امید را از نجاری آموختم

امید را از نجاری آموختم،

که مغازه اش سوخت،

ولی او با همان چوب های

سوخته مغازه ذغال فروشی باز کرد
دیدگاه ها (۱)

ذغال های خاموش را ڪنار ذغال روشن می گذارند تا روشن شود ،هم...

صفحه سفیدی از دفتر را باز کرد و نوشت: هر روز برای رسیدن روز ...

گردنبند چوبی طرح شاخه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط