تک پارتی تهیونگ 🥀
تک پارتی تهیونگ 🥀
ات توی خیابونا بی تفاوت رد میشد ، انقدر گریه کرده بود که نمیدونست چیزیو ببینه ، اون و تهیونگ ازدواج اجباری کردن و با اینکه عاشق هم بودن ولی هردوشون مغرور تر از چیزی بودن که اعتراف کنن ، ات فکر میکرد عشقش یه طرفس تهیونگم همین فکر رو میکرد ، کلافه نشست روی یه صندلی و موهاشو گرفت
ات: هوفف الان..چی میشه؟... مطمئنم تهیونگ عاشقه یکی دیگس..منم نمیتونم از تهیونگ طلاق بگیرم چون خانوادم تهدیدم میکنن....توی این دنیا هیچکس نیس دوسم داشته باشه ( گریه)
ات داشت همینجوری بیحال گریه میکرد بدونه اینکه بدونه تهیونگ میخاد بهش اعتراف کنه ، تهیونگ میخاست حسابی اتو سوبرایز کنه پس خیلی طول کشید تا همچیو درست کنه ، زنگ زد به ات که جواب داد
تهیونگ: .سلاممم ات
تهیونگ: الو..
تهیونگ: الو...
ات هیچ جوابی نمیداد ، فقط میخاست برای آخرین بار صدای تهیونگو بشنوه و سریع قطع کرد ، تهیونگ نگران شد یاده اولین باری که اتو دید افتاد
فلش بک به اون موقع
ات و تهیونگ داشتن باهام قدم میزدن و حرف میزدن و میخندیدن تا اینکه به یه برج رسیدن ارتفاع برج واقعا زیاد بود
ات: تهیونگ اون برج رو میبینی
تهیونگ: اوهوم..چطور؟( خنده)
ات: اگه یه روزی خبری ازم نشد منو بالای اون برج پیدا میکنی
____ پایان فلش بک ____
ویو تهیونگ
سریع به سمته ماشینم رفتم و به سمته اون برج حرکت کردم همیشه فکر میکردم اون موقع شوخی باهام کرده ولی انگار اینطور نبود، رسیدم به برج و رفتم به بالای برج که اتو دیدم میخاست خودشو از برج بندازه
تهیونگ: ات داری چه غلطی میکنی؟ ( داد)
ات: چیشد؟ وقتی میخام بمیرم برات عزیز شودم
تهیونگ: عزیزم...چاگیا.... خواهش میکنم بیا پایین من نمیتونم از دستت بدم( بغض)
ات: عزیزم؟؟؟؟ چاگیا ؟؟؟...هه...تو منو دوس نداری پس چرا اینجوری صدام میکنی ها؟؟
تهیونگ: دوست ندارم چون... عاشقتم..عاشقتم لعنتی...عاشقتم ( گریه شدید و داد)
ات: منم عاشقتم..و.. ولی نمیتونم دیگه زندگی کنم...حتا اگه عاشق هم باشیم چیزی عوض نمیشه..من و تو همیشه قراره به خاطره خانواده هامون درد بکشیم ( آروم و گریه)
تهیونگ به ات نزدیک شود و دستاشو گرفت
تهیونگ: خیلی خب...شاید سرنوشت ما این نبوده که توی این دنیا زندگی کنیم ولی...قول میدم توی زندگیه بعدیمون هرجایی که باشی پیدات کنم و مثله زوج های دیگه زندگی کنیم..( گریه شدید)
تهیونگ اتو برای آخرین بار محکم بغل کرد و هردو توی بغل هم از برج افتادن و با گریه و خوشحالی توی چشمایه هم نگاه کردن و همزمان گفتن « عاشقتمم»
و مردن ، همهی کسایی که اونجا بودن براشون گریه میکردن ولی دیگه اهمیت نداشت، حتا آسمونم برای اون دوتا ناراحت بود و بارون شدیدی میبارید و رعد و برق میزد اما دیگه اتی وجود نداشت که از رعد و برق بترسه و تهیونگی وجود نداشت که بغلش کنه....
پایان___
ات توی خیابونا بی تفاوت رد میشد ، انقدر گریه کرده بود که نمیدونست چیزیو ببینه ، اون و تهیونگ ازدواج اجباری کردن و با اینکه عاشق هم بودن ولی هردوشون مغرور تر از چیزی بودن که اعتراف کنن ، ات فکر میکرد عشقش یه طرفس تهیونگم همین فکر رو میکرد ، کلافه نشست روی یه صندلی و موهاشو گرفت
ات: هوفف الان..چی میشه؟... مطمئنم تهیونگ عاشقه یکی دیگس..منم نمیتونم از تهیونگ طلاق بگیرم چون خانوادم تهدیدم میکنن....توی این دنیا هیچکس نیس دوسم داشته باشه ( گریه)
ات داشت همینجوری بیحال گریه میکرد بدونه اینکه بدونه تهیونگ میخاد بهش اعتراف کنه ، تهیونگ میخاست حسابی اتو سوبرایز کنه پس خیلی طول کشید تا همچیو درست کنه ، زنگ زد به ات که جواب داد
تهیونگ: .سلاممم ات
تهیونگ: الو..
تهیونگ: الو...
ات هیچ جوابی نمیداد ، فقط میخاست برای آخرین بار صدای تهیونگو بشنوه و سریع قطع کرد ، تهیونگ نگران شد یاده اولین باری که اتو دید افتاد
فلش بک به اون موقع
ات و تهیونگ داشتن باهام قدم میزدن و حرف میزدن و میخندیدن تا اینکه به یه برج رسیدن ارتفاع برج واقعا زیاد بود
ات: تهیونگ اون برج رو میبینی
تهیونگ: اوهوم..چطور؟( خنده)
ات: اگه یه روزی خبری ازم نشد منو بالای اون برج پیدا میکنی
____ پایان فلش بک ____
ویو تهیونگ
سریع به سمته ماشینم رفتم و به سمته اون برج حرکت کردم همیشه فکر میکردم اون موقع شوخی باهام کرده ولی انگار اینطور نبود، رسیدم به برج و رفتم به بالای برج که اتو دیدم میخاست خودشو از برج بندازه
تهیونگ: ات داری چه غلطی میکنی؟ ( داد)
ات: چیشد؟ وقتی میخام بمیرم برات عزیز شودم
تهیونگ: عزیزم...چاگیا.... خواهش میکنم بیا پایین من نمیتونم از دستت بدم( بغض)
ات: عزیزم؟؟؟؟ چاگیا ؟؟؟...هه...تو منو دوس نداری پس چرا اینجوری صدام میکنی ها؟؟
تهیونگ: دوست ندارم چون... عاشقتم..عاشقتم لعنتی...عاشقتم ( گریه شدید و داد)
ات: منم عاشقتم..و.. ولی نمیتونم دیگه زندگی کنم...حتا اگه عاشق هم باشیم چیزی عوض نمیشه..من و تو همیشه قراره به خاطره خانواده هامون درد بکشیم ( آروم و گریه)
تهیونگ به ات نزدیک شود و دستاشو گرفت
تهیونگ: خیلی خب...شاید سرنوشت ما این نبوده که توی این دنیا زندگی کنیم ولی...قول میدم توی زندگیه بعدیمون هرجایی که باشی پیدات کنم و مثله زوج های دیگه زندگی کنیم..( گریه شدید)
تهیونگ اتو برای آخرین بار محکم بغل کرد و هردو توی بغل هم از برج افتادن و با گریه و خوشحالی توی چشمایه هم نگاه کردن و همزمان گفتن « عاشقتمم»
و مردن ، همهی کسایی که اونجا بودن براشون گریه میکردن ولی دیگه اهمیت نداشت، حتا آسمونم برای اون دوتا ناراحت بود و بارون شدیدی میبارید و رعد و برق میزد اما دیگه اتی وجود نداشت که از رعد و برق بترسه و تهیونگی وجود نداشت که بغلش کنه....
پایان___
- ۱.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط