[پارت ۶]
[پارت ۶]
.
.
.
ص-صبر کن چی؟؟... میدونم قانونتون رو زیر پا گذاشتم ولی التماس میکنم که من رو اخراج نکنید... خودتون میدونید که من خیلی به پول نیاز دارم..
-میدونم، و واقعا متاسفم ا/ت، اما نمیشه تبعیض قاعل بشم
اشک های ا/ت سرازیر شد
... نه نه نه.. التماس میکنم، من رو اخراج نکنید.. خواهش میکنم، همینجوری کلی بدهی دارم...
ا/ت هق هق کنان گفت
صاحب کافه متوجه تفاوتی که در گریه ا/ت و ان دونفر قبلی شد.. گریه های ا/ت جوری بودند که انگار اگر اخراجش کند انگار ا/ت زندگیش رو از دست داده، خوب واقعا هم همینطور بود
ا/ت همچنان با هق هق و گریه التماس صاحب کافه میکرد که اخراجش نکند
صاحب کافه آهی از سر کلافگی کشید
-باشه باشه، اخراجت نمیکنم..
ا/ت به صاحب کافه نگاه کرد، اشک هایش بی اختیار می ریختند
و-واقعا؟؟.. خیلی ممنونننننن...
(یادم رفت که بگم، توجه داشته باشید که به همین زودیا هم صاحب کافه قبول نکرده، من خلاصه نوشتم چون گشادیم میاد، وگرنه التماس های ا/ت و قبول نکردن های صاحب کافه تقریبا نیم یا یک ساعتی طول کشیده، و الان ساعت ۱۰ عه)
-اما..
ا/ت دوباره ترسید
ا-اما چی؟
-برای اینکه حداقل دیگه زیادی تبعیض عاقل نشم و تو هم یه تنبیه ریزی شده باشی امشب تا ساعت یک شب داخل کافه بمون و اگر مشتری اومد به مشتری برس
ساعت یک-!.. چیز یعنی بله چشم..
-خوبه، من میرم، مواظب خودت باش
صاحب کافه همین رو گفت، و رفت
.. یجوری میگه مواظب خودت باش، مثلا من الان چیکار کنم، یکی اومد خفتم کنه من خفتش کنم؟!
ا/ت با خودش غر میزد
از دفتر صاحب کافه بیرون اومد و رفت روی یکی از صندلی ها نشست
هعیییی، چقدر سردههه
ا/ت بلند شد و رفت داخل رختکن و ژاکت اش رو روی لباس کارش پوشید، دوباره روی صندلی برگشت و پاهایش رو در شکمش جمع کرد
بعد از لحظه ای صدای باز شدن در کافه اومد، و همراهش سوز سردی هم داخل اورد
ا/ت از جایش بلند شد، ان مرد سر یک میز نشست، ا/ت به سمت مرد رفت
سلام، به کافه ما خوش آمدید، میتوانم کمکتون کنم؟
-برام کاتسودون و تمپورا بیار
.. بله حتما..
ا/ت به سمت آشپزخانه رفت تا سفارش ان مرد رو درست کنه
... چرا اینقدر قیافه اش آشنا میزنه..؟ قبلا کجا دیدمش.. علاوه بر قیافش صدایش هم خیلی آشنا بود...
ا/ت در حالی که داشت تمپورا درست میکرد با خودش فکر میکرد
در حالی که در فکر فرو رفته بود ناگهان صدای صاف کردن گلو ای باعث شد ا/ت از افکارش بیرون بیاد، ا/ت بدون اینکه به مرد نگاه کنه گفت
ب-ببخشید اما شما نمیتونید داخل آشپز خانه شوید...
-هوم؟ برای من یکی باید بشه
ا/ت سرش رو چرخوند و دید که ان مرد در چهارچوب در ایستاده و دستانش رو روی سینه اش ضربدری گذاشته است
+ببخشید ولی برای همه یکیه....
-اینقدر حرف نزن..
_____________
نظری؟ نصیحتی؟
.
.
.
ص-صبر کن چی؟؟... میدونم قانونتون رو زیر پا گذاشتم ولی التماس میکنم که من رو اخراج نکنید... خودتون میدونید که من خیلی به پول نیاز دارم..
-میدونم، و واقعا متاسفم ا/ت، اما نمیشه تبعیض قاعل بشم
اشک های ا/ت سرازیر شد
... نه نه نه.. التماس میکنم، من رو اخراج نکنید.. خواهش میکنم، همینجوری کلی بدهی دارم...
ا/ت هق هق کنان گفت
صاحب کافه متوجه تفاوتی که در گریه ا/ت و ان دونفر قبلی شد.. گریه های ا/ت جوری بودند که انگار اگر اخراجش کند انگار ا/ت زندگیش رو از دست داده، خوب واقعا هم همینطور بود
ا/ت همچنان با هق هق و گریه التماس صاحب کافه میکرد که اخراجش نکند
صاحب کافه آهی از سر کلافگی کشید
-باشه باشه، اخراجت نمیکنم..
ا/ت به صاحب کافه نگاه کرد، اشک هایش بی اختیار می ریختند
و-واقعا؟؟.. خیلی ممنونننننن...
(یادم رفت که بگم، توجه داشته باشید که به همین زودیا هم صاحب کافه قبول نکرده، من خلاصه نوشتم چون گشادیم میاد، وگرنه التماس های ا/ت و قبول نکردن های صاحب کافه تقریبا نیم یا یک ساعتی طول کشیده، و الان ساعت ۱۰ عه)
-اما..
ا/ت دوباره ترسید
ا-اما چی؟
-برای اینکه حداقل دیگه زیادی تبعیض عاقل نشم و تو هم یه تنبیه ریزی شده باشی امشب تا ساعت یک شب داخل کافه بمون و اگر مشتری اومد به مشتری برس
ساعت یک-!.. چیز یعنی بله چشم..
-خوبه، من میرم، مواظب خودت باش
صاحب کافه همین رو گفت، و رفت
.. یجوری میگه مواظب خودت باش، مثلا من الان چیکار کنم، یکی اومد خفتم کنه من خفتش کنم؟!
ا/ت با خودش غر میزد
از دفتر صاحب کافه بیرون اومد و رفت روی یکی از صندلی ها نشست
هعیییی، چقدر سردههه
ا/ت بلند شد و رفت داخل رختکن و ژاکت اش رو روی لباس کارش پوشید، دوباره روی صندلی برگشت و پاهایش رو در شکمش جمع کرد
بعد از لحظه ای صدای باز شدن در کافه اومد، و همراهش سوز سردی هم داخل اورد
ا/ت از جایش بلند شد، ان مرد سر یک میز نشست، ا/ت به سمت مرد رفت
سلام، به کافه ما خوش آمدید، میتوانم کمکتون کنم؟
-برام کاتسودون و تمپورا بیار
.. بله حتما..
ا/ت به سمت آشپزخانه رفت تا سفارش ان مرد رو درست کنه
... چرا اینقدر قیافه اش آشنا میزنه..؟ قبلا کجا دیدمش.. علاوه بر قیافش صدایش هم خیلی آشنا بود...
ا/ت در حالی که داشت تمپورا درست میکرد با خودش فکر میکرد
در حالی که در فکر فرو رفته بود ناگهان صدای صاف کردن گلو ای باعث شد ا/ت از افکارش بیرون بیاد، ا/ت بدون اینکه به مرد نگاه کنه گفت
ب-ببخشید اما شما نمیتونید داخل آشپز خانه شوید...
-هوم؟ برای من یکی باید بشه
ا/ت سرش رو چرخوند و دید که ان مرد در چهارچوب در ایستاده و دستانش رو روی سینه اش ضربدری گذاشته است
+ببخشید ولی برای همه یکیه....
-اینقدر حرف نزن..
_____________
نظری؟ نصیحتی؟
- ۲.۸k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط