باز چشمانم سراغت را گرفت

باز چشمانم سراغت را گرفت
تا خیالت در سرم بالا گرفت

باز در شهریور چشمان تو
دست پاییز خزان سکنی گرفت

باز من ماندم، و چشمانی کبود
رود ِ اشک از چشم من دریا گرفت

سایه ات را می گذارم بر سرم
گر تب عشق تو سر بالا گرفت

ای قنوت یاد تو در هر غزل
دست غربت، بوسه را، از ما گرفت

ساکتم اما، دلم پر، از هوار
این صدا در قلب شعرم جا گرفت

دور ماندی، خاطرت شد یار من
بوسه هایت در غزل مأوا گرفت

دیدگاه ها (۵)

تقدیم به دوستان گلم #متحرک

نماز روزتون قبول باشه ان شاءالله

خاطراتت صف کشیده اند ! یکی پس از دیگری … حتی بعضی هاشان آنقد...

پروردگارا!مرا یاری کن که در زندگیم ،بدون توقع عشق بورزم.بدون...

اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱۶(ویو جونگ کوک )...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط