Ghost Hunting Club
Ghost Hunting Club
Part 4
راهرو تاریک بود.
تنها نور موجود از چراغقوه گوشی جونگکوک میآمد.
صدای قدمهایشان در ساختمان خالی میپیچید.
جیمین بازوی یونگی را گرفته بود.
محکم.
خیلی محکم.
— جیمین...
— هوم؟
— دستم داره میشکنه.
— امنیت من مهمتره.
— برای خودت بگو.
بورا خندهاش گرفت.
حتی در یک ساختمان متروکه هم این دو دست از دعوا برنمیداشتند.
---
آنها وارد راهروی طبقه اول شدند.
کلاسهای قدیمی یکی پس از دیگری کنارشان قرار داشتند.
همه درها بسته بودند.
همه چیز ساکت بود.
بیش از حد ساکت.
ناگهان...
«تق!»
صدای کوبیده شدن چیزی باعث شد هر چهار نفر از جا بپرند.
— وای مامان!
جیمین تقریباً به جونگکوک چسبید.
یونگی خندید.
— شجاع باشگاه!
— ساکت شو.
---
بورا دوربینش را بالا آورد.
کلیک.
کلیک.
کلیک.
چند عکس از راهرو گرفت.
اما وقتی خواست عکسها را نگاه کند...
ابروهایش درهم رفت.
— بچهها...
— چی شده؟
— اینو ببینین.
همه دور گوشی او جمع شدند.
در یکی از عکسها...
در انتهای راهرو سایهای دیده میشد.
سایه یک دختر.
همان دختر سفیدپوش.
اما در عکس بعدی...
او چند متر نزدیکتر شده بود.
و در عکس سوم...
تقریباً پشت سرشان ایستاده بود.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جیمین آرام گفت:
— من دیگه میخوام برم خونه.
---
در همان لحظه...
چراغقوه خاموش شد.
تاریکی مطلق.
— جونگکوک!
— آروم باش.
— چطوری آروم باشم؟ هیچی نمیبینم!
صدای نفسهای مضطربشان در فضا پیچید.
و ناگهان...
صدای یک دختر.
خیلی آرام.
خیلی نزدیک.
— کمکم کنید...
بورا یخ زد.
این همان صدا بود.
همان صدایی که در کلاس شنیده بود.
— تو هم شنیدی؟
جونگکوک آهسته پرسید.
— آره...
— پس فقط تو نبودی.
---
چراغقوه دوباره روشن شد.
اما این بار...
دختر سفیدپوش درست وسط راهرو ایستاده بود.
چند متر بیشتر با آنها فاصله نداشت.
موهای بلند صورتش را پوشانده بود.
لباسش خاکی و کهنه بود.
جیمین جیغ کوتاهی کشید.
— روحهههه!
یونگی هم برای اولین بار رنگش پرید.
— این دیگه فتوشاپ نیست...
دختر آرام سرش را بالا آورد.
اما برخلاف انتظارشان...
چهره ترسناکی نداشت.
چشمهایش پر از غم بود.
— لطفاً...
کمکم کنید...
بعد دستش را به سمت طبقه بالا گرفت.
انگار میخواست چیزی را نشانشان دهد.
و درست در همان لحظه...
ناپدید شد.
کاملاً ناپدید شد.
---
چهار نفر مات و مبهوت به جایی که روح ایستاده بود نگاه کردند.
هیچکس حرفی نمیزد.
تا اینکه جیمین سکوت را شکست.
— خب...
— چی؟
— فکر کنم رسماً یه باشگاه شکار ارواح داریم.
بورا خندید.
جونگکوک لبخند زد.
و یونگی با ناامیدی سرش را تکان داد.
— باورم نمیشه زندگی من به این نقطه رسید.
اما هیچکدامشان نمیدانستند...
در طبقه دوم ساختمان...
رازی پنهان شده که سالها کسی جرأت نزدیک شدن به آن را نداشته است.
و آن راز...
مستقیماً به روح دختر سفیدپوش مربوط میشد.
[ادامه دارد...]
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
Part 4
راهرو تاریک بود.
تنها نور موجود از چراغقوه گوشی جونگکوک میآمد.
صدای قدمهایشان در ساختمان خالی میپیچید.
جیمین بازوی یونگی را گرفته بود.
محکم.
خیلی محکم.
— جیمین...
— هوم؟
— دستم داره میشکنه.
— امنیت من مهمتره.
— برای خودت بگو.
بورا خندهاش گرفت.
حتی در یک ساختمان متروکه هم این دو دست از دعوا برنمیداشتند.
---
آنها وارد راهروی طبقه اول شدند.
کلاسهای قدیمی یکی پس از دیگری کنارشان قرار داشتند.
همه درها بسته بودند.
همه چیز ساکت بود.
بیش از حد ساکت.
ناگهان...
«تق!»
صدای کوبیده شدن چیزی باعث شد هر چهار نفر از جا بپرند.
— وای مامان!
جیمین تقریباً به جونگکوک چسبید.
یونگی خندید.
— شجاع باشگاه!
— ساکت شو.
---
بورا دوربینش را بالا آورد.
کلیک.
کلیک.
کلیک.
چند عکس از راهرو گرفت.
اما وقتی خواست عکسها را نگاه کند...
ابروهایش درهم رفت.
— بچهها...
— چی شده؟
— اینو ببینین.
همه دور گوشی او جمع شدند.
در یکی از عکسها...
در انتهای راهرو سایهای دیده میشد.
سایه یک دختر.
همان دختر سفیدپوش.
اما در عکس بعدی...
او چند متر نزدیکتر شده بود.
و در عکس سوم...
تقریباً پشت سرشان ایستاده بود.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جیمین آرام گفت:
— من دیگه میخوام برم خونه.
---
در همان لحظه...
چراغقوه خاموش شد.
تاریکی مطلق.
— جونگکوک!
— آروم باش.
— چطوری آروم باشم؟ هیچی نمیبینم!
صدای نفسهای مضطربشان در فضا پیچید.
و ناگهان...
صدای یک دختر.
خیلی آرام.
خیلی نزدیک.
— کمکم کنید...
بورا یخ زد.
این همان صدا بود.
همان صدایی که در کلاس شنیده بود.
— تو هم شنیدی؟
جونگکوک آهسته پرسید.
— آره...
— پس فقط تو نبودی.
---
چراغقوه دوباره روشن شد.
اما این بار...
دختر سفیدپوش درست وسط راهرو ایستاده بود.
چند متر بیشتر با آنها فاصله نداشت.
موهای بلند صورتش را پوشانده بود.
لباسش خاکی و کهنه بود.
جیمین جیغ کوتاهی کشید.
— روحهههه!
یونگی هم برای اولین بار رنگش پرید.
— این دیگه فتوشاپ نیست...
دختر آرام سرش را بالا آورد.
اما برخلاف انتظارشان...
چهره ترسناکی نداشت.
چشمهایش پر از غم بود.
— لطفاً...
کمکم کنید...
بعد دستش را به سمت طبقه بالا گرفت.
انگار میخواست چیزی را نشانشان دهد.
و درست در همان لحظه...
ناپدید شد.
کاملاً ناپدید شد.
---
چهار نفر مات و مبهوت به جایی که روح ایستاده بود نگاه کردند.
هیچکس حرفی نمیزد.
تا اینکه جیمین سکوت را شکست.
— خب...
— چی؟
— فکر کنم رسماً یه باشگاه شکار ارواح داریم.
بورا خندید.
جونگکوک لبخند زد.
و یونگی با ناامیدی سرش را تکان داد.
— باورم نمیشه زندگی من به این نقطه رسید.
اما هیچکدامشان نمیدانستند...
در طبقه دوم ساختمان...
رازی پنهان شده که سالها کسی جرأت نزدیک شدن به آن را نداشته است.
و آن راز...
مستقیماً به روح دختر سفیدپوش مربوط میشد.
[ادامه دارد...]
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#جونگکوک
#فیکشن
- ۷۸۲
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط