش توی دستم بود. سعی کردم عادی رفتار کنم تا مامان و بابا چیزی نفهمن، اما برق چشمام رو نمیتونستم پنهون کنم. مامان لبخند زد و گفت:
— معلومه خیلی خوشحالی.
گوشام سرخ شد و سریع گفتم:
— آخه کوک کلی چیز بامزه تعریف کرد.
مامان مشکوک نگاهم کرد، اما چیزی نگفت. کوک هم خندهی ریزی زد و رفت کمک بابا که چیزی از انباری بیاره.
وقتی تنها شدم، یه لحظه نفس عمیقی کشیدم. حس میکردم همهچی داره به سمتی میره که دلم میخواست، اما ته دلم یه دلشورهی عجیب بود. انگار هنوز یه سایهی ناپیدا روی خوشبختیم سنگینی میکرد.
شب، وقتی کوک داشت خداحافظی میکرد، بابا بهش گفت:
— فردا شب مهمون ما باش. دوست دارم بیشتر بشناسمت.
کوک با احترام تعظیم کوچیکی کرد و جواب داد:
— باعث افتخاره، عمو.
وقتی در پشت سرش بسته شد، بابا با نگاهی عمیق سمت من برگشت.
— ات… تو مطمئنی؟
لحظهای خشکم زد.
— مطمئن از چی بابا؟
— از اینکه این پسر… همونیه که قراره کنارت بمونه.
چشمامو بستم و یاد نگاه کوک افتادم وقتی گفت میخواد از قلب سادهم مراقبت کنه. لبخندی بیاختیار روی لبم نشست.
— آره بابا. از هر چیزی توی این دنیا مطمئنترم.
بابا آه کوتاهی کشید.
— امیدوارم همینطور باشه. چون نمیخوام دوباره اشکهات رو ببینم.
اون شب توی اتاقم، وقتی روی تخت دراز کشیده بودم، گوشیم روشن شد. پیام کوک بود:
«بیب… هنوز بیداری؟ دلم برایت تنگ شده. خندهت جلوی خونهتون هنوز توی ذهنمه.»
لبخند زدم و جواب دادم:
«خودت هنوز نرفتی که دلت تنگ شده.»
چند ثانیه بعد پیامش اومد:
«تو نمیفهمی… من حتی وقتی کنارت باشم، باز دلم برایت تنگ میشه.»
قلبم دیوونهوار میزد. همون لحظه حس کردم شاید خوشبختی واقعاً همینه… تپشهای بیقرار قلبی که برای کسی میزنه.
که با گوشی توی دستم خوابم گرفته بود، صدای نوتیفیکیشن دوباره بلند شد. با چشمای نیمهبسته صفحه رو نگاه کردم.
«بیب، یه چیزی بگم؟»
انگشتام با عجله تایپ کرد:
«خب بگو.»
جوابش خیلی سریع اومد:
«میترسم از دستت بدم.»
یکدفعه همهی خواب از سرم پرید. صاف نشستم روی تخت و به صفحه زل زدم. برای لحظهای قلبم درد گرفت. انگار همهی اون دلشورهای که از صبح داشتم، توی این یه جمله جمع شده بود.
جواب دادم:
«چرا اینو میگی؟ چیزی شده؟»
چند دقیقه گذشت تا جواب داد:
«نه. فقط… تو خیلی برام باارزشی. بعضی وقتا فکر میکنم شاید این همه خوشبختی حق من نباشه. دلم میخواد مطمئن بشم هیچوقت ترکم نمیکنی.»
دستمو روی قلبم گذاشتم. انگار اون هم با دل من یکی شده بود. لبخندی زدم و نوشتم:
«کوک، من همینجام. قول میدم هر وقت ترسیدی، به جای این فکرای بد، بیای و بغلم کنی. هیچجا نمیرم.»
چند ثانیه بعد تماس تصویری گرفت. وقتی تصویرش روی صفحه ظاهر شد، موهاش نامرتب بود و خندهی خجالتی روی لبش.
— میخواستم اینو مستقیم ازت بشنوم.
لبخند زدم.
— خب شنیدی. حالا میتونی بخوابی.
— فقط اگه تو هم بخوابی.
— باشه، قول.
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم، بدون حرف. همون سکوتی که پر از حرفای نگفته بود. بعد اون گفت:
— شب بخیر، عشق من.
— شب بخیر، کوکم.
وقتی تماس قطع شد، لبخندم هنوز روی لبم بود. اما گوشهی ذهنم یه سوال سمج هی تکرار میشد: چرا انقدر ترسیده بود؟
- ۲.۷k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط