p9

p9
بچه ها اسبس گفتم ادامه که ۱ قسمت شده دیگه اره
ویو نویسنده
رفتن سر کلاس تا زنگ خورد و اومدن برن که ماشین رسید و انیا و اندر سوار شدن
رفتن خونه خدمتکار درو باز کرد بعد یور ا مد و گفت:سلام بچه ها خوبید مدرسه چطور بود
اندر:خوب بود مامان
انیا:مامان بابا کجاس
(نکته اندر برادر واقعی انیا هست و خبر داره که اون ذهن خوان و خودشم ذهن خوان باش )
که لوید از تبقه بالا میاد و میگه :حازر شید باید بریم مهمونی !
همه:😲
لوید ادامه داد:بچه ها همه لباس هاشون تو اتاقشونه
همه سریع رفتن و پوشیدن و اومدن (بچه ها عکس هایه لباس هارو میزارم براتون باشه )
و سریع تر سوار ماشین شدن و رفتند وقتی رسیدن
وقتی رسیدن لوید دست یور رو گرفت تا از پله ها وقتی میاد پایین نیوفته
اندر هم دست انیا رو گرفت تا اون هم نیوفته و رفتند که انیا چشمش اوفتاد به دامیان که دید با خانواده اش اومده
که چشمش رو از دامیان دوزدید و تمرکز کرد که ذهنش رو بخونه ولی چون دور بود بهش فشار اومد ولی تونست بخونه
دامیان🌌:بابا چرا گفت که باید بیاییم این جا ها اخه چرا؛بزار هدقل ببینم که کی هست کی نیست.
ها اون انیا هست اونم اندر هست ؟
(آندِر)
و رفت سلام داد که
دامیان:سلام انیا،اندر
وایی انیا چقدر خوش گل شدی چه لباس قشنگی
اندر:😾🤨(قیافه اندر)
انیا که نداشتیم گوجه داشتیم 🍅🍅
(وایی چه گوحه هایی)
🍅:سرخ شد 🍅🍅
دیدگاه ها (۷)

ادامه ویو دامیان رفتم تو اتاق که انیارو ببینم که دیدم یک مرد...

ادامه دکتر :خطر رفع شد ولی یه امشبو تو مراقبت هایه ویژه میگذ...

عشق پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط