آنقدردوستت دارم

آنقدردوستت دارم
که
خودم هم نمیدانم چقدردوستت دارم.
هربارکه میپرسے
،چقدر؟
با خودم فکرمیکنم؛
دریا چطور
حساب موجهایش را نگه دارد؟!
ابرها چه میدانند
چندقطره باریده اند؟!
خورشید مگر یادش مانده
چند بارطلوع کرده است؟! و من،
چطوربگویم که،
چقدردوستت دارم
دیدگاه ها (۳)

عشق؛ اتفاق نیستکه با آمدن و رفتن ها از چشم بے افتدعشق؛ تویے ...

یه لحظه اےهست بعد بوسههمان وقتےکهلبهاازهم جداشده اندو روحت م...

نمیدانمتو را به اندازه ےنفسم دوست دارمیا نفسم را به اندازه ے...

گندم زارے مےخواهمدرخشان تر از خورشید که در انتهاے مسیرےطلایے...

My professor Chapter:2Part:13خودش رو یادش میومد ... روزی که ...

تیغ ، روی دستم گذاشتم و کشیدم .دستم سوخت و خون تراوش کرد .با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط