نه آرامشت را

نه آرامشت را
به چشمـﮯ
وابسته کن،
نه دستت را
به گرماے دستـﮯ
دلـــــــــخوش...
چشمها بسته میشوند و
دستــها مشت میشوند...
و تو مـﮯمانـﮯ و
یک
دنــــــــیا
تــــــــــنهائی...zahra
دیدگاه ها (۲)

سوالــــــی بپرسمــــ دعوایمــــ نمیکنــــــیباز نمیگویـــــ...

اﻭﻧــــــﯽ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺗـــــــﻮ ﻧﺪﻭﻧﺴﺖ... ! ﯾـــــﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﺣﺴـــ...

⇦از ما که گذشت!✘ولی این رسم ساده اومدن✘←و ساده رفتن رو بین آ...

""بتــــــــــــرس"از "سکــــــوت"مـــــــنر...

نه آرامشت را به چشمی وابسته کن،نه دستت را به گرمای دستی دلخو...

Part ⁴⁷The name of the story: Madness hall(تالار جنون)وارد ز...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟎ویو راوی🎀همه‌چیز تاریک بود. ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³ "توصیف در یک جمله:پناهگاهِ امن"وقتی از د...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

پارت : 27 (بخش3) **زاویه دید: زین**فضای داخل مرسدس بنزِ پدرم...

پارت 53:غریبه ها و قول ها تاکه میچی تعجب زده و گیج بود: وایس...

#مافیا_عزیز_من#Part26این بار خنده‌اش واضح‌تر بود. خم شد و بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط