میدونم که خیلی رنجیدی اما دلیل نمیشه که همین حالا بپری پایین
1
میدونم که خیلی رنجیدی ، اما دلیل نمیشه که همین حالا بپری پایین
فکر کردی من دوست دارم بپرم ؟
شاید دست نرم زن بود که جلو آمد تا دورِ دست او بپیچد ، اما او بی رحمانه پرید .
2
نمیدانست با پریدن چه بلایی سرش میاد .
توقع نداشت بتواند اینطور تصور کند که استخوانش میشکند یا مغزش جا به جا میشود .
چون پریدن ، درست تا زمانی که به یک متری زمین نرسیده بود ، برایش رویا بافی بسیار حقیقی از آزادی بود .
3
بعد که روی زمین کوبیده شد ، گویی که انگار در اولین درد برخورد با زمین واکاوی میکند ، نتوانست بفهمد چه بر سرش آمده .
همه چیز بود ، خونریزی ، کوفتگی ، شکستگی ، گیجی ، اما ....
اما او نبود ، زیرا در اولین احساس برخوردش با زمینِ سفت ، واکاوی میکرد .
4
سپس توجه ش به اطراف پرت شد .
ناله های کسل کننده ، حوصله اش را سر برد .
چند نفری او را لمس میکردند ، خاله اش بالای پُل با چشمانی وحشت زده به او مینگریست .
او را از درون کادری محو میدید .
5
از آنجا که نمرده بود .
در ناتوانی خالص اش ، زخم ها از هر طرف هوا میکشیدند و شکستگی ها از درون میلرزیدند و هیچگاه ثابت نمی ایستادند .
کم خونی را حس میکرد و اما در آن زمان بود که واقعی ترین ترس اش را در اشک هایش دید .
میدونم که خیلی رنجیدی ، اما دلیل نمیشه که همین حالا بپری پایین
فکر کردی من دوست دارم بپرم ؟
شاید دست نرم زن بود که جلو آمد تا دورِ دست او بپیچد ، اما او بی رحمانه پرید .
2
نمیدانست با پریدن چه بلایی سرش میاد .
توقع نداشت بتواند اینطور تصور کند که استخوانش میشکند یا مغزش جا به جا میشود .
چون پریدن ، درست تا زمانی که به یک متری زمین نرسیده بود ، برایش رویا بافی بسیار حقیقی از آزادی بود .
3
بعد که روی زمین کوبیده شد ، گویی که انگار در اولین درد برخورد با زمین واکاوی میکند ، نتوانست بفهمد چه بر سرش آمده .
همه چیز بود ، خونریزی ، کوفتگی ، شکستگی ، گیجی ، اما ....
اما او نبود ، زیرا در اولین احساس برخوردش با زمینِ سفت ، واکاوی میکرد .
4
سپس توجه ش به اطراف پرت شد .
ناله های کسل کننده ، حوصله اش را سر برد .
چند نفری او را لمس میکردند ، خاله اش بالای پُل با چشمانی وحشت زده به او مینگریست .
او را از درون کادری محو میدید .
5
از آنجا که نمرده بود .
در ناتوانی خالص اش ، زخم ها از هر طرف هوا میکشیدند و شکستگی ها از درون میلرزیدند و هیچگاه ثابت نمی ایستادند .
کم خونی را حس میکرد و اما در آن زمان بود که واقعی ترین ترس اش را در اشک هایش دید .
- ۴.۹k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط