بر فراز ابرهای سرنوشتپارت
《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ¹⁰
《برگشت به زمان حال》
آیزاوا: اوه...الان یادم اومد..یادمه دو روز اومدیم خونتون نشستی باهام کلی حرف های نامفهوم زدی..
یوکی: خب اونوموقع دوساله بودم از بچه ی دوساله انتظار درست حرف زدن نداشته باش عمو!😅
آیزاوا: خب...حالا که تو هم اومدی یو.ای سعی کنی تمام تلاشت رو بکنی و درسات رو بخونی...مطمئنم میتونی قهرمان بشی...
یوکی: اوکی! پس تمام تلاشم رو میکنم!
آیزاوا: {راجع به اون سردردش بپرسم..؟} خب یوکی-
《دینگ دینگ》
یوکی: اوه ببخشید عمو! الان باید برم سر کلاس! خدافظ!😁
آیزاوا: خدافظ..
《یوکی میره سر کلاس》
هیتومی: یوکییی!! دلم واست تنگ شده بودد!!
یوکی: داداش کلا ده دقیقه نبودم😅
جیرو: هی دختر! چرا یهو افتادی؟ یلحظه نگران شدم!
هاگاکوره: آره راست میگه!
یوکی: {یاخدا} چیز خاصی نیست فقط دیشب کم خوابیده بودم😅{نباید اون راز رو بگم..}
اوراراکا: ولی دختر! تو هم خیلی باحال بودیا! اوراراکا اوچاکو هستم! از آشنایی باهات خوشبختم!
جیرو: منم جیرو کیوکی هستم!
یوکی: منم شیراکومو یوکی هستم! از آشنایی باهاتون خوشبختم😁🎀این مو آبیه هم رفیقمه اسمش هیتومیه!
《تایم اسکیپ، بعد از ظهر》
°ویو یوکی°
•داشتیم با هیتومی سوار مترو میشدیم تا بریم خونه، خونه ی من با خونه ی اون خیلی فاصله ی زیادی داره؛ برای همین اون زودتر پیاده شد و رفت. تنها تو مترو بودم که یهو یه صدایی دم گوشم شنیدم...•
؟؟؟: تو یه خیانتکاری..!
•شوکه شده بودم.. برگشتم پشتم رو نگاه کردم، هیچ کس هم کنارم ننشسته بود.. از پشت شیشه ی مترو هم کسی نمیتونه بیاد...... دوباره یه سردرد شدید گرفتم، قرص مسکن رو از تو کیفم در آوردم و خوردم؛ حالم یکم بهتر شد. رسیدم خونه و با مامان و بابام سلام کردم و رفتم طبقه ی بالا و خودم رو پرت کردم رو تختم. گوشیم رو چک کردم.. هیتومی پیام داده بود...•
هیتومی: سلام یوکی. رسیدی خونه؟
یوکی: آره رسیدم، تو چطور؟
هیتومی: آره منم رسیدم. عه یدیقه یه پیام اومده..
یوکی: از کی؟
هیتومی: وایستا..
《هیتومی رفت تو اون چته و دید باکوگو پیام داده》
هیتومی: یا خدا یوکی همون یارو بمب متحرک بهم پیام داده!
یوکی: بمب متحرک؟ نکنه منظورت باکوگوعه؟!
هیتومی: آره همون!
یوکی: چی گفته؟!!
هیتومی: وایستا ببینم..
باکوگو: هوی نفهم! دیگه نبینم خودت رو مثل اونروز تو خطری چیزی بندازیا! فکر کردی اون اثرات یخ و سرما که روی صورتت بود رو نمیبینم؟!
《هیتومی شوکه شده بود، حواسش نبود که اون اثرات یخ روی صورتش هست.. اگه کوسهش رو فعال نمیکرد کوسهش بدنش رو از بین میبرد و اگر هم از کنترل خارج میشد کل ژاپن یخ میزد..》
هیتومی: نفهم خودتی اصلا چطوری آیدیمو پیدا کردی؟!
باکوگو: واقعا نفهمیا! خودت آیدیت رو نوشتی روی جلد دفترت!
هیتومی: حالا که نوشتمش تو چرا باید برش داری؟!
باگوکو: .... کرم دارم حالا فهمیدی؟
هیتومی: کرمت رو برو بریز روی یکی دیگه! حالا خدافظ!
《باکوگو از یه طرف قرمز شده بود هیتومی هم از یه طرف دیگه، هیتومی رفت توی پیوی یوکی دید که.. بعله، یوکی رگباری پیام داده..》
یوکی: داداش زنده ای؟
باکوگو چیزی گفته؟
الووو
ممدددد
اصغررررر
باکوگو فحشت داده؟
برم فحش کشش کنم؟!
هوییییی
زنده ایییی؟؟!!
هیتومی: زندم داداش نترس چیز خاصی نگفتهههه
《روز بعد..》
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منتظر پارت بعدی باشید خوشگلا😁🎀
《برگشت به زمان حال》
آیزاوا: اوه...الان یادم اومد..یادمه دو روز اومدیم خونتون نشستی باهام کلی حرف های نامفهوم زدی..
یوکی: خب اونوموقع دوساله بودم از بچه ی دوساله انتظار درست حرف زدن نداشته باش عمو!😅
آیزاوا: خب...حالا که تو هم اومدی یو.ای سعی کنی تمام تلاشت رو بکنی و درسات رو بخونی...مطمئنم میتونی قهرمان بشی...
یوکی: اوکی! پس تمام تلاشم رو میکنم!
آیزاوا: {راجع به اون سردردش بپرسم..؟} خب یوکی-
《دینگ دینگ》
یوکی: اوه ببخشید عمو! الان باید برم سر کلاس! خدافظ!😁
آیزاوا: خدافظ..
《یوکی میره سر کلاس》
هیتومی: یوکییی!! دلم واست تنگ شده بودد!!
یوکی: داداش کلا ده دقیقه نبودم😅
جیرو: هی دختر! چرا یهو افتادی؟ یلحظه نگران شدم!
هاگاکوره: آره راست میگه!
یوکی: {یاخدا} چیز خاصی نیست فقط دیشب کم خوابیده بودم😅{نباید اون راز رو بگم..}
اوراراکا: ولی دختر! تو هم خیلی باحال بودیا! اوراراکا اوچاکو هستم! از آشنایی باهات خوشبختم!
جیرو: منم جیرو کیوکی هستم!
یوکی: منم شیراکومو یوکی هستم! از آشنایی باهاتون خوشبختم😁🎀این مو آبیه هم رفیقمه اسمش هیتومیه!
《تایم اسکیپ، بعد از ظهر》
°ویو یوکی°
•داشتیم با هیتومی سوار مترو میشدیم تا بریم خونه، خونه ی من با خونه ی اون خیلی فاصله ی زیادی داره؛ برای همین اون زودتر پیاده شد و رفت. تنها تو مترو بودم که یهو یه صدایی دم گوشم شنیدم...•
؟؟؟: تو یه خیانتکاری..!
•شوکه شده بودم.. برگشتم پشتم رو نگاه کردم، هیچ کس هم کنارم ننشسته بود.. از پشت شیشه ی مترو هم کسی نمیتونه بیاد...... دوباره یه سردرد شدید گرفتم، قرص مسکن رو از تو کیفم در آوردم و خوردم؛ حالم یکم بهتر شد. رسیدم خونه و با مامان و بابام سلام کردم و رفتم طبقه ی بالا و خودم رو پرت کردم رو تختم. گوشیم رو چک کردم.. هیتومی پیام داده بود...•
هیتومی: سلام یوکی. رسیدی خونه؟
یوکی: آره رسیدم، تو چطور؟
هیتومی: آره منم رسیدم. عه یدیقه یه پیام اومده..
یوکی: از کی؟
هیتومی: وایستا..
《هیتومی رفت تو اون چته و دید باکوگو پیام داده》
هیتومی: یا خدا یوکی همون یارو بمب متحرک بهم پیام داده!
یوکی: بمب متحرک؟ نکنه منظورت باکوگوعه؟!
هیتومی: آره همون!
یوکی: چی گفته؟!!
هیتومی: وایستا ببینم..
باکوگو: هوی نفهم! دیگه نبینم خودت رو مثل اونروز تو خطری چیزی بندازیا! فکر کردی اون اثرات یخ و سرما که روی صورتت بود رو نمیبینم؟!
《هیتومی شوکه شده بود، حواسش نبود که اون اثرات یخ روی صورتش هست.. اگه کوسهش رو فعال نمیکرد کوسهش بدنش رو از بین میبرد و اگر هم از کنترل خارج میشد کل ژاپن یخ میزد..》
هیتومی: نفهم خودتی اصلا چطوری آیدیمو پیدا کردی؟!
باکوگو: واقعا نفهمیا! خودت آیدیت رو نوشتی روی جلد دفترت!
هیتومی: حالا که نوشتمش تو چرا باید برش داری؟!
باگوکو: .... کرم دارم حالا فهمیدی؟
هیتومی: کرمت رو برو بریز روی یکی دیگه! حالا خدافظ!
《باکوگو از یه طرف قرمز شده بود هیتومی هم از یه طرف دیگه، هیتومی رفت توی پیوی یوکی دید که.. بعله، یوکی رگباری پیام داده..》
یوکی: داداش زنده ای؟
باکوگو چیزی گفته؟
الووو
ممدددد
اصغررررر
باکوگو فحشت داده؟
برم فحش کشش کنم؟!
هوییییی
زنده ایییی؟؟!!
هیتومی: زندم داداش نترس چیز خاصی نگفتهههه
《روز بعد..》
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منتظر پارت بعدی باشید خوشگلا😁🎀
- ۱۳۴
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط