نه تو می مانی و نه اندوه

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،

غصه هم میگذرد

آن چنانی که فقط

خاطره ای می ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود

جامه ی اندوه مپوشان هرگز
دیدگاه ها (۴)

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد ف...

آدمها میخواهند بدانند که دوست داشته میشوند و قدرشان دانسته م...

maryam :دلتنگیهمان فاصله‌ی کوتاهی‌ستمیان «هستم»و «کاش بودی»؛...

– «نمی‌تونستم روزی رو بدون فکر به تو، بگذرونم مزرعه دارِ هات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط