بیاعتماد

#بی‌اعتماد_25

بورام دختر چهار ساله ی کانیا و جونگ کوکه..
از وقتی دخترشون بدنیا اومده خیلی چیزا تو زندگیشون تغییر کرده، ولی یه مشکل خیلی بزرگ هست که باعث نگرانی همشونه..
بورام مشکل قلبی داره..
و اگه زیاد شوکه بشه ممکنه اتفاقی بیوفته که نباید بیوفته...

(از زبان کانیا)

...کوک: خببب چون شما منو سوپرایز کردین منم واستون سوپرایز دارم...

به بورام نگاهی انداختم که انقد مشتاق کف دستاشو به هم میکوبید و باباشو نگا میکرد..
بورام تمام زندگیه..
شاید دلیل اینهمه علاقم نسبت به اون زمانیه ی که کوک پیشم نبود...
ممکنه خیلی احمقانه به نظر برسه اما وقتایی که تنها خونه ی لیا میموندم، تمام اتفاقای روزمو برای بورامی که هنوز تو وجودم بود تعریف میکردم...
و با کمال ناباوری اعصابم اروم تر و حالم بهتر میشد...

بورام: باباااا بگووو دیگههه
مردم از فضولییی..

کوک چشمکی بهم زد و بعد رو به بورام گفت:
برو حاضر شو تا ببرم نشونت بدم.

بورام فورا به سمت اتاقش رفت..
کیکی که دستم بودو رو میز گذاشتم و گفتم:
خسته نیستی؟

کوک با لحن ملایمی گفت:
وقتی شمارو میبینم خستگیم درمیاد...

(تو ماشین)

کوک: نظرتون چیه بریم شهر بازی..؟

بورام: عالیههههه

بعد از حدود نیم ساعت به مقصد مون رسیدیم..

کوک: من میرم یسری خوراکی بگیرم...

کانیا: باشه... ما هم میریم وسیله هارو ببینیم..

بورام با دست به سمت ترن هوایی اشاره کرد و گفت:
اول از همه اونو بریم..

کانیا: عزیزم...نمیزارن تو سوار اون بشی...

بورام با بغضی که تو صداش بود گفت:
اما مامانی... من تو فیلما زیاد دیدم که بچهای اندازه ی من سوارش میشن..

دو زانو روبهروش نشستم.. دستای سفید و تپلشو تو دستام گرفتم و گفتم:
خودت داری میگی... فیلم.. خیلی از کارایی که تو فیلما میکننو که نمیشه ماهم انجام بدیم...

بعد به اسبای چرخونی که پشتش بود اشاره کردم و گفتم:
میخوای اونو سوار شی؟

(اسلاید دوم عکس بورام)
دیدگاه ها (۰)

‌#بی‌اعتماد_26 بینیشو بالا کشید و سرشو تکون داد.. کوک: خب ...

یکمم فعالیت کنیم از پسرامون...💜 خبب یچیزی.. اسلاید پنجم که ...

‌#بی‌اعتماد_24(5سال بعد)با صدای چرخیند کلید فورا به همراه بو...

‌#بی‌اعتماد_23 با احتیاط و با کمک جونگ‌کوک وارد خونه شدم د...

P36🍯لارا«بابام بهم گفت که حاضر بشم تا بیاد دنبالم باهم بریم ...

مافیای عاشق من 💜

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط