باز چشمانم سراغت را گرفت
باز چشمانم سراغت را گرفت
تا خیالت در سرم بالا گرفت
باز در شهریور چشمان تو
دست پاییز خزان سکنی گرفت
باز من ماندم، و چشمانی کبود
رود ِ اشک از چشم من دریا گرفت
سایه ات را می گذارم بر سرم
گر تب عشق تو سر بالا گرفت
ای قنوت یاد تو در هر غزل
دست غربت، بوسه را، از ما گرفت
ساکتم اما، دلم پر، از هوار
این صدا در قلب شعرم جا گرفت
دور ماندی، خاطرت شد یار من
بوسه هایت در غزل مأوا گرفت
تا خیالت در سرم بالا گرفت
باز در شهریور چشمان تو
دست پاییز خزان سکنی گرفت
باز من ماندم، و چشمانی کبود
رود ِ اشک از چشم من دریا گرفت
سایه ات را می گذارم بر سرم
گر تب عشق تو سر بالا گرفت
ای قنوت یاد تو در هر غزل
دست غربت، بوسه را، از ما گرفت
ساکتم اما، دلم پر، از هوار
این صدا در قلب شعرم جا گرفت
دور ماندی، خاطرت شد یار من
بوسه هایت در غزل مأوا گرفت
- ۶۷۴
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط