قرار

قرار
بلوز تمیزوقشنگی تنش بود.جلوی آینه ایستاده بود وبا وسواس موهایش راشانه می کرد.
گفتم <مزاحم شدم.جایی می خوای بری...؟>گفت <جایی که نه اما...>حرفش را نصفه گذاشت.موهایش را بافت و پشت سرش انداخت.همین طور که با من حرف می زد صورتش را آرایش کرد.ملیح و زیبا شده بود.کم کم نگران شدم,نکند مهمان دارد و من بی موقع مزاحمش شده ام.بین رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی فضا را پر کرد.<یادته!این عطررو خودت برای تولدم خریدی...>
وقتی حسابی مرتب و خوش بو شد.آمدوکنار من نشست تصمیم گرفتم بروم.
گفت<کجا؟من که جایی نمی خوام برم,فقط ساعت 12/5 قرار دارم...>
بعد به ساعتش نگاهی انداخت.ساعت12/5 بود.سجاده نماز را پهن می کرد تازه فهمیدم با چه کسی قرار دارد... .
دیدگاه ها (۲)

سیاه و سفیدیک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفتː-<بنویس! هر چه...

فقط یه کم !بهش گفتم تو خیلی خوبی,بیا حجاب رو هم به خوبی های ...

#قطعه‌ای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه#پارت1---------------------...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 94✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط