wlof

⁦⁦⁦✧⁩wlof✧⁩⁦
✯part:⁵
فردا صبح جنا بلند شد حموم رفت به خودش حسابی رسید و در نهایت به چمدون هاش از پله ها پایین رفت جنا سوار ماشین تهیونگ شد و راه افتاد و پدر مادرش هم با ماشین جدا اومدن وقتی به عمارت رسید پدربزرگ تهیونگ و خود تهیونگ جلوی عمارت منتظر بودن جنا از ماشین پیاده شد مادر و پدرش سمت جونگ‌وو رفتن و سلام و احوالپرسی کردن جنا چمدون ها رو به خدمت کار داد و با قدم های محکم همیشگی‌اش سمت تهیونگ رفت سویچ رو داد دستش
جنا: بابت ممنون
همگی وارد عمارت شدن سر میز غذا نشستن تهیونگ و جنا دوباره روبروی هم نشستن جنا حواسش به خوردن بود و خیلی آروم اطراف رو نگاه میکرد .
ولی تهیونگ تمام حواسش به جنا بود که یهو جنا بهش نگاه کرد برای چند ثانیه چشم هاشون قفل هم شد صدای قدم های کسی نظر جنا رو جلب کرد جنا برگشت و دختر خوشگلی رو دید
بورام: ببخشید یکم دیر اومدم پایین
جین‌آئه: این چه حرفیه دخترم اشکالی نداره
جونگ‌وو: این نوه خوشگلم بورام هستش
بورام به جنا نگاه کرد که جنا لبخند زد تهیونگ خیلی متعجب بود جنا تا حالا لبخند نزده بود
بورام: میشه پیش شما بشینم؟
جنا: آره البته
بورام کنار جنا نشست و به جنا نگاه کرد
بورام: چی باید صداتون بزنم
جنا: اوه ببخشید خودم رو معرفی نکردم من جنا هستم میتونی هرچی که دوست داشتی صدام کنی
بورام: اسم قشنگی داری
جنا: ممنون
جنا گوشت رو توی بشقاب بورام گذاشت بورام به تهیونگ نگاه کرد
بورام: داداش
تهیونگ: جانم
بورام: چرا غذاتو نخوردی؟
تهیونگ تازه یادش افتاد که خیلی غرق فکر بوده لبخندی زد و به غذا خوردن ادامه داد
جنا: خب خانوم خوشگله شما چند سالتونه؟
بورام: خب فکر کنم کلی تعجب کنی ولی ۱۰ سالمه
جنا تعجب کرد سرش رو سمت تهیونگ چرخوند و به چشم هاش نگاه کرد
تهیونگ توی چشم های سیاه جنا چیزی مثل همدردی مهربونی رو میدید.
بعد از غذا هر کدوم توی اتاق های خودشون رفتن
اتاق تهیونگ و جنا درست بغل هم بود.
چند روز گذشت و همه چیز تقریباً عادی پیش رفت جنا و بورام صمیمی شده بودن و تهیونگ هر لحظه بیشتر در مورد جنا کنجکاو می‌شد .
یه شب جنا دیر وقت برگشت عمارت نفس نفس میزد و خسته بود که تهیونگ جلوش ظاهر شد
تهیونگ: کجا بودی؟
جنا: به توچه
تهیونگ: چرا آنقدر نفس نفس می‌زنی ؟
جنا: به درگیری پیش اومد تو چرا نخوابیدی؟
تهیونگ: چون خوابم نمی‌برد
جنا از کنار تهیونگ رد شد و رفت توی آشپزخونه دوتا بطری ویسکی برداشت و سمت اتاقش رفت
تهیونگ: این همه رو میخوای بخوری؟
جنا: به توچه
تهیونگ: زیاد از حد نخور
جنا: اگر میخوای نخورم بیا باهام بنوش
⁦(⁠ノ⁠◕⁠ヮ⁠◕⁠)⁠ノ⁠*⁠.⁠✧⁩
بفرمایید ✨ ❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۵)

⁦⁦⁦✧⁩wlof✧⁩⁦✯part:⁶توی اتاق جنا تا دیر وقت مینوشیدن بدون این...

⁦⁦⁦✧⁩wlof✧⁩⁦✯part:⁴تهیونگ وارد عمارت شد شماره جیمین رو گرفت ...

خوشگلای من امروز دیدم شدیم «²⁰²» نفر خوشگلا خیلی خیلی خوشحال...

⁦⁦⁦✧⁩wlof✧⁩⁦✯part:²صبح تهیونگ از پله ها اومد پایین سر میز نش...

⁦⁦⁦✧⁩wlof✧⁩⁦✯part:³جنا زیر چشمی به اطراف نگاه می‌کنهجنا: ما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط