پارت

پارت ۲۴


وقتی بالاخره هاشیرامای کتلت شده را منتقل کردند خانه، توبیراما شروع کرد سوال پیچ کردن.
T:"حالا ایزونا با لگد منو زد که اینجوری شدم، مادارا چیکارت کرده که از پشت ناقص شدی؟ ببین بخدا نمیتونم مثبت فکر کنم."
هاشیراما که ولو شده بود روی کاناپه داشت سعی میکرد بهانه جور کند. دردش بهتر شده بود ولی هنوز هم حس هایی داشت:"میگم کاریم نکرد هلم داد با کو...چیز باسن افتادم از تخت پایین. برو ذهنتو با وایتکس بشور توبی."
T:"هر چی. الان هیچکدوممون نمیتونیم غذا درست کنیم زنگ بزن خدمتکاره بیاد."

یک مدتی گذشت، حدود چهار روز. زخم تیر خوردگی هاشیراما بهتر شده بود و بخاطر همین تصمیم گرفت با مادارا برود بیرون یکم بگردد. راه افتادند مرکز خرید که هم خرید های خانه انجام دهند هم چیز های دیگر را ببینند.
H:"این دهمین ساعتیه که میخری مادارا. چند تا اخه ساعت میخوای؟"
M:"خوشگل بود خوشم اومد خریدم دیگه."
(پولدارای %#$^@^:)
هاشیراما هوف کرد و اطراف را نگاه کرد بعد ناگهان چشمش افتاد به یک لباس دامن دار زنانه که توی مغازه ی لباس های سایز بزرگ بود. یک نگاه به مادارا انداخت و دوباره به لباس. دقیقا هم سایز بودند، پوزخند گوشه ی لب های هاشیراما را کشید. زد به شانه ی مادارا:"اون خیلی خوشگل نیست بنظرت؟"
مادارا نگاهی به لباس انداخت، بعد نیشش باز شد:"چیه میخوای بپوشیش؟"
H:"نه میخوام تو بپوشیش."
پوزخند روی لب های مادارا ماسید:"هن؟ بی برو بابا عمرا. شوخی میکنی دیگه؟"
هاشیراما چشم هایش را گوگولی کرد:"اخه نگاه کن چقدر سایزته توروخدااا. خیلی خوشگل میشی."
مادارا سعی کرد گول ان چشم ها را نخورد:"اصلا و ابدا. مگه زنم؟"
هاشیراما دوباره به لباس اشاره کرد:"توروخداااا."
مادارا سعی کرد نگاهش نکند چون میدانست چشم های هاشیراما از راه به درش میکند:"اگه من اون لباسو پوشیدم یعنی گاو به تمام معنام."

H:"واااای حالا مو مو کن."
M:"با تمام وجودم ازت متنفرم هاشیراما."
هاشیراما به زور مادارا را مجبور کرده بود ان لباس را بپوشد و حالا مغازه دار پشت پیشخوانش داشت منفجر میشد.
مادارا استین های توری اش را بالا زد:"به من میخندی مادر..."
ولی هاشیراما سریع جلوی او را گرفت:"نه نه اونو نگاه نکن، منو نگاه کن. وای چقدر خوشگل شدی فقط گل سر کم داری."
M:"سه ثانیه ی دیگه درش میارم. ۱...۲"
و هاشیراما سریع با گوشی اش از او عکس گرفت.
M:"نههه پاکش کننن."
هاشیراما از مغازه در رفت بیرون:"میذارم استوری تایپ میکنم زن دار شدم."
مادارا سریع رفت توی اتاق پرو تا لباس را دربیاورد:"من دهن تو یکی رو با این لباستو...!"

Iz:"واقعا اینو برای من خریدیییی؟ خیلی خوشگله"
ایزونا دوربین عکاسی ای را که توبیراما برایش گرفته بود بررسی کرد، کلی توی لنز ان نگاه کرد.
T:"فکر کردم خوشت میاد برای ام...ولنتاین."
توبیراما گفت و گونه هایش کمی رنگ صورتی گرفتند. ایزونا با ذوق پرید هوا:"بالاخره بعد از کلی سینگل به گوری یکی ولنتاین برام کادو گرفت دیگه ته خوشحالیه."
و یک ماچ گنده کاشت روی لپ توبیراما. توبیراما سرخ شد و لبخند کج و کوله ای روی لب هایش نشست:"خ..خوشحالم دوسش داری."
بعد یک نگاه به خودش توی آینه انداخت و با خودش گفت 'بابا ماشالا توبی، قشنگ دیگه رفتی تو دلش درم نمیای.'
Iz:"حالا نوبت کادوی منههه."
ایزونا با ذوق گفت و به توبیراما نگاه کرد، بعد دوید توی اتاق و دو دقیقه بعد با یک جعبه ی خیلی بزرگ برگشت که توبیراما چشم هایش چهارتا شد:"تاداااا. اگه گفتی توش چیه؟"
T:"موز."
Iz:"دلقک نشو بیا بازش کن."
توبیراما رفت جلو و اهسته نخ جعبه را کشید و بازش کرد. به محض اینکه در را باز کرد یک سگ سفید پشمالو پرید رویش و شروع کرد توبیراما را لیس زدن.
T:"اَییییی چندش دهنمو لیس زد . این چه گوهیه ایزونا؟"
ایزونا دست به سینه ایستاد:"درست حرف بزنااا، الان جزو خونوادمونه اسمشم توبیرامای ۲ عه."
T:"داری اسممو میذاری رو سگگگ؟"
Iz:"نمیتونی انکار کنی که شبیه توعه."
داد توبیراما تا سر کوچه رفت:"این چه ولنتاینیههههه؟!"
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۲۲چک چک چکصدای چکیدن قطرات اب را میشنید. ایتاچی اهسته چ...

مدیونید فکر کنید ابهت نداره😂

نهههه تودوروکی و باباش؟💀هاکس و مرغ سوخاری فروشیییی؟

پارت ۲۱ایتاچی رفت مدرسه، ولی بدون شیسویی واقعا غیرقابل تحمل ...

پارت ۲۲مادارا تاجایی که میتوانست دویده بود، هاشیراما توی بغل...

پارت ۸هرچی بیشتر میگذشت، اتفاقات عجیب غریب داخل خانه ی سنجو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط