لقمان حکیم گوید:

لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم
خوشه هایی از گندم که از روی تکبر
سر برافراشته و خوشه های دیگری که از
روی تواضع سر به زیر آورده بودند
نظرم را به خود جلب نمودند
و هنگامی که آنها را لمس کردم،

•• شگفت زده شدم ••

خوشه های سر برافراشته را تهی از دانه
و خوشه های سر به زیر را
پر از دانه های گندم یافتم
با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز
چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند
اما در حقیقت خالی اند
دیدگاه ها (۱۶)

باتو شــــروع مـــی کنم؛حــاکم قلب تــپـــنده ام...بنام تـــ...

برای موندن آدم ها در کنارتونسازش بکنیداماخواهش نه

ٱرزو میکنمدر این صبح زیبای عشق و محبتشادی و تندرستیهم نشین ش...

خدایا آغازی که تو صاحبش نباشیچه امیدیست ، به پایانش ؟پس به ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط