نمی دانم چه می خواهم خدایا

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
بظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من، ای دل دیوانه من
که می سوزی ازین بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدارا، بس کن این دیوانگی ها....
دیدگاه ها (۳)

مست مستم، لیک مستی دیگرم..!امشب از هر شب؛ به تو عاشق ترم..!ر...

غزلی زیبا از... شهریاردیدمت وه چه تماشایی و زیبا شده ای !ماه...

نیست صاحب نفس، درک کند حال مراکاش این شعر بگوید به تو احوال ...

الهی :ای پروردگار با شکوه عشق وبخشایش.....به تو سجده می کنم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط