پارت ۶۹
پارت ۶۹
هوا آرام شده بود.
بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساختمان بیرون آمده بودند.
آریانا کنار یونا ایستاده بود، اما ذهنش هنوز درگیر آخرین حرف دو هیون بود.
«جونگکوک تنها کسی نبود که تو رو نجات داد.»
آریانا بالاخره برگشت سمت جونگکوک.
ـ اون چی میخواست بگه؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ نمیدونم.
یونا آرام گفت:
ـ من میدونم.
همه به او نگاه کردند.
یونا ادامه داد:
ـ اون شب، وقتی آزمایش شروع شد، برق ساختمان قطع شد.
آریانا آرام پرسید:
ـ بعدش؟
ـ من تونستم وارد اتاق بشم و تو رو بیرون بیارم.
جونگکوک گفت:
ـ پس اون کسی که آریانا رو نجات داد...
یونا سر تکان داد.
ـ من بودم.
آریانا نفس راحتی کشید.
ـ پس چرا دو هیون گفت جونگکوک تنها کسی نبود که منو نجات داد؟
یونا لبخند کمرنگی زد.
ـ چون اون میخواست شما رو به جون هم بندازه.
مکث کرد.
ـ ولی یک نفر دیگه هم کمک کرد.
تهیونگ پرسید:
ـ کی؟
یونا به او نگاه کرد.
ـ تهیونگ.
آریانا با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
ـ تو؟
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
ـ من فقط در رو باز کردم.
یونا گفت:
ـ اگر تهیونگ اون در رو باز نمیکرد، من نمیتونستم آریانا رو بیرون بیارم.
آریانا با لبخند به تهیونگ نگاه کرد.
ـ ممنون.
تهیونگ لبخند زد.
ـ لازم نیست.
آریانا ناگهان جلو رفت و او را محکم بغل کرد.
ـ بازم ممنون.
تهیونگ خندید.
ـ باشه، باشه... خفه شدم!
جونگکوک چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
دستهایش را داخل جیبش گذاشته بود و سعی میکرد بیتفاوت به نظر برسد.
اما نگاهش روی آریانا و تهیونگ ثابت مانده بود.
جین آرام کنار او آمد.
ـ خوبی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ آره.
جین لبخند زد.
ـ مطمئنی؟
ـ گفتم آره.
جین به آریانا نگاه کرد.
ـ پس چرا قیافت این شکلیه؟
جونگکوک اخم کرد.
ـ چه شکلی؟
ـ حسود.
جونگکوک فوراً نگاهش کرد.
ـ من حسود نیستم.
جین خندید.
ـ باشه، هرچی تو بگی.
چند ساعت بعد...
آریانا و جونگکوک روی پشتبام مدرسه نشسته بودند.
مدرسه تقریباً خالی بود.
آریانا به آسمان نگاه کرد.
ـ باورم نمیشه بالاخره تموم شد.
جونگکوک گفت:
ـ هنوز یه چیز مونده.
آریانا برگشت.
ـ چی؟
جونگکوک از جیبش یک عکس قدیمی بیرون آورد.
همان عکسی که سالها قبل از آنها گرفته شده بود.
ـ اینو پیدا کردم.
آریانا عکس را گرفت.
دو کودک کنار هم ایستاده بودند.
آریانا لبخند زد.
ـ چقدر بچه بودیم.
جونگکوک گفت:
ـ و چقدر از هم متنفر بودیم.
آریانا خندید.
ـ من از تو متنفر نبودم.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ فقط فکر میکردم آدم اعصابخوری هستی.
جونگکوک خندید.
ـ الان چی فکر میکنی؟
آریانا چند ثانیه به او نگاه کرد.
ـ هنوزم اعصابخوری.
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ عالیه.
چند لحظه سکوت کردند.
باد آرامی وزید.
آریانا گفت:
ـ جونگکوک...
ـ هوم؟
ـ اگه اون اتفاقها نمیافتاد...
مکث کرد.
ـ فکر میکنی باز هم همدیگه رو پیدا میکردیم؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
ـ آره.
ـ از کجا مطمئنی؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
ـ چون هر بار که ازت دور شدم، دوباره پیدات کردم.
آریانا چیزی نگفت.
قلبش تندتر زد.
جونگکوک هم برای چند ثانیه ساکت ماند.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما منصرف شد.
فقط آرام گفت:
ـ فردا یه چیز مهم بهت میگم.
آریانا پرسید:
ـ چی؟
جونگکوک از جا بلند شد.
ـ فردا میفهمی.
و رفت.
آریانا با تعجب پشت سرش را نگاه کرد.
ـ چقدر مرموز شدی!
جونگکوک برگشت و لبخند زد.
ـ فقط یه روز صبر کن.
آن شب...
آریانا روی تختش نشسته بود و به عکس قدیمی نگاه میکرد.
گوشیاش لرزید.
پیام از جونگکوک:
«فردا ساعت ۷، همون جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم.»
آریانا لبخند زد.
اما نمیدانست...
فردا قرار است برای اولین بار، جونگکوک تمام چیزی را که سالها در دلش پنهان کرده بود، به او بگوید.
پایان پارت ۶۹...
هوا آرام شده بود.
بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساختمان بیرون آمده بودند.
آریانا کنار یونا ایستاده بود، اما ذهنش هنوز درگیر آخرین حرف دو هیون بود.
«جونگکوک تنها کسی نبود که تو رو نجات داد.»
آریانا بالاخره برگشت سمت جونگکوک.
ـ اون چی میخواست بگه؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ نمیدونم.
یونا آرام گفت:
ـ من میدونم.
همه به او نگاه کردند.
یونا ادامه داد:
ـ اون شب، وقتی آزمایش شروع شد، برق ساختمان قطع شد.
آریانا آرام پرسید:
ـ بعدش؟
ـ من تونستم وارد اتاق بشم و تو رو بیرون بیارم.
جونگکوک گفت:
ـ پس اون کسی که آریانا رو نجات داد...
یونا سر تکان داد.
ـ من بودم.
آریانا نفس راحتی کشید.
ـ پس چرا دو هیون گفت جونگکوک تنها کسی نبود که منو نجات داد؟
یونا لبخند کمرنگی زد.
ـ چون اون میخواست شما رو به جون هم بندازه.
مکث کرد.
ـ ولی یک نفر دیگه هم کمک کرد.
تهیونگ پرسید:
ـ کی؟
یونا به او نگاه کرد.
ـ تهیونگ.
آریانا با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
ـ تو؟
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
ـ من فقط در رو باز کردم.
یونا گفت:
ـ اگر تهیونگ اون در رو باز نمیکرد، من نمیتونستم آریانا رو بیرون بیارم.
آریانا با لبخند به تهیونگ نگاه کرد.
ـ ممنون.
تهیونگ لبخند زد.
ـ لازم نیست.
آریانا ناگهان جلو رفت و او را محکم بغل کرد.
ـ بازم ممنون.
تهیونگ خندید.
ـ باشه، باشه... خفه شدم!
جونگکوک چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
دستهایش را داخل جیبش گذاشته بود و سعی میکرد بیتفاوت به نظر برسد.
اما نگاهش روی آریانا و تهیونگ ثابت مانده بود.
جین آرام کنار او آمد.
ـ خوبی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ آره.
جین لبخند زد.
ـ مطمئنی؟
ـ گفتم آره.
جین به آریانا نگاه کرد.
ـ پس چرا قیافت این شکلیه؟
جونگکوک اخم کرد.
ـ چه شکلی؟
ـ حسود.
جونگکوک فوراً نگاهش کرد.
ـ من حسود نیستم.
جین خندید.
ـ باشه، هرچی تو بگی.
چند ساعت بعد...
آریانا و جونگکوک روی پشتبام مدرسه نشسته بودند.
مدرسه تقریباً خالی بود.
آریانا به آسمان نگاه کرد.
ـ باورم نمیشه بالاخره تموم شد.
جونگکوک گفت:
ـ هنوز یه چیز مونده.
آریانا برگشت.
ـ چی؟
جونگکوک از جیبش یک عکس قدیمی بیرون آورد.
همان عکسی که سالها قبل از آنها گرفته شده بود.
ـ اینو پیدا کردم.
آریانا عکس را گرفت.
دو کودک کنار هم ایستاده بودند.
آریانا لبخند زد.
ـ چقدر بچه بودیم.
جونگکوک گفت:
ـ و چقدر از هم متنفر بودیم.
آریانا خندید.
ـ من از تو متنفر نبودم.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ فقط فکر میکردم آدم اعصابخوری هستی.
جونگکوک خندید.
ـ الان چی فکر میکنی؟
آریانا چند ثانیه به او نگاه کرد.
ـ هنوزم اعصابخوری.
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ عالیه.
چند لحظه سکوت کردند.
باد آرامی وزید.
آریانا گفت:
ـ جونگکوک...
ـ هوم؟
ـ اگه اون اتفاقها نمیافتاد...
مکث کرد.
ـ فکر میکنی باز هم همدیگه رو پیدا میکردیم؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
ـ آره.
ـ از کجا مطمئنی؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
ـ چون هر بار که ازت دور شدم، دوباره پیدات کردم.
آریانا چیزی نگفت.
قلبش تندتر زد.
جونگکوک هم برای چند ثانیه ساکت ماند.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما منصرف شد.
فقط آرام گفت:
ـ فردا یه چیز مهم بهت میگم.
آریانا پرسید:
ـ چی؟
جونگکوک از جا بلند شد.
ـ فردا میفهمی.
و رفت.
آریانا با تعجب پشت سرش را نگاه کرد.
ـ چقدر مرموز شدی!
جونگکوک برگشت و لبخند زد.
ـ فقط یه روز صبر کن.
آن شب...
آریانا روی تختش نشسته بود و به عکس قدیمی نگاه میکرد.
گوشیاش لرزید.
پیام از جونگکوک:
«فردا ساعت ۷، همون جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم.»
آریانا لبخند زد.
اما نمیدانست...
فردا قرار است برای اولین بار، جونگکوک تمام چیزی را که سالها در دلش پنهان کرده بود، به او بگوید.
پایان پارت ۶۹...
- ۱۹۹
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط