با عجله راه می رفتم،

با عجله راه می رفتم،
ناگهان محکم به چیزی برخورد کردم
« آدم » بود !

منتظر ماندم پرخاش کند،
اما او لبخندی زد و رفت !

فهمیدم
« انسان » بود !!!
دیدگاه ها (۱۰)

لحظه‌ای که قطره باران به آب پر از پلانکتون‌های شب‌تاب برخورد...

وسط الحديث هي إبتسمت،وأنا نسيت ماذا أقول!«وسط صحبتلبخندی زد ...

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ر...

سلااااام مهربون صبح بخیر 🌱 امروز را با عجله ورق نزن… شاید لا...

تو آنی ک از حضورت گل هابه رنگ خویش یقین می اورندو باد آهسته ...

"و در نهایت فهمیدم آدم می‌تواند زیباترین لباس‌هایش را تن کند...

🩵بعضی صبح‌هابرای عجله کردن نیستندبرای نفس کشیدن‌ هستندبرای د...

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک!

سلام آقا 💚🙏جمعه ای دیگر که سر زد آفتابش ☀️به گرما و سکوت و ا...

نماد مرگ پارت شیشم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط