part 23
part 23
جیمین«خندت خیلی قشنگه بیشتر بخند»
آلینا با این حرف از ذوق لبخند بزرگی زد.
جین« آلینا»
&بله
جین« میخوای بریم لب پنجره بارون رو نگاه کنیم؟»
&چرا؟
جین«خوب...که ببینی دیگه قراره نیست ترسناک باشه و چقدر قشنگه»
&ام...باشه
جین بلند شد و دستشو به سمت آلینا دراز کرد اونم دستشو گرفت و از مبل اومد پایین و با جین رفتن سمت پنجره بزرگ پذیرایی و جین پرده رو کنار زد و پنجره رو تا نصفه باز کرد که هوای تازه رو آلینا حس کنه،بعد خواست آلینا رو بلند کنه و بزارتش بغل پنجره اما اول اجازه گرفت.
جین«میتونم؟»
&بله
جین آروم بلندش کرد و گذاشتش کنار پنجره و خودشم نشست روبه روش.
جین«میبینی چقدر قشنگه بارون؟»
& آره خیلی قشنگه...اما من چرا ازش ترسیدم؟
جین«تو از رعد و برق ترسیدی نه از بارون که این ترس بعد از اون شب طبیعیه تازه یه چیزی بگم؟»
&چی
جین«بعضی از آدما همینطوری هم از رعد و برق میترسن چون میتونه برای خیلی ها ترسناک باشه صداش پس این که تو ترسیدی اصلا عجیب نیست»
&میتونم یه سوال بپرسم؟
جین«البته که میتونی
&چرا رعد و برق همچین صدایی میده؟
جین یه لحظه خواست دلیل علمی و پیچیدش رو توضیح بده اما وقتی به آلینا نگاه کرد یادش اومد که یه دختر بچه هفت ساله جلوشه و سعی کرد تا حد ممکن ساده بگه.
جین« خوب ببین وقتی برق آسمون به وجود میاد ، هوای اطرافش یکدفعه خیلی داغ میشن. این باعث میشود هوا به شدت تکون بخوره و صدای بلندی ایجاد بشه که همون رعده»
&چه جالب
جین«خب کوچولو اگه بارون رو دیدی دیگه بریم بشینیم هوا سرده سرما میخوری»
&باشه
جین پنجره رو بست و پرده رو کشید و کمک کرد آلینا بیاد پایین،آلینا اینبار بدون اینکه کسی چیزی بگه رفت نشست پیش نامجون و یونگی همون جای قبلیش.
جونگکوک«بارون رو دیدی؟»
&اوهم
جونگکوک«چطور بود؟»
& قشنگ بود
جیهوپ که از اینکه آلینا آروم شده بود خوشحال بود داشت با لبخند نگاش میکرد که یهو چشمش افتاد به پانسمان دستش که شل شده بود و یه لکه کمرنگ خون از بغلش مشخص بود ناخودآگاه لبخندش خشک شد و چشمش رفت روی زخم روی پیشونیش و دید وضع اونم چندان خوب نیست.
جیهوپ«عا... آلینا»
& بله
جیهوپ«پانسمان دستت اذیتت نمیکنه؟»
&یکم میسوزه
تهیونگ«از کی؟»
&چند ساعتی میشه
یونگی« پس چرا چیزی نگفتی بهمون؟»
&خوب.....فکر کردم خودش بهتر میشه
جیمین«عزیزم وقتی یه چیزی اذیتت میکنه یا درد داری باید به ما بگی»
نامجون«درسته اگه پنهون کنی بیشتر اذیت میشی»
&باشه..... معذرت میخوام
جین«نه کوچولو تو کار اشتباهی نکردی فقط ما میگیم که باهامون راحت باش و بهمون همه چی رو بگو»
&چشم
جونگکوک«نمیخواین عوضش کنی پانسمان رو؟ اونجوری بمونه دردش بیشتر میشه»
همون لحظه جیهوپ با جعبه کمک های اولیه و مسکن و داروهای آلینا اومد تو پذیرایی.
جیهوپ«خوب اینارو آوردم»
تهیونگ«کوچولو میزاری من انجامش بدم؟»
&بلدین؟
تهیونگ« آره همه ی ما بلدیم »
جیمین«توی سربازی اینارو بهمون یاد میدن»
نامجون«اما بنظرم من انجام بدم بهتر باشه»
یونگی«اصلا بزارین خودش انتخاب کنه »
نامجون«تو بگو آلینا دوست داری کی انجام بده»
آلینا مردد نگاهش رو بین صورت های اعضا چرخوند و آخر سر نگاهش روی یونگی موند.
&شما
یونگی«من؟»
آلینا سرش رو تکون داد.
&بله
یونگی«چرا منو انتخاب کردی؟»
&خوب دفعه قبلی خیلی آروم انجام دادین خیلی کم دردم گرفت.
گوشه لب یونگی به خاطر انتخاب آلینا ناخودآگاه رفت بالا اما سریع لبخندش رو پنهون کرد تا کسی نفهمه بعدش وسیله هارو از جیهوپ گرفت و چرخید به سمت آلینا.
ادامه دارد...
جیمین«خندت خیلی قشنگه بیشتر بخند»
آلینا با این حرف از ذوق لبخند بزرگی زد.
جین« آلینا»
&بله
جین« میخوای بریم لب پنجره بارون رو نگاه کنیم؟»
&چرا؟
جین«خوب...که ببینی دیگه قراره نیست ترسناک باشه و چقدر قشنگه»
&ام...باشه
جین بلند شد و دستشو به سمت آلینا دراز کرد اونم دستشو گرفت و از مبل اومد پایین و با جین رفتن سمت پنجره بزرگ پذیرایی و جین پرده رو کنار زد و پنجره رو تا نصفه باز کرد که هوای تازه رو آلینا حس کنه،بعد خواست آلینا رو بلند کنه و بزارتش بغل پنجره اما اول اجازه گرفت.
جین«میتونم؟»
&بله
جین آروم بلندش کرد و گذاشتش کنار پنجره و خودشم نشست روبه روش.
جین«میبینی چقدر قشنگه بارون؟»
& آره خیلی قشنگه...اما من چرا ازش ترسیدم؟
جین«تو از رعد و برق ترسیدی نه از بارون که این ترس بعد از اون شب طبیعیه تازه یه چیزی بگم؟»
&چی
جین«بعضی از آدما همینطوری هم از رعد و برق میترسن چون میتونه برای خیلی ها ترسناک باشه صداش پس این که تو ترسیدی اصلا عجیب نیست»
&میتونم یه سوال بپرسم؟
جین«البته که میتونی
&چرا رعد و برق همچین صدایی میده؟
جین یه لحظه خواست دلیل علمی و پیچیدش رو توضیح بده اما وقتی به آلینا نگاه کرد یادش اومد که یه دختر بچه هفت ساله جلوشه و سعی کرد تا حد ممکن ساده بگه.
جین« خوب ببین وقتی برق آسمون به وجود میاد ، هوای اطرافش یکدفعه خیلی داغ میشن. این باعث میشود هوا به شدت تکون بخوره و صدای بلندی ایجاد بشه که همون رعده»
&چه جالب
جین«خب کوچولو اگه بارون رو دیدی دیگه بریم بشینیم هوا سرده سرما میخوری»
&باشه
جین پنجره رو بست و پرده رو کشید و کمک کرد آلینا بیاد پایین،آلینا اینبار بدون اینکه کسی چیزی بگه رفت نشست پیش نامجون و یونگی همون جای قبلیش.
جونگکوک«بارون رو دیدی؟»
&اوهم
جونگکوک«چطور بود؟»
& قشنگ بود
جیهوپ که از اینکه آلینا آروم شده بود خوشحال بود داشت با لبخند نگاش میکرد که یهو چشمش افتاد به پانسمان دستش که شل شده بود و یه لکه کمرنگ خون از بغلش مشخص بود ناخودآگاه لبخندش خشک شد و چشمش رفت روی زخم روی پیشونیش و دید وضع اونم چندان خوب نیست.
جیهوپ«عا... آلینا»
& بله
جیهوپ«پانسمان دستت اذیتت نمیکنه؟»
&یکم میسوزه
تهیونگ«از کی؟»
&چند ساعتی میشه
یونگی« پس چرا چیزی نگفتی بهمون؟»
&خوب.....فکر کردم خودش بهتر میشه
جیمین«عزیزم وقتی یه چیزی اذیتت میکنه یا درد داری باید به ما بگی»
نامجون«درسته اگه پنهون کنی بیشتر اذیت میشی»
&باشه..... معذرت میخوام
جین«نه کوچولو تو کار اشتباهی نکردی فقط ما میگیم که باهامون راحت باش و بهمون همه چی رو بگو»
&چشم
جونگکوک«نمیخواین عوضش کنی پانسمان رو؟ اونجوری بمونه دردش بیشتر میشه»
همون لحظه جیهوپ با جعبه کمک های اولیه و مسکن و داروهای آلینا اومد تو پذیرایی.
جیهوپ«خوب اینارو آوردم»
تهیونگ«کوچولو میزاری من انجامش بدم؟»
&بلدین؟
تهیونگ« آره همه ی ما بلدیم »
جیمین«توی سربازی اینارو بهمون یاد میدن»
نامجون«اما بنظرم من انجام بدم بهتر باشه»
یونگی«اصلا بزارین خودش انتخاب کنه »
نامجون«تو بگو آلینا دوست داری کی انجام بده»
آلینا مردد نگاهش رو بین صورت های اعضا چرخوند و آخر سر نگاهش روی یونگی موند.
&شما
یونگی«من؟»
آلینا سرش رو تکون داد.
&بله
یونگی«چرا منو انتخاب کردی؟»
&خوب دفعه قبلی خیلی آروم انجام دادین خیلی کم دردم گرفت.
گوشه لب یونگی به خاطر انتخاب آلینا ناخودآگاه رفت بالا اما سریع لبخندش رو پنهون کرد تا کسی نفهمه بعدش وسیله هارو از جیهوپ گرفت و چرخید به سمت آلینا.
ادامه دارد...
- ۷۱۴
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط