تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودندهمیشه با هم بحث میکردند

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه با هم بحث میکردند.. یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد. روی تابلو نوشته بود: بهترین خیاط شهر. دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت “بهترین خیاط کشور. سومین خیاط نوشت: بهترین خیاط دنیا، چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یه خط معمولی نوشت: بهترین خیاط این کوچه. قرار نیست دنیایمان را بزرگ کنیم که در آن گم شویم در همان دنیایی که هستیم میشود آدم بزرگی باشیم.
دیدگاه ها (۸)

یه بار تو دانشگا یه دختر بدون چادر داشت قدم میزدحراست دانشگا...

یکی ﺍﺯ سوﺍﻻﯾﯽ ﮐﻪ ﻭقتی ﺍﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻧﺸﻨیده بگیرم...

..

دعوت مودبانه ی بابام از من برای صرف شام :تَن لَشتو از پشت کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط