پارت هفتم
پارت هفتم
ودازای رو از رو از افکارش بیرون میاره .
دختر (الکساندرا): سلام آقای ببخشید شما بچه ای رو انتخاب کردید اگر که نه میشه من رو انتخاب کنید (با صورت کمی ناراحت)
دازای :سلان کوچولو ، توالان نگه نباید باهم سن و سوالات بازی کنی؟
الکساندرا:چرا آقا ولی من به این ها اهمیت نمیدم به دلیل اینکه از همشون بالغ ترم
دازای : بله معلومه از طرز حرف زدنت، حالا درموردش فکر میکنم
الکساندر:اگر من رو قبول کنی کمک خیلی بزرگی به من میکنید،اگر هم که نه مشکلی نیست آقا
و ممنون که به حرف هام گوش دادید فعلا جانه
دازای :جانه ,خانم کوچولو
و همین طور که الکساندرا دورتر و دورتر میشد سوالات دازای بیشتر و بیشتر میشد
هنگامی که داشت راه میرفت به سمت دفتر وادل رفت که دختر رو به سرپرستی بگیره
*تق تق*
وادل :بفرمایید داخل
و دازای وارد اتاق میشه
دازای : من درمورد این دختر کوچولو یکم اطلاعات میخوام ....
ودازای رو از رو از افکارش بیرون میاره .
دختر (الکساندرا): سلام آقای ببخشید شما بچه ای رو انتخاب کردید اگر که نه میشه من رو انتخاب کنید (با صورت کمی ناراحت)
دازای :سلان کوچولو ، توالان نگه نباید باهم سن و سوالات بازی کنی؟
الکساندرا:چرا آقا ولی من به این ها اهمیت نمیدم به دلیل اینکه از همشون بالغ ترم
دازای : بله معلومه از طرز حرف زدنت، حالا درموردش فکر میکنم
الکساندر:اگر من رو قبول کنی کمک خیلی بزرگی به من میکنید،اگر هم که نه مشکلی نیست آقا
و ممنون که به حرف هام گوش دادید فعلا جانه
دازای :جانه ,خانم کوچولو
و همین طور که الکساندرا دورتر و دورتر میشد سوالات دازای بیشتر و بیشتر میشد
هنگامی که داشت راه میرفت به سمت دفتر وادل رفت که دختر رو به سرپرستی بگیره
*تق تق*
وادل :بفرمایید داخل
و دازای وارد اتاق میشه
دازای : من درمورد این دختر کوچولو یکم اطلاعات میخوام ....
- ۱.۰k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط