سیلام سیلام خیلی خب پیش به سوی پارت جدید
سیلام سیلام خیلی خب پیش به سوی پارت جدید.
پارت۵♡(قهرمان من)
باکوگو با شنیدن خنده های گرم و دوستداشتنی میدوریا دلش از اون همه نگرانی نجات پیدا کرد و به میدوریا کمک کرد که بره خونه بعد از اینکه اون رو رسوند خونه توی افکارش غرق شد
(ذهن باکوگو:آفرین دکو! آفرین! بالاخره بهم ثابت کردی که میتونی کسی بشی که واقعا میخوای.)
همینطوری که داشت بهش فکر میکرد لبخند ناخودآگاهی به لبش اومد.
(من:باکوگو جاااننن بعد از اینکه خوب عزیتش میکردی قربون صدقش میرفتی؟🤭😭اهم اهم برگردیم سر داستان.🤧)
(از زبان دکو)
کاچان بامزه. پس موقعی که من بیهوش بودم یواشکی نگاهم میکردی نه ایی دروغگو سرخم که شده بودی🤭
(دکو یه بالشت گرفت دستش و توش از شدت کیوتی کاچان قرمز شد و جیغ زد.)😭
دکو:یک هفته تا شروع مدرسه مونده پس باید خوب حواسم رو جمع کنم.
(یک هفته بعد)
دکو:خب امروز اولین روز مدرسس واییییی باورم نمیشه. باید با مترو برم تا زودتر برسم.
(مترو)
دکو:امروز چرا اینقدر مترو شلوغه؟
توی شلوغی بود که نزدیک بود بی افته که باکوگو از پشت لباسش رو گرفت.
باکوگو:هیی دکوی نفله حواست رو جمع کن دستت که شکسته نکنه میخوای پاتم بشکنی؟.
دکو سریع به خودش اومد و بلند شدو گفت:عام کاچان تو اینجا چیکار میکنی (سر خاروندن)
باکوگو:خب منم امروز میخاستم با مترو بیام.
(ذهن باکوگو:این نگرانی لعنتی این یه هفته باعث شد بیام دنبالت تا حواسم بهت باشه که یه وقت کار دست خودت ندی.)
باکوگو و دکو رفتن مدرسه کارای مقدماتی انجلم شد و رفتن سر کلاس معرفی و آشنایی با معلم ها و دانش آموزان و و و(میخوام خلاصش کنم.)
تا زنگ آخر که دختر درمانگر از میدوریا خواست که بیاد تا دستش رو چک کنه که باکوگو هم دنبالش رفت.
دختر درمانگر:انگار وضعیت دستت خیلی بهتره اگه از کوسم استفاده کنم دیگه کاملا خوب میشی.
که خوبش کرد و اینا.
و اینا خلاصه رفتن خونشون😂
اسپویل:پهرت بعدی ۱ ماه از باز شدن مدرسه میگذره و حرکات یائویی تازه کم کم شروع میشه.🤭💫
خب بقیش باشه برا پارت بعد💫
اگه اشکالی داره بهم بگید💫
مرسی که خوندی💫
پارت۵♡(قهرمان من)
باکوگو با شنیدن خنده های گرم و دوستداشتنی میدوریا دلش از اون همه نگرانی نجات پیدا کرد و به میدوریا کمک کرد که بره خونه بعد از اینکه اون رو رسوند خونه توی افکارش غرق شد
(ذهن باکوگو:آفرین دکو! آفرین! بالاخره بهم ثابت کردی که میتونی کسی بشی که واقعا میخوای.)
همینطوری که داشت بهش فکر میکرد لبخند ناخودآگاهی به لبش اومد.
(من:باکوگو جاااننن بعد از اینکه خوب عزیتش میکردی قربون صدقش میرفتی؟🤭😭اهم اهم برگردیم سر داستان.🤧)
(از زبان دکو)
کاچان بامزه. پس موقعی که من بیهوش بودم یواشکی نگاهم میکردی نه ایی دروغگو سرخم که شده بودی🤭
(دکو یه بالشت گرفت دستش و توش از شدت کیوتی کاچان قرمز شد و جیغ زد.)😭
دکو:یک هفته تا شروع مدرسه مونده پس باید خوب حواسم رو جمع کنم.
(یک هفته بعد)
دکو:خب امروز اولین روز مدرسس واییییی باورم نمیشه. باید با مترو برم تا زودتر برسم.
(مترو)
دکو:امروز چرا اینقدر مترو شلوغه؟
توی شلوغی بود که نزدیک بود بی افته که باکوگو از پشت لباسش رو گرفت.
باکوگو:هیی دکوی نفله حواست رو جمع کن دستت که شکسته نکنه میخوای پاتم بشکنی؟.
دکو سریع به خودش اومد و بلند شدو گفت:عام کاچان تو اینجا چیکار میکنی (سر خاروندن)
باکوگو:خب منم امروز میخاستم با مترو بیام.
(ذهن باکوگو:این نگرانی لعنتی این یه هفته باعث شد بیام دنبالت تا حواسم بهت باشه که یه وقت کار دست خودت ندی.)
باکوگو و دکو رفتن مدرسه کارای مقدماتی انجلم شد و رفتن سر کلاس معرفی و آشنایی با معلم ها و دانش آموزان و و و(میخوام خلاصش کنم.)
تا زنگ آخر که دختر درمانگر از میدوریا خواست که بیاد تا دستش رو چک کنه که باکوگو هم دنبالش رفت.
دختر درمانگر:انگار وضعیت دستت خیلی بهتره اگه از کوسم استفاده کنم دیگه کاملا خوب میشی.
که خوبش کرد و اینا.
و اینا خلاصه رفتن خونشون😂
اسپویل:پهرت بعدی ۱ ماه از باز شدن مدرسه میگذره و حرکات یائویی تازه کم کم شروع میشه.🤭💫
خب بقیش باشه برا پارت بعد💫
اگه اشکالی داره بهم بگید💫
مرسی که خوندی💫
- ۱.۴k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط