پارت

پارت۸
«ساعت ۳ صبح »
مگان:خب اینم موزه
آنیا:آنیا خوابش میاد 🥱
دامیان:دیشب گفتی فردا صبح میرم موزه الان ساعت سه ی صبحهههه
مگان:باشه باشه آروم خب ولش کن برین داخل
و بچه ها رفتن داخل و همون‌طور که مگان گفته بود جاهای مهم رو گشتن کسی چیزی پیدا نکرد اما آنیا داد زد:یه چیزی پیدا کردممممم
و دامیان و بکی رفتن پیش آنیا(مگان و اگنس بیرون موزه بودن)
دامیان:این چیه؟
آنیا:شبیه تابوته ولی نه یه تابوت که یه مومیایی توش باشه
بکی:شبیه تابوت های خون‌آشام هاست
آنیا :یعنی یه چیز جدیده ؟؟(ذوق)
بکی:آنیا چان بهتره بازش نکنی چون دفعه قبل اتفاق خوبی نیفتاد
آنیا:مهم نیست
آنیا در تابوت رو باز کرد اما توش خبری از عصا یا خون آشامی نبود ولی به جاش یه جعبه ی قدیمی بود که کلید میخواست
آنیا:این چه باحاله
بکی:انگار کلید میخواد
دامیان:کم کم دارم علاقه مند میشم ولی این چیه؟
بکی:بهتره به مگان خبر بدیم
و بچه ها رفتن پیش مگان و کل قضیه رو تعریف کردن و رفتن به همون کتابخونه
«داخل کتابخانه »
مگان:خیلی قویه نمیشه با جادو بازش کرد
آنیا:پس باید کلیدشو پیدا کنیم؟
مگان:اره ولی فک نکنم تو موزه باشه
آنیا:پس کجاست ؟
اگنس و مکان به هم نگاه کردن و گفتن وای نه
دامیان:چیشده؟؟؟
مگان:خب ما فکر میکنیم کلیدش توی مصر باشه
بکی:خب این کجاش بده؟
اگنس:اینکه برای رفتن به مصر یه راه جادویی وجود داره که ما باید به اهرام مصر بریم و اونجا خیلی دوره
مگان:اما ما مطمئن نیستیم که کلیدش اونجا باشه چون شما میگید به تابوت مومیایی نمیخوره


ببخشید اگه کم بود 😖
چطور بود ؟
باز هم شرط نمی‌زارم👍🏻
⭐💮🫐💖✨🍩🍫🍓🪼🌷🍧🌟
دیدگاه ها (۴)

زیاد نشیم؟🥺✨💖

درباره فیک

رزی و لیسا🌷🪼

اس یک:نظری ندارماس دو:شینبو شیطاناس سه:من مردمممممای چهار :ن...

پارت ۹آنیا:خب آخه ما نمی‌تونیم بیایم چون مدرسه داریمبکی:تازه...

پارت۳اونا رفتن سوار اتوبوس شدن و رفتن موزه«داخل موزه»بچه ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط