#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_7
·
·
·
کوک : " هی ا/ت نمیخوای معرفی کنی این پسره کیه رفتی توی بغلش؟؟ " [ عصبی ]
ا/ت : " کوک.. این دوست پسرم مایکله از انگلیس اومده ؛ مایکل این برادر ناتنیمه جونگکوک . "
هردو بههم دست داد و گفتن که از آشنایی باهم خوشبختن..
ولی احساس کردم که نزدیکه از چشای هردو.. آتیش بیرون بزنه!
مخصوصاً جونگکوک!
که ناگهان کوک گفت : " ا/ت گرسنمه! "
ا/ت : " باشه الان صبحونه درست میکنم . "
همه صبحونشونو خوردن .
بعدش هم لیسو رفت خونشون .
منم اتاق مهمان رو دادم مایکل..
با مایکل آمادهٔ رفتن به بیرون شدیم که جونگکوک گفت : " ا/ت منم باهاتون میام ؛ یکم صبر کنید لباس عوض کنم بیام.. "
بعد از چند مین ، کوک اومد و سوار ماشینش شدیم و به راه افتادیم...
رو به کوک گفتم : " کوک میشه بریم فروشگاه.. میخوام لباس بخرم . "
کوک به سمت پاساژ حرکت کرد.. وقتی رسیدیم ،،
کوک : " هرچی میخوای بردار ، به حساب من . "
کوک نمیزاشت مایکل هیچ نظری بده و ظاهراً این رفتارهاش روی اعصاب مایکل رفته بود...
بعد از کلی خرید کردن ، رفتیم کافه و بعد به اصرار من ، به شهربازی رفتیم و ترن سوار شدیم.!
کوک نزاشت مایکل کنارم بشینه و معلوم بود که مایکل داره خیلی خشمشو کنترل میکنه!
بعد از شهربازی ، به رستوران رفتیم و دور میزی نشستیم .
به پسرا گفتم : " من میرم .w.c ؛ شما هرچی سفارش دادید برای منم از همون سفارش بدید . "
وقتی برگشتم ، تصادفاً دیدم که کوک با دستاش یقهٔ مایکل رو گرفته بود و میگفت : " دیگه نبینم به ا/ت نزدیک بشی!! "
·
·
لایک و کامنت تا پارت بعدی قشنگای من 🙃❤️
#Part_7
·
·
·
کوک : " هی ا/ت نمیخوای معرفی کنی این پسره کیه رفتی توی بغلش؟؟ " [ عصبی ]
ا/ت : " کوک.. این دوست پسرم مایکله از انگلیس اومده ؛ مایکل این برادر ناتنیمه جونگکوک . "
هردو بههم دست داد و گفتن که از آشنایی باهم خوشبختن..
ولی احساس کردم که نزدیکه از چشای هردو.. آتیش بیرون بزنه!
مخصوصاً جونگکوک!
که ناگهان کوک گفت : " ا/ت گرسنمه! "
ا/ت : " باشه الان صبحونه درست میکنم . "
همه صبحونشونو خوردن .
بعدش هم لیسو رفت خونشون .
منم اتاق مهمان رو دادم مایکل..
با مایکل آمادهٔ رفتن به بیرون شدیم که جونگکوک گفت : " ا/ت منم باهاتون میام ؛ یکم صبر کنید لباس عوض کنم بیام.. "
بعد از چند مین ، کوک اومد و سوار ماشینش شدیم و به راه افتادیم...
رو به کوک گفتم : " کوک میشه بریم فروشگاه.. میخوام لباس بخرم . "
کوک به سمت پاساژ حرکت کرد.. وقتی رسیدیم ،،
کوک : " هرچی میخوای بردار ، به حساب من . "
کوک نمیزاشت مایکل هیچ نظری بده و ظاهراً این رفتارهاش روی اعصاب مایکل رفته بود...
بعد از کلی خرید کردن ، رفتیم کافه و بعد به اصرار من ، به شهربازی رفتیم و ترن سوار شدیم.!
کوک نزاشت مایکل کنارم بشینه و معلوم بود که مایکل داره خیلی خشمشو کنترل میکنه!
بعد از شهربازی ، به رستوران رفتیم و دور میزی نشستیم .
به پسرا گفتم : " من میرم .w.c ؛ شما هرچی سفارش دادید برای منم از همون سفارش بدید . "
وقتی برگشتم ، تصادفاً دیدم که کوک با دستاش یقهٔ مایکل رو گرفته بود و میگفت : " دیگه نبینم به ا/ت نزدیک بشی!! "
·
·
لایک و کامنت تا پارت بعدی قشنگای من 🙃❤️
- ۸۶۷
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط