شبی آزرده ازخانه

شبی آزرده ازخانه

نهادم پابه میخانه

به دستم جام شاهانه

وباساقی ڪه دربندهمان خانه

دَرِ میخانه را بستم

نبیند هیچ ڪسی مستم

گرفتم تیغ در دستم

گمان ڪردم رها هستم

و ازدست خدا رستم

درآن حالت ندا آمد

ڪه ای تو بنده ی مستم

رها ڪن جام وساقی را ڪه اینجا من خداهستم
دیدگاه ها (۱۴)

دردی که انسان را به سکوت وا میدارد..بسیار سنگین تر از دردیست...

گاهیآدم دلش فقـــــــط یک" دوستـــــت دارم "می خـــــــواهد ...

خیلی سخته واقعا .....

بکام .. زیزو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط