🌹 رزهای خونین
🌹 رزهای خونین
پارت چهارم
شب شده بود.
یونا کنار پنجره نشسته بود و به خیابون خیره شده بود.
یونا: پنج میلیارد وون... من از کجا بیارم آخه؟ 😭
همون لحظه در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
یونا: اومدی؟
تهیونگ: هنوز به فکر فراری؟
یونا: معلومه!
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
تهیونگ: فردا همهچیز مشخص میشه.
یونا: چرا همیشه میگی فردا؟!
تهیونگ بدون جواب از اتاق خارج شد.
اما درست قبل از بسته شدن در، صدای یکی از مردها اومد:
مرد: رئیس، پیدامون کردن.
تهیونگ: مطمئنی؟
مرد: بله.
تهیونگ: نگهبانها رو دو برابر کنین.
یونا با شنیدن حرفهاش اخم کرد.
یونا: کیا پیدامون کردن...؟ 🖤🌹
پارت چهارم
شب شده بود.
یونا کنار پنجره نشسته بود و به خیابون خیره شده بود.
یونا: پنج میلیارد وون... من از کجا بیارم آخه؟ 😭
همون لحظه در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
یونا: اومدی؟
تهیونگ: هنوز به فکر فراری؟
یونا: معلومه!
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
تهیونگ: فردا همهچیز مشخص میشه.
یونا: چرا همیشه میگی فردا؟!
تهیونگ بدون جواب از اتاق خارج شد.
اما درست قبل از بسته شدن در، صدای یکی از مردها اومد:
مرد: رئیس، پیدامون کردن.
تهیونگ: مطمئنی؟
مرد: بله.
تهیونگ: نگهبانها رو دو برابر کنین.
یونا با شنیدن حرفهاش اخم کرد.
یونا: کیا پیدامون کردن...؟ 🖤🌹
- ۱۹۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط