قهوه‌اش را که نوشید

قهوه‌اش را که نوشید

چشمانش را بست

آرام تکیه داد.

انگار کسی را به یاد آورده باشد...

می‌گریست.
دیدگاه ها (۱)

چقدر "غریب"...!!!! "هیچڪس" انگارهواے "هیچڪس" را ...

غریبی من از زندگی درغربت نیست،ازتنهایی نیست،ازبی کسی هم نیست...

خــــــدایا...دِلــــــم دَر دَســـــت"او"گـــــیر اَســـتخو...

آیا این شب است که باعث می شود من به تو فکر کنم؟یا من هستمکه ...

در بازی زندگی یاد می گیری:اعتماد به حرف های قشنگ بدون پشتوان...

جوجه امروزی به جوجه دیروزی چیزی یاد میده

نیلوفر من نیلوفر من سفید است.نمیدانست سهمش از دنیا مرداب است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط