پارت چهارم اخر
پارت چهارم ( اخر )
تهیونگ لبخندی زد، اما همزمان اشکی داغ روی گونهاش لغزید.
میدانست که باید همهچیز را بگوید.
چند روز بعد، تهیونگ حقیقت را گفت.
— «ات... تو... شوهر داری. من خیلی وقت پیش فهمیدم. ولی نمیتونستم بگم... میترسیدم از دستت بدم.»
ا.ت مات و مبهوت نگاهش کرد.
بعد از لحظهای طولانی، آهی کشید.
— «آره... ازدواج کرده بودم. ولی اون ازدواج به اجبار خانواده بود. من هیچوقت عاشقش نبودم... اونم منو دوست نداشت. حقیقت اینه که... اونم یه نفر دیگه رو دوست داشت.»
تهیونگ مات و مبهوت مانده بود.
باورش براش سخت بود.
با صدای آرومی گفت :
«ات... تو...»
«بله... من همهچیز یادمه تهیونگ، همه چیز و نگرانش نباش من عاشق توام و تا ابد عاشقت میمونم.»
تهیونگ لبخند محوی زد و سپس ات را در آغوش گرفت.
چند روز بعد، ا.ت با شوهرش صحبت کرد.
هر دو آرام و بدون کینه، تصمیم گرفتند از هم جدا شوند.
چون هیچوقت عشق میانشان نبود.
ماهها گذشت.
ا.ت و تهیونگ با هم زندگی تازهای ساختند.
خانهشان پر از موسیقی، خنده و خاطرات جدید بود.
با هم سفر میرفتند، غذاهای جدید امتحان میکردند، شبها کنار هم فیلم میدیدند و در باران قدم میزدند.
هر بار باران میبارید، تهیونگ دست ا.ت را میگرفت و میگفت:
— «اون شب بارونی که همهچیز شروع شد رو هیچوقت فراموش نمیکنم. تقدیر عجیب بود، ولی منو به تو رسوند.»
و ا.ت همیشه با لبخند جواب میداد:
— «گاهی سرنوشت از دل تاریکترین حادثهها، زیباترین عشقها رو میسازه.»
و اینطور، زندگیشان ادامه پیدا کرد... پر از عشق، پر از امید.
پایان
تهیونگ لبخندی زد، اما همزمان اشکی داغ روی گونهاش لغزید.
میدانست که باید همهچیز را بگوید.
چند روز بعد، تهیونگ حقیقت را گفت.
— «ات... تو... شوهر داری. من خیلی وقت پیش فهمیدم. ولی نمیتونستم بگم... میترسیدم از دستت بدم.»
ا.ت مات و مبهوت نگاهش کرد.
بعد از لحظهای طولانی، آهی کشید.
— «آره... ازدواج کرده بودم. ولی اون ازدواج به اجبار خانواده بود. من هیچوقت عاشقش نبودم... اونم منو دوست نداشت. حقیقت اینه که... اونم یه نفر دیگه رو دوست داشت.»
تهیونگ مات و مبهوت مانده بود.
باورش براش سخت بود.
با صدای آرومی گفت :
«ات... تو...»
«بله... من همهچیز یادمه تهیونگ، همه چیز و نگرانش نباش من عاشق توام و تا ابد عاشقت میمونم.»
تهیونگ لبخند محوی زد و سپس ات را در آغوش گرفت.
چند روز بعد، ا.ت با شوهرش صحبت کرد.
هر دو آرام و بدون کینه، تصمیم گرفتند از هم جدا شوند.
چون هیچوقت عشق میانشان نبود.
ماهها گذشت.
ا.ت و تهیونگ با هم زندگی تازهای ساختند.
خانهشان پر از موسیقی، خنده و خاطرات جدید بود.
با هم سفر میرفتند، غذاهای جدید امتحان میکردند، شبها کنار هم فیلم میدیدند و در باران قدم میزدند.
هر بار باران میبارید، تهیونگ دست ا.ت را میگرفت و میگفت:
— «اون شب بارونی که همهچیز شروع شد رو هیچوقت فراموش نمیکنم. تقدیر عجیب بود، ولی منو به تو رسوند.»
و ا.ت همیشه با لبخند جواب میداد:
— «گاهی سرنوشت از دل تاریکترین حادثهها، زیباترین عشقها رو میسازه.»
و اینطور، زندگیشان ادامه پیدا کرد... پر از عشق، پر از امید.
پایان
- ۱۰.۲k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط