سلام ممنون برای حمایتتون

سلام ممنون برای حمایتتون


(نمیدونم پارت چنده)

قضیه پدر و مادر کوک و ته اینه که:

*فلش بک*

ته: واای باورم نمیشه تو ۱۱ سالگی تونستم به خارج از کشور سفر کنم! ( با ذوق )

کوک: اونم با بهترین دوستت یعنی پسر خالت!
ته : آرههه
کوک: وااو ....تهیونگ ...نگاه کن! این برج ایفله!
ته: وای خدای مننن!خیلی خوشگلههه! مامان.....میشه از اینجا عکس بگیریم؟

علامت مامان ته : م.ت علامت باباش : ب.ت
علامت مامان کوک: م.ک علامت باباش : ب.ک

م.ت : باشه پسرم ....ولی خیلی دور نشین بچه ها گم میشین اینجاها رو نمی‌شناسیم

*بابای ته دوربین رو از کیفش در آورد و روی پایه گذاشت*
ته: بابا ...اول از من و کوک تنهایی عکس بگیر بعدش با هم بگیریم...باشه؟
ب.ت : باشه پسرم ....با هم برین جلوی برج وایسین
دوربین آماده ی عکس گرفتن بود ....بابای ته میخواست دکمه رو بزنه که یهو ....یه چیز اضافه ای روی پاهاش حس کرد .....
نگو اون‌چیز .....سگ یکی از رهگذرا بوده که قلاده از دستش در رفته و اومده پای بابای ته رو آروم گاز گرفته 😂
ب.ت :اوه بچه ها ...اینو ببینین 😍😂
م.ک: وااای خودا چیقد گوگولیهههه
م.ت :بچه ها ...بیاین ببینین این سگوووو
ب.ک : آممم...فکر کنم سرتون اونقدری گرم سگ شده که نفهمیدین بچه ها نیستن......
ب.ت: چییی؟؟ وااااای خداااا....بچه هااا...کجا رفتنننن؟؟؟
ب.ک: بگردینننن....باید پیداشون کنیمممم!
م.ک: (جییییییییغغغغ)
ب.ک : چیشددد؟؟
م.ک: خ...خواهرم..... ..!
پدر ته نگاهی به جسمی که جلوی چشمش افتاده بود انداخت و .....روی زمین نشست.......
ب.ک : چرا نگاه میکنین؟ باید بریم بیمارستان!
م.ک: اما ...بچه ها!
ب.ک : ...یورا ...(اسم مامان کوک ) (بچه ها اسم واقعی مامان کوک و نمیدونم) (و اینکه بچه ها با یوری یعنی دوست ات اینا اشتباه نگیرین) ....تو بمون اینجا و دنبال بچه ها بگرد ...ما میریم بیمارستان ...هر وقت بچه هارو پیدا کردی به من بگو لوکیشن بفرستم بیاین اونجا
م.ک : اوکی ....
یورا ویو:
اونا رفتن بیمارستان ولی من خیلی گشتم....بچه ها رو پیدا نکردم ....واقعا متاسف بودم ....
به سوبین (شوهرش ) (اسم واقعي بابای کوک و نمیدونم)گفتم لوکیشن بفرسته برم بیمارستان ....
کوک ویو :
خیلی خوشحال بودم که برج ایفل و از نزدیک دیدم
می‌خواستیم با تهیونگ عکس بگیریم ...عمو سویونگ (اسم واقعی بابای ته و نمیدونم ) میخواست عکس بگیره ...میخواستم تهیونگ رو بغل کنم و عکس بگیریم که دیدم تهیونگ نیست یهو احساس سر گیجه کردم یه دردی هم پشت سرم حس کردم و بعدش سیاهی و تاریکی......
نمیدونم کِی بود ولی چشمام و باز کردم و دیدم همه جام بستس تهیونگم کنارم نشسته و اونم همه جاش بستس حتی دهنمون
نکنه مثل اون فیلم جنگیا ما رو گروگان گرفتن؟
که یدونه آقاهه قد بلند جذاب اومد سراغمون و نشست جلومون


برا امروز بسه خیلی نوشتم

همین دیگه
بای
دیدگاه ها (۲)

just live!فقط زندگی کن!فکر کنم ما رو گرفتن چشمم به پنجره افت...

ممنون بابت حمایت سیسیا 🎀

ساخت خودمه :)اگه حمایت کنین خوشحال میشم مخصوصا اگه ادیت خودم...

سالام سالامیه خبر دارم براتونمیخوام یه فیک جدید رو شروع کنم ...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط