رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۳۴

ویو چویا
از دست دازای عصبانی بودم ، دازای سکوت کرده تا اینکه یهو اومد سمتم و لbاش روی لbام قرار گرفت ، شوکه شده بودم ولی همراهیش کردم نمی‌دونستم چرا ولی از این کار لذت می‌بردم ، به این حسی که الان دارم چی میگن؟ عشق؟ نفس کم آوردم که زدم به دازای اونم فهمید و ازم جدا شد
چویا: چ... چی... چیکا....چیکار ... کردی ؟(با نفس نفس)
دازای: هیچی فقط خشمت رو خوابوندم
چویا: ولی ... این... طوری؟
دازای: خب تنها راهی بود که به ذهنم رسید ولی توهم بدت نیومد چون همراهیم کردی
از خجالت سرخ شدم
چویا: حالا هرچی بیا برگردیم
دازای: میدونستی وقتی اینطوری سرخ میشی دوست دارم بخورمت
چویا: هوی، یکی کاری نکن که بیام بزنمت
دازای: باشه(با خنده)
دستمو گرفت و به سمت چادر راه افتادیم
دازای برخلاف اون موقع اومد و کنار من نسشت
هایکا : نگفته بودین کاپلین ( پوزخند حرصی)
دازای: منظورتو نمیفهمم
سایا: از پنچره چادر دیدیم همو کیس میکردین
ایومی : گفته بودی خانواده این ولی انگار واقعا همو دوست دارین (اروم جوری که چویا بشنوه)
چویا: راست شو بخام بهت بگم من به دازای حس دارم ولی اونو نمیدونم
ایومی: واقعا خیلی خری نگاهی که بهت میکنه برق میزنه هواسشم بهت هست منتظر چی هستی
چویا: ......
دازای: هوم؟؟؟
دیدگاه ها (۱۰)

رمان عشق جاودانپارت ۳۵ویو دازای حسی داشتم که دلم نمیخاست تمو...

عشق جاودان پارت۳۶چویا: این یعنی دوستم داری دازای:بیشتر از هم...

پارت ۳۳آیومی: خب من زیاد باهاشون راحت نیستم ولی اونا تنها کس...

رمان عشق جاودانپارت ۳۲ این دخترا همینطور افتادن دنبالمون چون...

HENTAI :: SUKUKU

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط