حکایت رفاقت من با تو،حکایت قہوه ایست کہ امروز بہ یاد تو ت

حکایت رفاقت من با تو،حکایت قہوه ایست کہ امروز بہ یاد تو تلخ تلخ نوشیدم،کہ با هر جرعہ بسیار اندیشیدم کہ این طعم را دوست دارم یا نہ؟! وآنقدر گیر کردم بین دوست داشن و نداشتن کہ انتظار تمام شدنش را نداشتم!! و تمام کہ شد فہمیدم باز هم قہوه میخواهم حتی تلخ تلخ!!
دیدگاه ها (۱)

ﻧﺨﺴﺖ ﺛﺎﻧﯿﻪﻫﺎﮐﻤﯽ ﺑﻌﺪﺩﻗﯿﻘﻪﻫﺎﺳﺎﻋﺖﻫﺎﺭﻭﺯﻫﺎﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻣﯽﺁﯾﯽﻣﯽﺑﯿﻨﯽﺳ...

ﺁﻧـــﮑـــﻪ ﻭﺍﻗـــﻌـــﺎ ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺭﺩ !ﺑــــﻪ ﺳــــﺎﺯ...

آهــــــای شیطانمـَـــن تَـــمـــام گُـــنــــاهــــان دُنـی...

به دل نـــــــگــــیـــــــــر خــــــــــــــــــــــدا ولـ...

داشتنِ دوست و دوست داشتن، نعمتی آرام بخش است. اینکه در زندگی...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

#Repost vitadune منبع——☕️ فکر می‌کنی... نوشیدنی‌های جذاب کاف...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

I'm not jealous part 53خلاصه پدربزرگت به حدی به دایی بزرگت ا...

تظاهر ؟ :))) حتی تظاهر هم نمیکنن :)))ماجرا اینه که چند روز د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط