تکپارتی جیهوپ

تکپارتی جیهوپ

اتفاقی.(اسم فیکه🗿🗿)

باز هم دعوا با دوست پسر حوصله سر برت، اما این دفعه توی شرکت واقعا دیگه‌تحمل دیدن کاراشو نداشتی و تا میومدی بهش بفهمونی که این کاراش داره به تو آسیب می‌رسونه شروع میکرد به داد و بیداد کردن.تو و اون از طریق شرکت اقای جانگ باهم آشنا شده بودید،هردوتون کارمند یک‌ بخش بودید و همونجا بود که ازت درخواست رابطه کرد،اما اگه برگردی به اون روز دوباره درخواست رابطشو قبول‌میکنی؟شاید اگه تا چند ماه پیش ازت میپرسیدن میگفتی‌بله،ولی الان قطعا جوابت نه هست

علامت دوست پسر ا.ت:÷

÷:دارم‌ میگم منو اون فقط باهم دوستی_
+:این چه دوستیه که میبوسیش؟(داد و عصبی)

کارمند ها یکی یکی دور میزمون جمع شده بودن و با تاسف به جوهیون(اسم‌دوست پسر ا.ت) (این اسم‌به شخص خاصی اشاره نداره و همش داستانه) روبه روم نگاه میکردن.جوهیون که تحمل دیدن اون همه نگاهو نداشت و فهمید که مظلوم‌ نماییش اینبار جواب نداره شروع‌کرد به داد زدن و گفت:

÷:اصلا بیا تمومش کنیم

با شنیدن این حرفش انگار یه سطل اب یخ‌ روم خالی کردن،اما نمیخواستم‌خودمو ضعیف و وابسته نشون بدم پس گفتم:

+:من که از خد_

تا با صدای اقای جانگ حرفم قطع شد

_:چه خبرتون؟چرا دارید داد و بیداد میکنید اقای لی(فامیل دوست پسر ا.ت) این طرز برخورد با خانم محترمی مثل ایشون درست نی_
÷:اقای جانگ لطفا دخالت نکن و سرت تو کار خودت باشه(داد)

تمامی کارمندا هینی کشیدن،تا به الان کسی جرعت صحبت کردن با رئیس رو با همچین لحنی نداشت.

_:پس‌ مثل اینکه تو با همه همینید،آقای لی از این به بعد شما اخراجید(داد)
÷:باشه میرم ولی(به سمت ا.ت اومد)یادت باشه تو منو از دست داد_
+:نه من از دستت ندادم لی....ادما نمیتونن چیزیو که هیچ وقت نداشتن از دست بدن.

بعد از گفتن این حرف یه سمت میزم برگشتم و رفتم سراغ کارم،میخواستم خودمو بی تفاوت نشون بدم.....کارمندا کم کم داشتن میرفتن و جوهیون رفت سمت میزش تا وسایلشو جمع کنه و ازین شرکت برای همیشه به دستور خود رئیس بره.تواین فکرا بودم که تلفنم زنگ خورد

+:بله؟
_:سلام من جانگ هوسوک هستم
+:بله آقای جانگ شمارتونو سیو کردم
_:لطفا تشریف بیارید به اتاقم
+:بله چشم(اب دهنشو قورت داد)

حقیقتا ترسیدم ولی سعی کردم تو صورتم نیارم رئیس هیچ وقت شخصا به گوشی هیچ کارمندی زنگ‌نمی‌زد،پس احتمالا کار مهمی داره.رسیدم و تقی به در زدم و با صدای رئیس وارد شدم

+:سلام آقای جانگ
_:سلام بفرمایید بشینید
_:من میخواستم ازتون دعوت‌کنم تا بگم‌که.....
+:چی بگید؟
_:شاید بهتر باشه بیشتر با هم آشنا شیم(لبخند)

تاماممممم🎀🎀

بچه ها این کلا پایانش همینجوریه و میخواستم‌تا حدودی‌پایان باز باشه😁😁

حمایت یادت نره بانووووو❤️‍🩹❤️‍🩹💝💝

تا تکپارتی های دیگر خیدافظظظظظظظیییییییی🎀🎀🎀🥳🥳🥳
دیدگاه ها (۲)

part 22

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

این عشق فیک نیست پارت 2//ویو ساعت 5//. //ویوی ا/ت //د...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

سناریو مایکی پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط